شمشیر زنگ زده

یكی بود، یكی نبود. در زمان‌های قدیم پادشاهی بود كه سه تا پسر داشت. این پادشاه پیر شده بود و پسرها جوان و برومند بودند. روزی پسرها را صدا زد و وقتی هر سه نفر آمدند، گفت: «پسرهای عزیزم! چیزی به آخر عمر من نمانده.
جمعه، 28 آبان 1395
تخمین زمان مطالعه:
پدیدآورنده: Plato
موارد بیشتر برای شما
شمشیر زنگ زده
 شمشیر زنگ زده
 

نویسنده: محمد قاسم زاده


 
يكي بود، يكي نبود. در زمان‌هاي قديم پادشاهي بود كه سه تا پسر داشت. اين پادشاه پير شده بود و پسرها جوان و برومند بودند. روزي پسرها را صدا زد و وقتي هر سه نفر آمدند، گفت: «پسرهاي عزيزم! چيزي به آخر عمر من نمانده. پير شده‌ام و امروز و فرداست كه نفسم برود و برنگردد. خوب هركس رفتني است. درست به حرف‌هام گوش كنيد. بعد از من، برادر بزرگتان، احمد جانشين من است. برادر دوم، محمد وزير او و برادر سومي، حسن، هم وكيل پادشاه است.»
پسرها وقتي حرف پادشاه را شنيدند، غصه دار شدند و گريه كردند، اما پادشاه آرامشان كرد و گفت: «تو اتاق چهلم كاخ من، صندوقي است و تو صندوق شمشيري است كه زنگ زده. هرجا كه مي‌رويد، اين شمشير را به كمرتان ببنديد. تا وقتي اين شمشير با شما باشد، هيچ كس نمي‌تواند شما را شكست بدهد.»
پادشاه تكليف حكومت بعد از خودش را معين كرد و به بچه‌ها وصيت‌هايش را گفت و سرش را روي زمين گذاشت و ديگر بلند نكرد، پس از مرگ پادشاه، پسرها عزاداري آبرومندي براي پدره برگزار كردند و مراسم كه تمام شد، مطابق وصيت پدر، يكي شد پادشاه و يكي وزير و آن يكي هم وكيل شد.
اما از اين سه برادر، دو تا برادر بزرگ‌تر خيلي هم سرشان توي كار نبود. پادشاه تازه چند روزي صرف كرد تا دربارش را مرتب كند، بعد هوس كرد كه برود و تو مملكتش گشت و گذار بكند، محمد را كه وزير بود جاي خودش گذاشت و لشكر كوچكي با خودش برداشت و آماده‌ي سفر شد. حسن رو كرد به پادشاه و گفت: «وصيت پدرمان را فراموش نكن. شمشير زنگ زده را به كمرت ببند و برو.»
پادشاه دستور داد كه شمشير زنگ زده را بياورند، تا چشمش افتاد به تكه آهن زنگ زده، خنديد و به برادرش گفت: «حسن! فكر مي‌كردم تو پسر عاقلي هستي. مي‌خواهي به خاطر وصيت پدر خودم را اسباب خنده‌ي ديگران كنم. اين چه شمشيري است كه به كمر ببندم. در شأن من نيست كه چنين شمشيري داشته باشم. بخشيدمش به تو.»
پادشاه اين را گفت و به راه افتاد. رفت و رفت. از بيابان‌ها و شهرها گذشت تا رسيد به قلعه‌اي. در و دروازه‌ي قلعه بسته بود. پادشاه دور و بر قلعه را نگاه كرد. ديد همه طرف جنگل است. دستور داد كه آن اطراف خيمه بزنند. چادر زدند و لشكر مشغول كار شد. پادشاه اطراف را گشت و به هر طريقي كه بود، راهي پيدا كرد و وارد قلعه شد. باغ زيبايي ديد كه تا آن روز نظيرش را نديده بود. همه جا پر از گل بود و بلبل. گشت و گشت تا آخر سر چهار حوضي ديد كه يك سنگش از طلا بود و يك سنگش از نقره و از هفتاد و دو دريچه آبي به زلالي اشك فواره مي‌زد. هرچه گشت، هيچ كس را تو باغ نديد. يكهو هوس كرد كه تو حوض آب تني كند. لباسش را درآورد و تا خواست به آب بزند، با اين كه هوا افتابي بود، رعد تركيد و صاعقه زد و در چشم به هم زدني ابر سياهي آسمان را پوشاند. پادشاه حيرت زده و مات اطراف را نگاه كرد، كه ديد پهلواني سوار اسب چموشي پيدا شد. همان طور كه سوار بود، رو به پادشاه كرد و نعره زد: «به چه جرأتي وارد باغ من شده‌اي؟»
فرصت جواب به پادشاه نداد و مثل باز شكاري حمله آورد و به شمشير سر پادشاه بدبخت را از تنش جدا كرد و رفت.
جنازه‌ي پادشاه و لشكر آشفته‌اش را در اينجا داشته باشيد و بشنويد از محمد برادر وسطي او.
مدت‌ها گذشت و محمد هرچه منتظر برادرش ماند، از او خبري نشد. ناچار تخت پادشاهي را به برادرش، حسن سپرد و لشكري برداشت و رفت تا برادر بزرگش را پيدا كند. پيش از رفتن هرچه حسن به او نصيحت كرد كه وصيت پدرش را فراموش نكند و شمشير زنگ زده را با خودش ببرد، او قبول نكرد. پرسان پرسان رفت و رفت تا آخر سر رسيد به همان قلعه. ترس دست و پايش را شل كرد. پي برد كه پا به چه جايي گذاشته. مي‌خواست برگردد كه يكهو رعد و صاعقه در آسمان زد و همان پهلوان پيدا شد و بي اينكه اجازه‌ي كاري به محمد بدهد، حمله كرد و سر اين برادر را هم از تنش جدا كرد و رفت.
اين بار برادر كوچكه منتظر ماند، اما هرچه صبر كرد از برادر دومي هم خبر نشد. پس تصميم گرفت كه برود و ببيند كه چه بلايي سر برادرهايش آمده. از طرفي حسن با اينكه كوچكتر از بقيه بود، خيلي عقل و هوش داشت و طوري زورمند و دلاور بود كه هنوز پهلواني از مادر نزاده بود كه بتواند پشتش را به خاك بمالد. پس تدارك سفر ديد و با لشكر آماده‌اي به راه افتاد كه به سراغ برادرها برود. اول پيش مادرش رفت و گفت كه مي‌خواهد دنبال برادرها برود تا ببيند چه اتفاقي برايشان افتاده. مادر گفت: «پسرجان! سفرت به خير، اما دو وصيت دارم. اول، شمشير زنگ زده را به كمرت ببند. چون تا اين شمشير با توست هيچ پهلواني نمي‌تواند تو را از بين ببرد. دوم، تو راه به هر اسيري كه رسيدي، آزادش كن. اين كار كمكت مي‌كند و باعث گشايش كارت مي‌شود.»
حسن حرف مادرش را كه شنيد، شمشير زنگ زده را به كمر بست. ناگهان نيروي عجيب و غريبي تو بدنش احساس كرد. با لشكر به راه افتاد و رفت و رفت. مدت ها در راه بود تا رسيد به همان قلعه. دور و برش گشت و لباس‌هاي دو برادرش را ديد. فهميد هر بلايي به سرشان آمده، تو همين قلعه يا اطرافش بوده. كه يكهو رعد تركيد و صاعقه زد و ابر سياهي از رو جنگل بلند شد و آسمان قلعه را زود تاريك كرد. حسن گوش به زنگ و حاضر و آماده ايستاده بود كه از ميان ابر، پهلواني نقابدار و سوار به اسب پيدا شد. تا به زمين رسيد، نعره زد: «به چه جرأتي وارد باغ من شده‌اي؟»
حسن گفت: «ببند دهانت را. دو برادرم را كشته‌اي، آمده‌ام كه به انتقام خونشان تو را بكشم.»
حسن تيز و بز شمشير كشيد و با پهلوان نقابدار درگير شد. چهل روز و چهل شب جنگيدند و در اين مدت گاهي حسن دست بالا را داشت و گاهي سوار نقابدار، اما نه اين خطري براي آن يكي داشت و نه آن يكي زورش چربيد.
آخر سر حسن خدا را ياد كرد و به او حمله برد و سوار را از كوهه‌ي زين كند. هر دو سوار از اسب افتادند حسن سوار را به زمين خواباند كه يكهو كلاه از سر پهلوان نقابدار افتاد و حسن ديد كه‌اي داد اين يكه بزن مرد نيست.
دختر خوشگلي است كه چشم آدمي‌زاد به خوشگلي او نديده. صورتش طوري مي‌درخشيد كه تابش آفتاب جلوش بي‌رنگ بود. حسن تا چهره‌ي او را ديد، هوش از سرش پريد. مدهوش نگاهش كرد، اما خيلي زود به زمين افتاد و بي‌هوش شد. وقتي به هوش آمد، هيچ كس را آن دور و بر نديد. بلند شد كه برود بي‌هوا چشمش به زمين افتاد و نامه‌اي ديد كه دختره نوشته بود:
من پري، دختر پادشاه فرنگم. پدرم مي‌خواست مرا شوهر بدهد، اما من قبول نكردم و پيغام فرستادم كه هركس در جنگ با من پيروز شود و بتواند مرا به زمين بزند، شوهر من خواهد بود. حالا تو مرا به زمين زدي. اگر مايلي با من عروسي كني، بيا مرا از پادشاه فرنگ خواستگاري كن. چشم به راه تو مي‌مانم.
حسن نامه را تو جيب گذاشت و از رفتن دختر خيلي ناراحت شد. به لشكري كه همراهش آمده بود، دستور داد كه آماده‌ي برگشت بشوند. وقتي به پايتخت رسيد، به مادرش خبر داد كه براي برادرهايش چه اتفاقي افتاده. عزاي برادرها را گرفت و وزير را سر جاي خودش به تخت نشاند و پس از خداحافظي از مادر، يكه و تنها روانه‌ي فرنگ شد تا دختره را به دست بياورد.
افتان و خيزان رفت و رفت تا رسيد به نيزاري. خوب كه تو نيزار پيش رفت رسيد به فضاي باز و گسترده‌اي. اما ديد كه ديوي رو زمين افتاده و ناله و زاري مي‌كند. ديو آن قدر بزرگ بود كه هر بار گريه مي‌كرد، زمين زير پايش مي‌لرزيد. حسن از ديدن او هيچ ترسي به دل راه نداد. نزديك‌تر رفت و ديد كه تركه‌اي به بزرگي يك درخت به پاي ديو رفته. مي‌خواست برود و تركه را بيرون بياورد، اما ترسيد كه نكند ديو قصد جانش را بكند. دست به خورجين برد و طنابي بيرون آورد و مثل كمند انداخت و سر آن به تركه گير كرد و رفت و پشت درختي قايم شد و سر ديگر طناب را كشيد. تركه‌ي بزرگ از پاي ديو بيرون آمد و ديو نعره زد و گفت: «اي كسي كه آزارم مي‌دهي، اگر دستم به‌ات برسد، پاره پاره‌ات مي‌كنم.»
ديو نشست و ديد كه تركه‌ي بزرگ از پايش بيرون آمده و از جاي آن چركابه و خون سرازير شد. بعد ديو آرام شد و به خواب رفت. بيدار كه شد، ديد پايش درد نمي‌كند. فهميد كه تركه را كسي از پايش بيرون آورده كه مي‌خواسته به او خوبي كند. بلند شد تا پيداش كند و عوض اين خوبي پاداش به‌اش بدهد، اما هرچه دور و بر را نگاه كرد، كسي را نديد. ميان نيزار گشت، باز هيچ آدمي‌زاد يا ديوي نديد. عاقبت به صداي بلند گفت: «اي كسي كه به من كمك كردي، خودت را نشان بده تا من هم عوضش به تو خوبي كنم.»
حسن از پشت درختي كه قايم شده بود، آمد بيرون. ديو تا او را ديد، زانو زد و گفت: «اي آدمي‌زاد! تو مرا از مرگ نجات دادي. بگو از من چه مي‌خواهي؟»
حسن گفت: «من فقط مي‌خواهم كه بعد از اين برادرت باشم. تو هم يار من باش. برويم تا پري، دختر پادشاه فرنگ را پيدا كنم.»
ديو گفت: «قبول دارم. من از اين لحظه برادر توام، اما نمي‌دانم فرنگ كجاست. پشت من سوار شو تا تو را پيش برادر بزرگم ببرم. شايد او بداند.»
حسن پشت ديو سوار شد و او به هوا بلند شد و پرواز كرد. مدتي تو هوا رفتند تا رسيدند به نيزاري. عمارتي وسط نيزار بود و ديو تو حياط عمارت پايين آمد. حسن از پشت ديو كه به زمين فرود آمده ديد كه ديو سفيدي جلو عمارت نشسته. ديو سفيد تا برادرش را ديد، خنديد و گفت: «برادر! خوش آمدي. مدتهاست كه گوشت آدمي زاد نخورده‌ام. مطمئنم كه گوشت اين آدم طعم دهانم را عوض مي‌كند.»
ديو گفت: «‌برادر: اگر اين آدمي‌زاد را اذيت كني، مي‌روم و به پدرم مي‌گويم. خودم هم تا عمر دارم، دست از دشمني باهات برنمي‌دارم. اين آدم مرا از مرگ نجات داده.»
ديو سفيد تا اين را شنيد، بلند شد و حسن را بغل كرد و شروع كرد به ليسيدن او. بعد با خوشحالي گفت: «حالا كه با برادر من برادر شده‌اي، برادر من هم هستي.»
ديو سرگذشت حسن و جست و جوي او را براي پيدا كردن پري، دختر پادشاه فرنگ براي ديو سفيد تعريف كرد. اما ديو سفيد هم گفت: «من هم نمي‌دانم فرنگ كجاست احتمالاً برادر بزرگ‌ترمان مي‌داند. برويد پيش او.»
حسن با ديو سفيد خداحافظي كرد و سوار ديو كوچكه شد و رفتند به هوا. مدت زيادي تو هوا مي‌رفتند، تا رسيدند به كوهي و جلو عمارتي تو كمركش كوه پايين آمدند. ديو زردي جلو عمارت نشسته بود. تا حسن و ديو كوچكه را ديد، گفت: «برادر! خوش آمدي. مدت‌هاست كه تو را نديده‌ام. حتماً اين آدمي زاد را آورده‌اي تا طعم دهان مرا عوض كند؟»
ديو گفت: «با اين آدمي‌زاد كاري نداشته باش. او مرا از مرگ نجات داده و از آن لحظه برادر من است.»
ديو زرد تا حرف برادرش را شنيد، رفت و حسن را بغل كرد و به سينه‌ي خودش چسباند. ديو زرد راه فرنگ را مي‌شناخت. به برادرش گفت كه از كدام راه بايد برود تا زودتر به فرنگ برسد. بعد با احترام آنها را روانه‌ي فرنگ كرد.
حسن و ديو رفتند و رفتند و بعد از چهل روز و چهل شب رسيدند به فرنگ. ديو به حسن گفت كه نمي‌تواند به شهر بيايد، اما دسته‌اي از موهايش را به او داد و گفت كه هروقت گرهي تو كارش افتاد، مويش را آتش بزند تا زود حاضر شود. حسن هم خنجر كوچكي از جيبش درآورد و به ديو داد و گفت: «اين خنجر را بگير. هروقت ديدي از تيغه‌ي آن خون مي‌چكد، بدان كه گرفتاري برايم پيش آمده و نمي‌توانم موي تو را آتش بزنم. بيا و كمكم كن.»
حسن و ديو از هم جدا شدند. حسن رفت تا رسيد به چوپاني، جلوتر رفت و گفت: «سلام برادر! ميشي به من مي‌فروشي؟»
چوپان گفت: «اي برادر: مي‌بينم كه تو اين سرزمين غريبي. احترام غريبه‌ها هم براي ما واجب است. ميشي به تو مي‌بخشم. هركدام را مي‌خواهي انتخاب كن.»
حسن دست چوپان را بوسيد و از او تشكر كرد. ميشي از ميان گله گرفت و برد كناري و كشت. دل و اندرون ميش را بيرون آورد و شكمبه‌اش را پاك كرد و به سرش كشيد و درست شد به شكل جوان كچلي. به راه افتاد و رفت و رفت تا رسيد به باغي. نگاهي به دور و بر باغ كرد و ديد چه باغ قشنگي است. حسن با اينكه شاهزاده بود، به عمرش باغي به اين قشنگي به چشم نديده بود. تو باغ گردش كرد و به چار حوض رسيد. دست و صورتش را تو حوض شست. كمي از ميوه‌هاي باغ خورد و تو سايه‌ي درختي خوابيد. صبح كه شد، نگهبان‌ها حسن را گرفتند و به خدمت پادشاه بردند. شاه تا او را ديد، گفت: «كچل! تو كي هستي؟»
حسن گفت: «قبله‌ي عالم به سلامت! پسر يتيمي هستم. كس و كاري ندارم. ديشب جايي براي خواب نداشتم. به همين دليل آمدم به باغ شما و آنجا خوابيدم. اگر اشتباه كرده‌ام، دستور بدهيد گردنم را بزنند.»
شاه تا حرف‌هاي حسن را شنيد، به نظرش جوان عاقلي آمد و به او گفت: «اي كچل! معلوم مي‌شود پسر عاقلي هستي. بيا غازهاي باغ مرا بچران، من هم يك خرجي به‌ات مي‌دهم.»
حسن قبول كرد و از همان روز شد غازچران شاه. به كارش مشغول بود، تا روزي پري براي گردش رفت به باغ. يكهو ديد جواني تو باغ خوابيده. جلوتر رفت و حسن را شناخت. فهميد كه قيافه‌اش را عوض كرده تا كارش بهتر پيش برود. از كار حسن حيرت كرد و به اتاق رفت و با خودش خلوت كرد كه چه كار كند. از طرفي پدرش تا دختره را ناراحت و گرفته ديد به همسرش گفت: «برو به اين دختره بگو، ديگر دست از اين كارهاش بردارد. مي‌خواهم او را شوهر بدهم.»
همسر پادشاه رفت و به دخترش گفت: «مادرجان! تو ديگر بچه نيستي. سن و سالي از تو گذشته. آخر تا كي مي‌خواهي منتظر بماني. پدرت خيال دارد تو را شوهر بدهد. خودت چه مي‌گويي؟»
دختر كه ديد مادر و پدرش دست بردار نيستند، گفت: «مادر! حالا كه پدر دست بردار نيست، مرا به رسم خودمان شوهر بدهيد.»
تو سرزمين فرنگ رسم بود كه هروقت پادشاه مي‌خواست دخترش را شوهر بدهد، بايد تمام جوان‌هاي شهر از جلو عمارت كلاه فرنگي رد مي‌شدند و دختر هر جواني را مي‌پسنديد، سيبي را كه تو دست داشت، به طرفش مي‌انداخت. اين رسم نشانه‌ي آن بود كه اين دختر و پسر زن و شوهر مي‌شوند.
زن پيغام دختره را به پادشاه رساند. پادشاه هم معطل نكرد و دستور داد كه تمام جوان‌هاي شهر بيايند و از جلو دختر كه تو عمارت كلاه فرنگي ايستاده، رد بشوند. همه گذشتند، اما پري هيچ كسي را نپسنديد. شاه ناراحت شد و گفت: «دخترم! چي شد؟»
پري گفت: «پدر! كسي كه من منتظرش بودم، نيامد».
شاه رفت تو فكر كه ديگر چه كسي مانده كه وزير آمد و گفت: «‌قبله‌ي عالم به سلامت! تنها كچل غازچران مانده.»
شاه گفت: «وزير او را هم بيار.»
وزير رفت و حسن را آورد. حسن از جلو عمارت كلاه فرنگي كه رد شد، پري سيب را به طرفش پرت كرد. حسن سيب را در هوا گرفت و بوسيد و رو چشم گذاشت. پادشاه از كار پري حسابي از جا در رفت و دستور داد كه كچل و دخترش را از شهر بيرون كنند. هر دو را كه از شهر راندند، آنها رفتند و تو شهر ديگري زندگي‌شان را از نو شروع كردند.
گذشت و گذشت تا روزي پادشاه مريض شد. پزشك‌ها از درمانش عاجز شدند. خبر كه به گوش حسن رسيد، زود جنبيد و به بيابان رفت و موي ديو را آتش زد. ديو بي‌معطلي حاضر شد و گفت: «چه فرماني داري؟»
حسن گفت: «پدرزنم سخت مريض شده. دواي درد او چي هست؟»
ديو گفت: «گوزني را شكار مي‌كني و كله‌اش را مي‌پزني و آبش را به پدر زنت مي‌خوراني. درجا خوب مي‌شود.»
حسن تا اين را شنيد، رفت و گوزني شكار كرد و كله‌اش را پخت و آبش را تو ظرفي ريخت. بعد لباس ديگري پوشيد و طوري كه پادشاه او را نشناسد، به قصر رفت تا آب كله‌ي گوزن را به شاه بخوراند. شاه تا او را ديد، گفت: «فرزند! تو كي هستي؟»
حسن گفت: «قبله‌ي عالم به سلامت! طبيبم و براي معالجه‌ي شما آمده‌ام.»
پادشاه گفت: «پسرم! اگر دردم را شفا دادي، هرچه خواستي به‌ات مي‌دهم؛ وگرنه گردنت را مي‌زنم.»
حسن قبول كرد. آب مغز گوزن را تو ظرفي ريخت و به شاه خوراند. هنوز غذا تمام نشده بود، كه شاه احساس كرد هيچ بيماري تو بدنش نيست. در جا شفا پيدا كرد و از بستري بيماري پا شد و رو به حسن كرد و گفت: «پسر! بگو ببينم، از من چه مي‌خواهي؟»
حسن گفت: «قبله‌ي عالم به سلامت! من به مال و منال نياز ندارم. تنها مي‌خواهم كه با دختر و دامادتان آشتي كنيد.»
شاه قبول كرد و دستور داد كه فردا ضيافتي بگيرند و داماد و دخترش هم بيايند. فردا شد و شاه ديد كه دختر با همان طبيب وارد شد. حيرت زده و مات از دخترش پرسيد: «دخترم! انگار كچل را رها كرده‌اي؟ چه اتفاقي افتاده؟»
حسن بي‌معطلي همان شكمبه را رو سرش كشيد و قيافه و ظاهر همان كچل را به خودش گرفت. شاه بيشتر حيرت كرد. پري گفت: «پدر! مردي كه تو قلعه‌ي جنگلي مرا به زمين زد، همين جوان بود. او خودش هم شاهزاده است.»
پادشاه از حسن عذرخواهي كرد و دستور داد كه هفت روز و هفت شب جشن بگيرند و دختر و حسن هم تو قصر او ساكن شدند.
حسن و پري را اينجا داشته باشيد و بشنويد كه تو سرزمين ديگري چه اتفاقي افتاد.
تو سرزمين ديگري پادشاه آن ولايت هم كه آوازه‌ي پري را شنيده بود، از او خواستگاري كرد، اما پري حاضر نشد كه زنش شود. وقتي حسن و پري به قصر شاه برگشتند، آن پادشاه تو خواب ديد كه پري با جواني عروسي كرده و تو قصر پدرش زندگي مي‌كند. صبح كه بيدار شد، اول از همه، چند تن از بزرگ‌هاي دربارش را براي خواستگاري دختر فرستاد. خواستگارها رفتند و برگشتند و به شاه گفتند كه پري عروس شده و حالا زن حسن است. پادشاه بي‌معطلي سپاهي جمع كرد و فرستاد به فرنگ و با پدر پري اعلان جنگ داد. شاه ديد كه در بد مشكلي افتاده، اما حسن از او اجازه گرفت و يكه و تنها رفت به ميدان جنگ.
حسن شمشير زنگ زده را از غلاف بيرون آورد و به لشكر دشمن حمله كرد. اول به قلب سپاه زد و آنها را مثل علف درو كرد. مي‌كشت و پيش مي‌رفت و كسي نمي توانست جلودارش باشد. يك لحظه پشت سرش را نگاه كرد و ديد كه از كشته‌ها پشته ساخته، اما هنوز دنباله‌ي سپاه معلوم نيست.
خلاصه، حسن چهل روز و چهل شب جنگيد. سپاه دشمن از شمشير زدن او عاجز ماندند. پادشاهشان وقتي ديد كه در ميدان جنگ نمي‌تواند كاري از پيش ببرد، دست به حيله و نيرنگ زد و پيرهاي خمره سوار را جمع كرد و به آنها گفت: «هركس به حسن كلك بزند و او را بگيرد و بيارد، هم وزن خودش به‌اش طلا مي‌دهم.»
ميان اين جادوگرهاي خمره سوار، عفريته‌اي بود كه جان مي‌داد براي طلا. تا حرف پادشاه را شنيد، گفت: «اي پادشاه! ده پهلوان پر زور به من بده، تا بروم و حسن را بياورم.»
پادشاه ده پهلوان پر زور انتخاب كرد و گذاشت به اختيار پيرزن. پيرزن آنها را سوار خمره كرد و خودش هم رفت تو خمره و وردي خواند و پرواز كرد. رفتند و رفتند تا رسيدند به فرنگ. آنجا، تو جنگلي قايم شدند. بعد ظاهرشان را عوض كردند و در به در آمدند تا رسيدند به شهر. شروع كردند به گدايي، تو كوچه و بازار مي‌گشتند تا رسيدند به قصر پري كه در آن لحظه بالاي عمارت كلاه فرنگي بود. پيرزن سرش را بالا كرد و گفت: «اي فرزند! اين جا خانه‌ي كي هست؟»
پري گفت: «مگر نمي‌داني! اينجا خانه‌ي حسن، داماد شاه است.»
عفريته گفت: «اي فرزند! خدا حفظش كند. اگر او نبود، دشمن همه را تار و مار مي‌كرد.» حسن واقعاً پهلوان پر زوري است. ‌اي فرزند! او چه قدرتي دارد كه يك تنه اين همه لشكر را كشت و تار و مار كرد؟»
پري كه راز حسن را مي‌دانست، يكهو از دهنش در رفت كه قدرت حسن تو شمشير اوست. پيرزن تا اين را فهميد، پيش پهلوان‌ها رفت و همه به پناهگاهي رفتند. شب كه شد و مردم و سپاه خوابيدند، پيرزن ده پهلوان را به خانه‌ي حسن برد و جايي قايمشان كرد. كمي كه گذشت، حسن به قصرش برگشت و رفت به خوابگاه. شمشيرش را از كمر باز كرد و به ميخ ديوار آويزان كرد و تا دراز كشيد، خواب سنگيني به چشمش افتاد كه پهلوان‌ها حمله كردند و دست و پاي حسن را بستند و خودش و شمشيرش و پري را برداشتند و به شهر خودشان برگشتند. تا رسيدند حسن را به زندان انداختند و پري را به حرمسراي پادشاه بردند.
حسن و پري را اينجا داشته باشيد و بشنويد از ديوها.
ديو يكهو ديد كه از تيغه‌ي خنجر يادگاري حسن خون مي‌چكد. فهميد گرهي تو كار حسن افتاده. بي‌معطلي تمام ديوها را خبر كرد. لشكر ديوها تنوره كشيدند و در چشم به هم زدني آمدند به شهري كه حسن و پري در آنجا زنداني بودند. سحر كه شد، پادشاه ديد كه ديوها دور شهر را گرفته‌اند. هراسان پرسيد: «اي واي! اين‌ها كي هستند؟»
كسي جواب نداد. هيچ كس نمي‌دانست كه اين همه ديو براي چه كاري آمده‌اند به اين شهر. هنوز دور و بر خودشان مي‌گشتند كه ديوها پيش آمدند تا رسيدند به قصر پادشاه. همه پا گذاشته بودند به فرار تا جانشان را به در ببرند، پادشاه هم مي‌خواست برود زير تخت و خودش را قايم كند كه ديو ديدش و گفت: «اي پادشاه! نترس. فقط بگو كه به سر سرور ما، حسن چه آمده؟ او كجاست؟»
پادشاه همه چيز را از اول تا آخر براي ديوها گفت. ديو هم فرمان داد كه لشكرش شهر را بگيرند. بعد به پادشاه گفت: «اگر حسن و زنش را همين لحظه، صحيح و سالم به ما ندهي، خاك كشورت را با توبره مي‌كشيم و بي‌چاره‌ات مي‌كنيم.»
پادشاه كه از ترس، جاني به دست و پا نداشت، حسن و پري را آورد و به ديوها داد. اما حسن از خواب بيدار نمي‌شد. هر كاري كردند، او بيدار نشد. ديو عصباني شد و گفت: «چه بلايي به سرش آورده‌ايد كه از اين خواب بيدار نمي‌شود؟»
پري گفت: «تيغ زنگ زده‌اش را دزديده‌اند. تا آن تيغ تو دست دشمن است، حسن از خواب بيدار نمي‌شود. اين خواب جادوست.»
امير ديوها دستور داد كه تو آسمان و زمين بگردند و شمشير زنگ زده را پيدا كنند. ديوها خيلي زود شمشير را پيدا كردند و آوردند. پري آن را به كمر حسن بست. حسن عطسه‌اي كرد و بيدار شد. پري خانم پيشامد را از سير تا پياز براي او تعريف كرد. حسن از ديوها تشكر كرد و به كمك آنها به شهرشان برگشتند و زندگي خوشي را شروع كردند.



منبع مقاله :
قاسم زاده، محمد، (1389)، افسانه‌های ایرانی، تهران: هیرمند، چاپ اول.

تبلیغات در راسخون
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.