فيلمنامه کامل فيلم رودخانه يخ زده FROZEN RIVER

نمايي از ايستگاه بازرسي روي پل رودخانه « سنت لارنس» پلي که يادگاري است از دهه 1940 . اينجا مرز آمريکا و کاناداست. مأموران گمرک سرگرم بازرسي وسايل نقليه و سؤال از رانندگاني هستند که بي صبرانه منتظر عبور از مرزند.
سه‌شنبه، 13 مهر 1389
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
فيلمنامه کامل فيلم رودخانه يخ زده FROZEN RIVER

فيلمنامه کامل فيلم رودخانه يخ زده FROZEN RIVER
فيلمنامه کامل فيلم رودخانه يخ زده FROZEN RIVER


 






 
تصويرروشن مي شود.

خارجي- پل بين المللي سي وِي -روز
 

نمايي از يک تابلو که روي آن نوشته شده:« به طرف کانادا».
نمايي از ايستگاه بازرسي روي پل رودخانه « سنت لارنس» پلي که يادگاري است از دهه 1940 .
اينجا مرز آمريکا و کاناداست. مأموران گمرک سرگرم بازرسي وسايل نقليه و سؤال از رانندگاني هستند که بي صبرانه منتظر عبور از مرزند.
نمايي از تابلويي ديگر که روي آن نوشته شده:« از سفرتان به شهر «مسنا» متشکريم.مسنا شهري است ايده آل براي تجارت؛ براي خانواده و براي شما.»

خارجي -زير پل سي وي- روز
 

رودخانه سن لارنس تا آنجا که چشم کار مي کند امتداد دارد؛ رودخانه اي يخ زده که درختاني در دو طرف ساحلش به چشم مي خورند.

خارجي - محوطه جلوي کانتينر « رِي»، شهر مسنا- روز
 

اول صبح است. ري ادي در ماشينش که يک هورايزن(Horizon) قرمز است، روي صندلي کنار راننده نشسته و سيگار مي کشد. در ماشين باز است و ري پاي برهنه اش را روي زمين گذاشته . او زني است نسبتاً زيبا، لاغر اندام و سي و هشت ساله که البته شکسته تر از سنش به نظر مي رسد. يک حوله حمام قديمي،از آن حوله هايي که شکل پالتو هستند به تن دارد؛ در فکر فرو رفته و از حالتش پيداست که از چيزي ناراحت است.
( هورايزن: نام نوعي اتومبيل)
خانه او کمي آن طرف تر است؛ يک خانه پيش ساخته فلزي کهنه، شبيه کانتينرهايي که پشت تريلي وصل مي شوند. کنار اين خانه فلزي، اتاقکي کوچک قرار دارد که از آن به عنوان انبار استفاده مي شود. پشت اتاقک، زير ساخت بتوني يک خانه پيش ساخته ديده مي شود. جلوي خانه، جايي که شايد بتوان آن را حياط به حساب آورد، يک سري وسايل اسقاط ريخته شده از جمله يک صندلي « تله سي» و يک چرخ و فلک کوچک خراب که صندلي هايش اسب هاي پلاستيکي هستند. زميني وسيع و خاکي که بعضي قسمت هايش از برف سفيد شده اطراف خانه را فرا گرفته. خانه ديگري آن دور و بر ديده نمي شود. آخرين روزهاي پاييز است و کريسمس در راه.
يک پسر لاغراندام 15 ساله در آستانه در ظاهر مي شود. او پسر ري، تروي جونيور است که تي.جي صدايش مي زنند. تي .جي رشته افکار ري را به هم مي ريزد.
تي . جي: ذرت تموم شده.
ري: پس فقط بهش نون تست بده.
تي.جي: کره و ژله هم نداريم.
فکر ري به چيزي نمي رسد. تي .جي انتظار دارد او بلند شود و حرکتي کند، اما او همچنان در ماشين نشسته .
تي.جي: داري چي کار مي کني؟
ري: منتظر تريلي ام.
تي.جي: يعني واقعاً مياد؟
ري: آره.
تي.جي: بابا کجاس؟
ري جوابي نمي دهد.
تي.جي( آهسته تر): بابا کجاس؟!
ري( مات و مبهوت به او نگاه مي کند): نمي دونم چطوري پيداش کرد.
تي.جي: چي رو؟
ري پکي به سيگارش مي زند. تي.جي به طرف ماشين مي رود.
تي.جي: نکنه منظورت پوله؟
ري: گذاشته بودمش تو داشبورد. درش رو هم قفل کرده بودم.
در داشبورد باز است. تي .جي نگاهي به آن مي اندازد. چيزي داخل آن نيست.
تي.جي: کار احمقانه اي کردي.
ري: آره، الان مي فهمم که احمقانه بود. تريلي قبل از باز شدن بانک مي رسه.
تي.جي: بهش گفته بودي که پول داري؟
ري: نه، احتمالاً خودش بو برده بود.
تي.جي:خداي من! داشبورد! احمقانه ترين جا براي قايم کردن پول.
ري: تقريباً سي و دو ماه بود که بليت شرط بندي( براي مسابقات اسب دواني) نخريده بود. فکر مي کردم حتي اگه پيداش کنه هم مشکلي پيش نمياد.
تي.جي: چيزي از پول رو گذاشته؟
ري سرش را به علامت«نه» تکان مي دهد.
تي.جي: حالا مي خواي چي کار کني؟
ري: هيچي!
تي.جي: مي توني بري دنبالش؟
ري: کجا؟ هر جايي مي تونه باشه.
تي.جي: بايد بريم دنبالش بگرديم.
ري: کجا دنبالش بگرديم؟
تي.جي: سمت محدوده سرخ پوست ها.
ري: اون الان با اون چهار هزار دلار احتمالاً تو آتلانتيک سيتيه.
تي.جي: پس بيا بريم. بيا بريم قبل از اين که کار پول رو بسازه پيداش کنيم.
ري: نمي تونم.
تي.جي:منظورت چيه؟
ري: ديگه نمي تونم.
تي.جي: به بادش مي ده ها!
ري: تي .جي! ما نمي تونيم جلوش رو بگيريم.
تي.جي: اون پولمون رو دزديده. به پليس زنگ بزن.
ري: اگه کسي پولي از خانواده خودش بلند کنه، بهش نمي گن دزدي . تازه بخشي از پول مال اونه، چون خودش درش آورده.
تي.جي: با اين حساب همين طور مي خواي اينجا بشيني؟
ري: متأسفم تي .جي.
از دور صداي نزديک شدن يک تريلي به گوش مي رسد. ري صدا را مي شنود.
تي.جي: اين کريسمس رو هم بايد تو اين آشغالدوني حلبي بگذرونيم.
تي.جي داخل اتاقک کنار خانه مي رود و ري سيگارش را زمين مي اندازد و به طرف خانه مي رود.

داخلي - خانه ري- روز
 

ري وارد خانه مي شود و نگاهي به دور و برش مي اندازد. يک تلويزيون بزرگ مهم ترين وسيله اي است که در هال اين خانه فلزي ديده مي شود.
چشم ري به عکس بزرگي از خود و همسرش، تروي سينيور مي افتد. تروي سينيور در اين عکس چهل ساله است، يک لبخند زورکي به لب دارد و مشخص است که به خاطر عکس گرفتن، شانه اي به موهاي بلند و به هم ريخته اش زده. ديدن اين عکس افکار و خاطراتي دور را در ذهن ري زنده مي کند. اما او سريع خودش را از اين افکار بيرون مي کشد و با عجله به طرف اتاق خوابش مي رود و لباس بيرونش را مي پوشد.
پسر کوچک ري که پنج ساله است، با چشماني خواب آلود وارد اتاق مي شود.
ريکي: اومدن؟
ري: سلام رئيس کوچولوي خواب آلو!
ريکي: اومدن؟ من آماده ام!
ريکي کيف کوچکي را که پر از دايناسورهاي عروسکي است، روي زمين مي کشد.
صداي تريلي بلندتر از قبل به گوش مي رسد. ريکي کوچولو به محض شنيدن صدا به طرف در خانه مي دود.
ري( دنبال او مي رود): يه لحظه صبر کن ريکي.
ريکي از خانه خارج مي شود.

خارجي - بيرون خانه ري- روز
 

تريلي در حال نزديک شدن به محوطه جلوي خانه است. اين تريلي حامل قطعات يک خانه پيش ساخته است.
ماشين استيشني که جلوتر از تريلي حرکت مي کند، جلوي خانه مي ايستد.
تريلي هم پشت استيشن توقف مي کند. ريکي که بسيار خوشحال است، يک گلوله برفي درست مي کند و آن را به سمت تريلي پرتاب مي کند. تي.جي هم از اتاقک انبار بيرون مي آيد.
ورسيلز، که مردي است حدوداً سي و پنج ساله با شکمي برآمده، با برگه اي در دست از استيشن پياده مي شود. او مأمور فروش خانه هاي پيش ساخته است. ري که از خانه بيرون آمده، لبخند زنان به طرف او مي رود.
ري: منتظرتون بوديم. همه چي آماده اس.
به زير ساخت بتوني، که قطعات خانه پيش ساخته بايد روي آن نصب شوند، اشاره مي کند.
ورسيلز: قبل از تخليه بار بايد پول رو پرداخت کنين.
تي.جي نگاهي به ري مي اندازد.
ري: پول هست، ولي مسئله اينه که ديشب از پيست اسکي «تيتوس» زنگ زدن، شوهرم تروي اونجا کار مي کنه...
ورسيلز( صحبت او را قطع مي کند): 4372 دلاري رو که بدهکارين الان دارين يا نه؟
ري:... گفتن که آسانسورها يه مشکل اضطراري پيدا کردن. شوهرم هم سريع رفت. حواسش نبود شما قراره بياين، برا همين پول رو با خودش برد. ولي به محض اين که بياد...
تي.جي که کنار مادرش ايستاده کاملاً مضطرب است.
ورسيلز: کي برمي گرده؟
ري: به محض اين که بياد، من پول رو بهتون مي رسونم.
ورسيلز( با لبخندي کنايه آميز): اين دومين باريه که دارين منو مي کشونين اينجا. اگه تا کريسمس نتونين پول رو جور کنين، 1500 دلاري رو هم که به عنوان پيش پرداخت داده بودين از دست مي دين.
به سمت ماشينش مي رود، ري هم به دنبال او مي رود.
ري: ببينين آقاي ورسيلز، من يه کار خوب تو فروشگاه« آل فور دالر» دارم. احتمالاً بعد از کريسمس مدير فروشگاه مي شم. بنابراين اگه خونه رو الان تحويل بدين، من از عهده پرداخت پولش بر ميام.
ورسيلز بي اعتنا به او سوار ماشينش مي شود.
ورسيلز: هر وقت پول رو داشتين خبرم کنين.
با دست به راننده تريلي علامت مي دهد. راننده، تريلي را روشن مي کند و آماده حرکت مي شود.
ري: پس بهتون زنگ مي زنم.
صداي ري در صداي بلند موتور تريلي گم مي شود.
ريکي به سمت تريلي مي دود.
ريکي: واستين! کجا دارن مي رن؟
ري او را نگه مي دارد و صورتش را بين دستانش مي گيرد.
ري( به ريکي): گوش کن! دوباره برشون مي گردونيم.
ريکي: آخه چرا رفتن؟
ري: دوباره ميارمشون. قول مي دم عزيزم.
ريکي: اون خونه مال ماس!
او خودش را از آغوش ري بيرون مي کشد و به دنبال تريلي مي دود و ري هم به دنبال او. ريکي بعد از کمي دويدن، خسته مي شود و مي ايستد. ري مي خواهد دوباره او را در آغوش بگيرد، اما ريکي که حسابي ناراحت است، اجازه اين کار را به او نمي دهد. ري خم مي شود و صورت او را در ميان دستانش مي گيرد.
ري: دوباره برشون مي گردونيم.
بعد ريکي را بغل مي کند و به سمت خانه مي رود. نگاه ماتم زده ريکي روي تريلي که دور و دورتر مي شود، خشک شده.
تي.جي هنوز کنار خانه ايستاده.
ري( به تي .جي): تو هم بهتره بجنبي، وگرنه به اتوبوس نمي رسين.( به ريکي، با لحني شوخ) ما هم بريم لباس هاي آقا ريکي رو عوض کنيم.
تي.جي به ري خيره شده است.
تي.جي: مي دوني که من مي تونم يه کار پيدا کنم.
ري: تو فقط پونزده سالته.
تي.جي: اونها کاري با سنم ندارن.
ري: فعلاً به فکر تموم کردن مدرسه باش.
تي.جي: خودت هم مي دوني که با پولي که از فروشگاه مي گيري، نمي تونيم زندگي کنيم.
ري: بايد بري مدرسه!
آنها به طرف در خانه مي روند.
تي.جي: شرط مي بندم که از تو بيشتر مي تونم پول در بيارم.
ري توجهي به او نمي کند.

داخلي - خانه ري- روز
 

ري به ريکي کمک مي کند تا لباسش را بپوشد و کوله پشتي اش را پشتش بيندازد. ريکي تازه متوجه غيبت پدر شده.
ريکي: بابا کجاس؟
ري و تي.جي نگاهي به هم مي اندازند.
ري: بر مي گرده.
تي.جي:حداقل نبايد بريم دنبالش بگرديم؟
ري:نه! من مي رم سر کارم و تو هم مي ري مدرسه ت.
تي.جي: به همين سادگي؟
ري: همه چي مثل قبله. تنها چيزي که تغيير کرده اينه که بابات دوباره قماربازي رو از سر گرفته.
ريکي: بابا کجا رفته؟
ري: بايد برا کارش مي رفت مسافرت.
تي.جي: حتي نمي خواي بري دنبالش بگردي؟
ري: يعني امروز نرم سر کار؟ نه، ديگه نه. ديگه بايد زندگي خودمون رو بکنيم .حالا برو کيفت رو بردار.
تي.جي با ناراحتي به او خيره شده.
ري: برو!
ريکي: بابا کي برمي گرده؟
ري: نمي دونم ريکي.
تي.جي: باورم نمي شه؛ تو حتي نمي خواي بري دنبالش بگردي!
ري: کجا؟! کجا برم دنبالش بگردم؟
تي.جي: برو منطقه سرخ پوست ها.
ري: قبلاً هم بهت گفتم؛ تا الان حتماً رسيده آتلانتيک سيتي.
او به ريکي کمک مي کند تا کيفش را پشتش بيندازد.
تي.جي( سرش را با ناراحتي تکان مي دهد): داشبورد! واقعاً احمقانه اس!
ري: برو مدرسه ت!
ري ريکي را مي بوسد و او به همراه برادرش بيرون مي روند تا سوار سرويس مدرسه که تازه آمده بشوند.
ناگهان چيزي به خاطر ري مي رسد.
ري( به تي.جي): يه لحظه واستا!
ري يک اسکناس و چند سکه از جيبش بيرون مي آورد و به پسر بزرگش مي دهد.
ري: بيا، اينم پول ناهار.
تي.جي پول را مي گيرد و به همراه برادرش به طرف سرويس مي دود. ري با نگاه آنها را بدرقه مي کند. بعد سيگاري روشن مي کند و ريملش را از روي ميز کنار آينه بر مي دارد و مشغول آرايش کردن چشم هايش مي شود، اما اشک هايش بي اختيار سرازير مي شوند و نمي گذارند درست کارش را انجام دهد.
قطع به:

داخلي- فروشگاه آل فور دالر- روز
 

ري مشغول بيرون آوردن اسب هاي کوچک اسباب بازي از داخل جعبه ها و چيدن آنها در يکي از قفسه هاي فروشگاه است.
مَت که پسري است حدوداً بيست و دو ساله، لاغر اندام و با پوستي کک مکي، قدم زنان نزديک مي شود. او رئيس ري است.
ري( با لحني آرام): مت، مي تونم يه لحظه باهات صحبت کنم؟
مت نگاهي به او مي اندازد.
ري: من بايد از اين به بعد تمام وقت بيام.
نگاه مت سرد و بي تفاوت است.
مت: مي دوني، تو برا من يه فروشنده نيمه کاره اي.
ري: نيمه کاره يعني چي؟
مت: نيمه کاره. يعني زياد سر کار نمياي و تعهدي هم به کارت نداري.
او به طرف انبار مي رود و ري هم به دنبالش.
ري: اما وقتي من اين کار رو شروع کردم، گفتي بعد از شش ماه نيمه وقت کار کردن، مي تونم تمام وقت بيام. دو سال پيش اين حرف رو زدي.
مت يک نوشابه رد بول باز مي کند و جرعه اي مي نوشد.
مت: نظر من همينه که گفتم.
ري: خب ببين، من درست کار مي کنم؛ خودم رو نشون مي دم. پت هم که هميشه دير مياد. الآنم دير کرده. هميشه خدا دير مياد.
مت نگاهي خالي از معنا و احساس به او مي اندازد. ديگر کلمه اي به ذهن ري نمي رسد. رئيس جوان راهش را مي گيرد و مي رود.
ري دوباره مشغول بيرون آوردن و چيدن اسب هاي پلاستيکي مي شود.
بعد از چند ثانيه سر و کله همکار ري، پت، پيدا مي شود. او ظاهراً از اين که باز دير کرده شرمنده است.
ري آخرين سيگارش را روشن مي کند و به طرف در پشتي مي رود.
ري( به پت): فردا مي بينمت.

خارجي- جاده 37- روز
 

ري مشغول رانندگي در يک جاده دو طرفه است. به جز چند خانه کانتينري و چند اصطبل، زمين دور و بر جاده تقريباً خالي از سکنه است.
ري ازکنار تابلويي که روي آن نوشته شده« به طرف کانادا» مي گذرد.
جلوتريک تابلوي ديگر است:« شما در حال وارد شدن به محدوده موهاک ها هستيد»
( موهاک ها: سرخ پوست هاي ساکن حومه ايالت نيويورک)
ري وارد منطقه سرخ پوست ها شده است. دور و بر جاده خانه هاي محقر و بدون حفاظ، پارکينگ هاي روباز و مشروب فروشي هايي کوچک که تابلوهايي دست نويس بالا سرشان نصب شده ديده مي شوند. او سرعتش را کم مي کند و با دقت به پارکينگ ها نگاه مي کند تا شايد بتواند ماشين شوهرش را پيدا کند.
کمي جلوتر روي يک تابلو نوشته شده:« پمپ بنزين و سيگار فروشي ولف مارت»

خارجي - پمپ بنزين ولف مارت- روز
 

ري جلوي اين پمپ بنزين کوچک توقف مي کند. کنار پمپ بنزين يک رستوران و يک مغازه هم هست.
سرخ پوست نوجواني که از سرما دست هايش را به هم مي مالد، دوان دوان خود را به ماشين ري مي رساند.
پسر سرخ پوست: پرش کنم؟
ري شيشه را پايين مي کشد و مقداري پول خرد مي شمرد و به پسر مي دهد.
ري: فقط سيصد و ...، نه، دويست و هفتاد و يکي بزن.
سرخ پوس: باشه، دويست و هفتاد و يکي.
پسر سرخ پوست به طرف باک مي رود. اما ري يک اسکناس کهنه پنج دلاري در ماشين پيدا مي کند.
ري( فريادزنان): هفتصد و هفتاد و چهار تا بزن!
پسر بعد از زدن بنزين به طرف ري مي آيد.
ري( اسکناس را به او مي دهد): راستي ديشب يه ماشين اکليم آبي اينجا نيومد؟
( اکليم: نوعي اتومبيل آمريکايي)
پسر سرخ پوست: اکليم آبي؟ نه... البته من تا نه شب اينجا کار مي کنم. اگه مي خواين مي تونين برين تو بپرسين.
ري نگاهي به رستوران تقريباً خالي پشت پمپ بنزين مي اندازد. چند زن سرخ پوست در رستوران نشسته اند.
ري: نه، مهم نيست.
پسر سرخ پوست: شما نمي خواين به باشگاه چوگان« ماسکيتو»ي ما کمک کنين؟ اونجا به بچه هاي سه تا پنج ساله چوگان بازي ياد مي دن.
ري سرش را به نشانه نه تکان مي دهد.
پسر سرخ پوست: ممنون به هر حال. روز خوبي داشته باشين.

خارجي - جاده 37، محدوده سرخ پوست ها- روز
 

ري به کازينوي بينگو، که متعلق به سرخ پوست هاست نزديک مي شود و مقابلش توقف مي کند. ماشين هاي زيادي در پارکينگ روباز کازينو پارک شده اند. ري با دقت آنها را نگاه مي کند تا اين که سرانجام در انتهاي صف ماشين ها، اکليم آبي شوهرش را مي بيند. خوشحال پياده و وارد پارکينگ مي شود.

خارجي- پارکينگ کازينو- روز
 

او با سرعت به طرف ماشين مي رود و سريع از روي برچسب « راحت رديفش کن!» که روي سپر چسبانده شده مطمئن مي شود که ماشين، ماشين شوهرش است. از پنجره نگاهي به داخل ماشين مي اندازد و بعد، از فرط خوشحالي لحظه اي خود را روي اتاقک ماشين مي اندازد؛ طوري که انگار مي خواهد آن را بغل کند.
ري: ازت ممنونم خدا، ممنونم!
او سپس به طرف کازينو مي رود و وارد مي شود.

داخلي - کازينوي بينگو- روز
 

يک زن سرخ پوست چاق شصت و چند ساله بي دندان چشم آبي روي يک صندلي فلزي کنار در ورودي نشسته است. او مأمور فروش بليت کازينو است.
زن: اين سانس تقريباً تموم شده. سانس بعد ده و نيم شروع مي شه.
ري: من فقط مي خوام يه نيگاه بندازم.
به طرف در ورودي مي رود.
زن: بليت ورود پنج دلاره.
ري( مي ايستد): نمي خوام که بازي کنم! فقط مي خوام اون تو رو يه نيگاه بندازم. چند ثانيه بيشتر طول نمي کشه.
زن: مي شه پنج دلار!
ري: شوهرم داره با پول خونه مون قمار مي کنه.
زن: قيافه ش چه جوريه؟
ري: موهاي قهوه اي دمب اسبي، قد بلند، لاغر.
زن: همچين کسي اينجا نيست.
ري: خب مي تونم يه نيگاه بندازم؟
زن: بهتون گفتم که خانم، همچين کسي اينجا نيست.
ري، مأيوس به طرف در خروج مي رود. زن رفتن او را تماشا مي کند.

خارجي - پارکينگ کازينو - روز
 

ري از کازينو بيرون مي آيد و به طرف ماشين خودش که در گوشه پارکينگ پارک شده مي رود.
هم زمان، ليلا ليتل وولف از در مخصوص کارمندان خارج مي شود. دختري سرخ پوست حدوداً بيست ساله؛ نسبتاً چاق و با موهايي سياه و بلند. او با عجله به طرف پارکينگ مي رود.
ري در حال رفتن به طرف ماشينش متوجه او مي شود. قبل از اين که ري به ماشينش برسد، ليلا به اکليم( ماشين شوهر ري) مي رسد، درش را باز مي کند و سوار مي شود.
ري: هي!
اما ليلا ماشين را روشن مي کند و بدون توجه به ري، گاز مي دهد و مي رود.ري بلافاصله سوار ماشينش مي شود و پشت سر ليلا به راه مي افتد.

خارجي - جاده هاي منطقه سرخ پوست ها- روز
 

ري ليلا را تعقيب مي کند. ليلا ناگهان از جاده اصلي، که جاده 37 نام دارد، خارج و وارد يک جاده فرعي جنگلي مي شود.
ري به تعقيب او ادامه مي دهد.
ليلا جلوي يک اتاقک کانتينري کوچک و کهنه مي ايستد.
ري هم پشت او توقف مي کند.
ليلا از ماشين پياده مي شود. ري سوار بر ماشين به او نزديک مي شود.
ري( شيشه را پايين مي دهد): اين ماشين منه.
ليلا به طرف او مي چرخد.
ليلا: ها؟
ري( به اکليم اشاره مي کند): با ماشين من چي کار داري؟
ليلا سوييچ را در دستش مي چرخاند.
ليلا: اينو مي گي؟ پيداش کردم.
ري: نه، دزديديش.
ليلا: سوييچ روش بود.
ري: تو هم برداشتيش؟
ليلا بي تفاوت به طرف خانه اش مي رود، درش را باز مي کند، وارد مي شود و در را پشت سرش مي بندد.
ري، عصباني از بي اعتنايي اين دختر سرخ پوست، پياده مي شود و به طرف اتاقک مي رود و در اين ضمن موبايلش را از جيبش در مي آورد.
ري( با لحني تهديد آميز): حالا بايد ديد نظر پليس چيه.
ليلا( از داخل خانه، خارج از قاب): برو پي کارت بابا! پليس ها اينجا هيچ اختيار قانوني ندارن. اينجا قلمرو سرخ پوست هاس.
ري از گرفتن شماره پليس منصرف مي شود و در عوض به طرف ماشينش مي رود، يک تپانچه از داخل ماشين بر مي دارد و به طرف اتاقک ليلا بر مي گردد.
ري( با اسلحه به در اتاقک مي زند): به جاي چرت و پرت گفتن سوييچ رو بده.
صدايي از آن طرف در نمي آيد. ري لحظه اي منتظر مي ماند. ناگهان فکري به سرش مي رسد؛ فکري آزار دهنده.
ري( آهسته): تروي، تو اونجايي؟
جوابي نمي آيد.
ري: اگه اونجايي، بهتره بياي بيرون.

داخلي - خانه ليلا- روز
 

ليلا در اتاق کوچک کثيف و به هم ريخته اش روي يک تخت نظامي نشسته. کنار تختش يک آباژور کهنه است. کف اتاق چند لباس و چند قوطي خالي کنسرو ريخته.
ري( با لحني آميخته به شک، خارج از قاب): تروي؟ ورسيلز مي گه اگه تا کريسمس بقيه پول خونه رو نديم، پول پيشمون هم از بين مي ره.( لحظه اي مکث مي کند)بايد درباره اين موضوع صحبت کنيم. پس بيا بيرون!( مکث) تروي؟ تروي؟

خارجي - بيرون خانه ليلا- روز
 

کسي جواب نمي دهد. ري تپانچه را به طرف در مي گيرد و بعد از لحظه اي مکث، شليک مي کند.

داخلي - خانه ليلا - روز
 

ليلا که از صداي شليک شوکه شده، از روي تخت پايين مي پرد و به سوراخي که روي در ايجاد شده و دودي که از آن بلند مي شود، نگاه مي کند.
ري: شوخي که ندارم عزيزم! بيا بيرون.

خارجي - بيرون اتاقک ليلا- روز
ليلا با احتياط در را باز مي کند و خودش پشت آن پناه مي گيرد. ري نگاهي به داخل اتاقک مي اندازد. اثري از شوهرش نيست.
ليلا( از پشت در نيمه باز): پليس هاي قبيله ما از آدم هايي که در خونه مردم رو سوراخ مي کنن خوششون نمياد.
ري: اينجا ايالت نيويورکه، پس اين قدر چرت نگو و اون سوييچ لعنتي رو پس بده.
ليلا سوييچ را از پشت در بيرون مي اندازد و با پا در را مي بندد. ري سوييچ را از روي زمين بر مي دارد.
 

خارجي - بيرون خانه ليلا- روز
 

ري هورايزنش را روشن مي کند و آن را پشت اکليم پارک مي کند. بعد پياده مي شود و از صندوق عقب يک طناب بر مي دارد. يک سر طناب را به قلاب بکسل جلوي ماشين خودش و سر ديگر را به قلاب بکسل عقب اکليم مي بندد. ليلا از پشت پنجره او را تماشا مي کند.
ري پشت فرمان اکليم مي نشيند و آهسته شروع به حرکت مي کند. هورايزن چند متري روي زمين کشيده مي شود، ولي طناب پاره مي شود.
ري پياده مي شود، نگاهي به طناب پاره مي اندازد و دوباره مي رود از صندوق عقب يک تکه طناب ديگر مي آورد.
ليلا در خانه اش را باز مي کند و نگاهي به جاي گلوله مي اندازد.
ليلا: اين اتاق مال برادر شوهرمه. اون خوشش نمياد در اتاقش سوراخ باشه.
ري: پس از اين به بعد ماشين ندزد!
ليلا: من فکر کردم اون ماشين رو ول کردن رفتن. صاحبش رفت سوار يه اتوبوس شد.
ري دست از کار مي کشد.
ري: اتوبوسه کجا مي رفت؟
ليلا: نيويورک يا بوفالو. مطمئن نيستم.
ري دوباره ماشين ها را با طناب به هم وصل مي کند و مي رود پشت ماشين شوهرش مي نشيند.
اما اين بار طناب از دفعه قبل هم زودتر پاره مي شود. هورايزن فقط چند سانتي متر روي زمين کشيده مي شود.
ري: لعنتي.
پياده مي شود تا دوباره کارش را تکرار کند. در همين حال موبايلش زنگ مي زند.ليلا سوراخ گلوله را لمس مي کند و همان طور که در قاب در ايستاده، گوش هايش را تيز مي کند تا به مکالمه تلفني ري گوش دهد.
ري بعد از صحبت کوتاهي گوشي را قطع مي کند. کمربند شوهرش را داخل اکليم مي بيند. آن را بر مي دارد و سعي مي کند با آن ماشين ها را به هم وصل کند.
بعد از وصل کردن کمربند به قلاب هاي بکسل ماشين ها، دوباره سوار اکليم مي شود و گاز مي دهد، اما کمربند تفاوت زيادي با سيم بکسل دارد. او اين بار هم موفق نمي شود.
نااميد پياده مي شود و نگاهي به ليلا مي اندازد.
ري: در هر صورت اينجا ولش نمي کنم.
ليلا( به اکليم اشاره مي کند): شايد دوستم بخردش.
ري: فروشي نيست.
ليلا: بيشتر از اوني که مي ارزه بابتش پول مي ده.
ري توجهي به او نمي کند.
ليلا: شايد دو هزار تا بده.
ري: چرا؟
ليلا: اون دنبال ماشين هاييه که در صندوقشون از تو باز مي شه.
ري به فکر فرو مي رود.
ليلا: تازه سند و مدرک هم نمي خواد.
ري: نکنه مي خواد با اين ماشين بره بانک بزنه؟
ليلا شانه هايش را بالا مي اندازد.
ليلا: من فقط مي دونم که پول خوبي برا همچين ماشيني مي ده.
ري: اون کجا زندگي مي کنه؟
ليلا: تو جنگله. دور نيست.
ري: اين وسط چي به تو مي رسه؟
ليلا: يه مبلغي واسه پيداکردن ماشين بهم مي ده.
ري( اسلحه اش را از کيفش در مي آورد): من ترسي از استفاده از اين ندارم، پس بهتره کلکي تو کارت نباشه.
ليلا: باشه.

داخلي - ماشين- روز
 

ري با يک دست رانندگي مي کند و با دست ديگرش اسلحه را به سمت ليلا که روي صندلي کنار راننده نشسته گرفته است . راه جنگلي از برف پوشيده شده است.
ليلا: اونجا بپيچ.
ري: کجا؟
ليلا: اونجا که اون کنده درخت افتاده.
ري يک دستي فرمان را مي چرخاند و ماشين وارد يک راه باريک جنگلي ديگر مي شود؛ راهي پر درخت تر و متروک تر.
ري( عصبي): اينجا که جاده اي نيست.
ليلا: يه راه هست.
ري به حرف هاي او مشکوک است.
ليلا: دور نيست.
ري به يک پيچ ديگر مي رسد، فرمان را مي چرخاند و بيشتر در دل جنگل فرو مي رود. ماشين از بين درختان مي گذرد و اسلحه ري با تکان هاي ماشين در دستش بالا و پايين مي شود.
ليلا سعي مي کند اسلحه را ناديده بگيرد.

خارجي - ورودي رودخانه يخ زده- روز
 

ماشين از راه جنگلي خارج مي شود و در حالي که روي برف هاي ناهموار راه بالا و پايين مي رود، به رودخانه يخ زده سن لارنس مي رسد. چشم اندازي وسيع از رودخانه مقابل چشمان آنهاست.

داخلي - ماشين- روز
 

ري نگاهي به رودخانه يخ زده مي اندازد و در حالي که اسلحه را هنوز به طرف ليلا گرفته ترمز مي کند. کنار رودخانه درختان کاج با برگ هاي سبز هرس شده ديده مي شوند.
ليلا: نبايد تند بري. بعضي جاها شکاف هست. چرخ ماشين ها بعضي جاها رو ترک داده.
ري: من از رودخونه رد نمي شم!
ليلا: نگران نباش. زمستون شروع شده. مردم درخت هاي کريسمسشون رو هم خريدن. يخ شل تو رودخونه نيست.
ري: ولي اون ور، کاناداس.
ليلا: نه، اونجا سرزمين سرخ پوست هاي موهاکه. دو طرف رودخونه جزو قلمرو موهاک هاست.
ري: پليس مرزي چي؟
ليلا: اينجا مرزي وجود نداره.
ري: در هر صورت من از اينجا رد نمي شم.
ليلا: نگران نباش. ماشين تو که سهله، اسب هاي تريلي هم از رودخونه رد مي شن، خودم ديدم.
ري نگاهي ترديد آميز به ليلا مي اندازد.
ليلا: اگه از اينجا نري بايد از پل « کورن وال» بري. اونجا هم اجازه نمي دن کسي همچين چيزي به طرف کسي بگيره.( به اسلحه اشاره مي کند)
ناگهان يک کاميون غرش کنان از جنگل بيرون مي آيد، از کنار ماشين ري مي گذرد و با سرعت وارد رودخانه يخي مي شود. راننده کاميون يک نوجوان سرخ پوست است.
ري که تقريباً قانع شده با احتياط ترمز را رها مي کند و آهسته وارد سطح يخ زده و هموار رودخانه مي شود.
ري: خيلي مضحکه.
ليلا: تند نرو. بعضي جاها چاله اس.

خارجي - ماشين- روز
 

ماشين ري آهسته از روي سطح يخ بسته رودخانه مي گذرد. سطح راه پوشيده شده از برف هاي شل و کثيف و رد ماشين هايي که پيشتر از اين مسير گذشته اند.

داخلي - ماشين - روز
 

ري مستقيم جلو مي رود و نهايت سعي اش را مي کند تا چرخ ها را تحت کنترل داشته باشد. او به سختي نفس مي کشد و مضطرب است، اما در ليلا اثري از اضطراب نيست. او نگاهي به اسلحه اي که ري به طرفش گرفته مي اندازد و بعد به رودخانه نگاه مي کند؛ بي تفاوت و خونسرد.
آنها نقطه مياني رودخانه را رد مي کنند و به ساحل برف گرفته نزديک مي شوند.
ليلا: خروجي رودخونه سربالاييه و پر برف. براي اين که بتوني از اونجا رد شي بايد سرعتت رو زيادتر کني.
ري بر سرعتش مي افزايد. اکليم از برف هاي جمع شده لب دهانه رودخانه بالا مي رود و وارد ساحل مي شود.
ليلا: خونه جيمي اون طرف درخت هاست.

خارجي/ داخلي- ماشين، گاراژ جيمي- روز
 

ري به طرف يک گاراژ سرباز مي رود. چند ماشين دست دوم و تعداد زيادي لاستيک مستعمل و رينگ هاي زنگ زده فرو رفته در برف و يک اتاق کانتينري کهنه تنها متعلقات اين گاراژ هستند. همه جا ساکت است و ظاهراً متروک. خبري از زندگي نيست. ماشين جلوي کانتينر مي ايستد.
ليلا: بوق بزن.
ري دستش را روي بوق مي گذارد.
ناگهان يک سگ گرگي سياه و بزرگ از زير کاميوني قديمي و فرسوده بيرون مي آيد و پارس کنان مي پرد روي کاپوت و شيشه ماشين ري.
ري با ديدن اين سگ وحشي روي صندلي اش ميخکوب مي شود. در همين حال ليلا اسلحه را از دست او مي قاپد و آن را به طرفش مي گيرد.
ليلا: فقط دهنت رو ببند.
چشم هاي هراسان ري روي سگ عصباني خيره مانده.
ليلا: دهنت بسته باشه، خب؟
ري با سر جواب مثبت مي دهد، اما نمي تواند نگاهش را از سگ جدا کند. ليلا دوباره بوق مي زند. بعد اسلحه را پايين مي آورد و مخفي مي کند. جيمي با شنيدن سر و صداي سگ از کانتينر بيرون مي آيد. يک سرخ پوست سي و سه ساله قوي هيکل با ساندويچي نيمه خورده در دست.
او با نگاهي مشکوک ري را ورانداز مي کند و سپس ليلا را مي بيند.
سگ سياه همچنان به ماشين حمله مي کند.
جيمي( به سگ):«تندر»، خفه شو!
اما سگ هنوز به ري غرش مي کند.
جيمي: برگرد برو اون زير!
سگ از روي کاپوت ماشين ري پايين مي آيد و بر مي گردد زير کاميون. جيمي به طرف صندلي کنار راننده مي رود. ليلا شيشه را پايين مي کشد.
ليلا: سلام جيمي.
جيمي نگاهي دوباره به ري مي اندازد.
جيمي: اون از سفيدها خوشش نمياد ليلا.
ليلا: خب ببخشين.
جيمي: اصلاً من هيچ وقت نبايد با تو معامله کنم!
ليلا: مي دونم. معذرت مي خوام.
جيمي به طرف اتاق کانتينري اش مي رود و در آن را باز مي کند. دو مرد جوان چيني که کاپشن هاي ورزشي ارزان قيمت به تن دارند، در حالي که اطراف را نگاه مي کنند، از کانتينر خارج مي شوند. جيمي به طرف ليلا مي رود و يک پاکت به او مي دهد.

داخلي - داخل ماشين- روز
 

ليلا پاکت را باز مي کند. يک دسته اسکناس داخل پاکت است. او اسکناس ها را به ري مي دهد و دوباره اسلحه را به طرف او مي گيرد، البته طوري که از بيرون ديده نشود.
ليلا: بشمرش.
ري: اينجا چه خبره؟
ليلا: فقط بشمرش.
ري پول را مي شمرد.
ليلا: چقدره؟
ري: هزار و دويست تا.
ليلا دگمه صندوق عقب را مي زند.
جيمي با سر به چيني ها اشاره مي کند که وارد صندوق عقب شوند. مردها داخل صندوق مي روند و جيمي آن را مي بندد و با دست دو ضربه روي آن مي زند.
ليلا( به ري): بريم.
ري: صبر کن ببينم! اون عوضي ها کي ان ديگه؟
ليلا: برو!
ري: تا اونها از صندوق عقب ماشينم نيان بيرون نمي رم.
ليلا اسلحه را به او نزديک تر مي کند.
ليلا: نصفش رو مي دم به تو. حالا بزن بريم.
جيمي که کمي دورتر از ماشين ايستاده زن ها را در حال جر و بحث مي بيند. اين موضوع کمي او را مشکوک کرده.
ليلا( با تأکيد): بريم!
ري: من اونها رو از مرز رد نمي کنم. همچين کاري جرمه.
ليلا: اينجا مرزي وجود نداره. اين کار يه تجارت آزاد بين ملت هاس.
ري: اونها ملت نبودن.
ليلا لوله اسلحه را به بدن او مي چسباند.
ليلا: بريم!
جيمي که به اوضاع مشکوک شده دوباره به طرف ماشين مي آيد، اما ري سرانجام حرکت مي کند و از آنجا دور مي شود.

خارجي - ماشين - روز
 

آنها دوباره وارد رودخانه مي شوند.

داخلي - ماشين - روز
 

ري مشغول رانندگي است. برخلاف مسير رفت، اين بار ليلا اسلحه را به طرف او نشانه گرفته؛ دو دستي و با دقت.
ليلا: شوهرت چرا ولت کرد؟
ري: خفه شو!
ليلا : شايد رفته دنبال يه زن جوون تر.
ري بي اعتنا به او، به يخ هاي رودخانه نگاه مي کند.
ليلا: معمولاً اين جوريه ديگه.
ري جوابي نمي دهد.
ليلا: ولي من از اين بابت نگراني ندارم؛ شوهرم مرده. وقتي داشت فرار مي کرد، فرو رفت تو رودخونه. جسدش هيچ وقت پيدا نشد. شايد ميون علف هاي رودخونه گير کرده.
نگاهي ترس آلود به ري مي اندازد، اما نگاه ري سرد و بي تفاوت است.
ليلا: بهتره آهسته تر بري. اينجاها چاله اس. ممکنه بري تو يکيشون گير کني. اما ري سرعتش را زيادتر مي کند. ماشين به ساحل نزديک مي شود و بعد از کمي ليز خوردن از سربالايي برفي دهانه رودخانه بالا مي رود و دوباره روي سطح زمين برفي قرار مي گيرد.

خارجي - ماشين -روز
 

ري و ليلا در راه جنگلي، همان راهي که پيشتر از آن رد شده بودند، به پيش مي روند. ليلا هنوز اسلحه را به طرف او گرفته.
آنها به يک جاده خاکي مي رسند و بعد به تقاطع جاده 37.
در ورودي جاده روي يک تابلو نوشته شده:« شما در حال خروج از محدوده موهاک ها هستيد»

خارجي - ماشين در جاده 37- روز
 

ري کنار تابلو توقف مي کند.
ليلا( با اسلحه به او اشاره مي کند): برو.
ري: اگه پليس جلومون رو بگيره چي؟
ليلا: اونها جلوي تو رو نمي گيرن، چون سفيدي.
ري دوباره حرکت مي کند.

خارجي - جاده 37، انتهاي محدوده موهاک ها- روز
 

آنها به انتهاي محدوده موهاک ها و مرزي که بين اين منطقه و شهر وجود دارد نزديک مي شوند. يک گشتي پليس نيويورک کنار جاده، در پيچي که از دور اصلاً ديده نمي شود ايستاده، يا درست تر بگوييم، کمين کرده است. ماشين ري از کنار گشتي رد مي شود. حرف ليلا درست بود؛ پليس کاري با ري و ماشينش ندارد.

خارجي - جلوي متل باب، شهر مسنا، نيويورک- روز
 

ري جلوي يک متل که شکل مسافرخانه هاي دهه پنجاه است مي ايستد. يک مرد پاکستاني که طرف ديگر معامله است، از پنجره دفتر متل نگاهي به آنها مي اندازد.
ليلا: يه کم برو عقب و منتظر شو تا بياد کنار شيشه ت.
ليلا اسلحه را پايين مي آورد.
مرد دلال از متل بيرون مي آيد و به سمت ماشين مي رود.
ليلا: شيشه رو بده پايين.
مرد آهسته به طرف ري مي رود و يک پاکت قهوه اي به او مي دهد.
ليلا: بشمرش.
ري پاکت را باز مي کند، دسته اسکناس را بيرون مي آورد و شروع به شمردن مي کند.
ري: هزار و دويست تاس.
ليلا پول را از دست او مي گيرد و دگمه صندوق عقب را مي زند.
دو مرد چيني سراسيمه از صندوق عقب بيرون مي آيند. مرد دلال آنها را به سمت پارکينگ متل مي برد.
ليلا: بريم.

داخلي - ماشين -روز
 

ري و ليلا در حال برگشت از جاده 37 از کنار تابلوي « سرزمين موهاک ها» مي گذرند.
ليلا دوباره اسلحه را به طرف ري مي گيرد.
ليلا( به يک راه فرعي خاکي اشاره مي کند): بپيچ تو اون جاده.
اين راه به داخل جنگل مي رود. ري فرمان را مي چرخاند و وارد مسير جنگلي مي شود.
ليلا: همين جا واستا.
ري ترمز مي کند.
ليلا: حالا در رو باز کن.
ري مردد است. ليلا اسلحه را به شکل تهديدآميزتري به طرف او مي گيرد.
ليلا( محکم تر): بازش کن!
ري در را باز مي کند.
ليلا: حالا پياده شو.
ري پياده نمي شود.
ري: نمي توني ماشين منو ببري.
ليلا: بپر پايين!
ري: نمي توني ماشين منو ببري.
ليلا سعي مي کند با پا ري را از ماشين بيرون بيندازد.
ري محکم فرمان ماشين را چسبيده.
ري: نه!
او ناگهان به ليلا حمله مي کند، با او گلاويز مي شود و موهايش را مي گيرد و سرش را به پايين فشار مي دهد. ليلا با اسلحه ضربه اي به سر او مي زند، اما او عقب نمي نشيند و به جنگش ادامه مي دهد.
ري( نفس نفس زنان) : عوضي آشغال!
ري سرانجام موفق مي شود اسلحه را از دست ليلا بيرون بکشد. ليلا بلافاصله کيفي را که پول ها را در آن گذاشته از روي صندلي بر مي دارد و از ماشين بيرون مي پرد و به طرف جنگل مي دود.
ري که خون از سرش سرازير شده، پياده مي شود و به دنبال او مي دود. اما ليلا سريع تر است و در يک چشم به هم زدن در جنگل ناپديد مي شود. ري نفس نفس زنان مي ايستد و با دست خون روي پيشاني اش را پاک مي کند.
ري( فريادزنان، به ليلا): آشغال!
او براي لحظه اي به مسيري که ليلا در آن ناپديد شد، خيره مي شود و بعد به طرف ماشينش بر مي گردد.

خارجي - محوطه خانه ري- روز
 

ري سوار بر اکليم( ماشين شوهرش) به خانه نزديک مي شود.
پسرش تي.جي يک مشعل جوشکاري دستش گرفته و سعي دارد قطعات شکسته چرخ و فلک کوچک مستعملي را که کنار خانه افتاده دوباره به هم وصل کند. او توجهي به ري نمي کند.
ري پياده مي شود، به طرف تي.جي مي رود و با دست به پشتش مي زند.
تي.جي شعله را خاموش مي کند.
ري: مگه بهت نگفتم وقتي من نيستم از اين مشعل استفاده نکن؟
تي.جي: اگه بشه تعميرش کنم مي تونم بفروشمش.
ري نگاهي به قطعات زنگ زده چرخ و فلک مي اندازد.
ري: تعمير کردن اين براي من مهم نيست. وقتي نيستم از اين وسيله استفاده نکن!
تي.جي: از شرکت« رنت اِ ورلد» زنگ زدن گفتن اگه تا فردا ساعت چهار بدهي مون رو نديم، ميان تلويزيون رو مي برن.
نظر تي.جي به ماشين پدر جلب مي شود.
تي.جي: بابا رو پيدا کردي؟
ري: نه.
تي.جي: پس ماشين رو از کجا پيدا کردي؟
ري: تو يه ايستگاه اتوبوس تو منطقه سرخ پوست ها.
تي.جي: شرط مي بندم رفته آتلانتيک سيتي.
ري: تو از کجا مي دوني؟
تي.جي: آره، نمي دونم، اما تو مي توني بفهمي. کافيه بري ببيني ديشب چه اتوبوس هايي...
ري: که چي بشه؟ شهر به شهر بيفتم دنبالش؟ کارم رو از دست بدم؟ نه.
ري به طرف خانه مي رود و در حال رفتن دستش را روي سرش مي کشد تا ببيند هنوز خون ريزي مي کند يا نه.
تي.جي متوجه شکستگي سر مادرش مي شود.
تي.جي: سرت چي شده؟
ري: هيچي.
تي.جي: چي شده؟دعوا کردي؟
ري: چيز مهمي نبود.
تي.جي: واقعاً دعوا کردي؟( با تعجب به او نگاه مي کند)
ري: يه دخترسرخ پوست مي خواست ماشين بابات رو بدزده.
تي.جي( عصباني): پس بايد بريم يه حالي از اين موهاک ها بگيريم.
ري: مسئله مهمي نبود.
تي.جي: ماشين خودت کو؟
ري: فردا ميارمش.
تي.جي: ولش کردي تو منطقه اونها؟ کار احمقانه اي کردي.
ري: سيم بکسل نداشتم.
تي.جي: من مي گم بايد بريم حالشون رو بگيريم.
ري: فراموشش کن تي.جي غذا خوردين؟
تي.جي: غذايي نبود بخوريم!
ري: چرا، هست.
تي.جي: آره، ولي فقط ذرت!
ري به طرف خانه مي رود.
تي.جي به ور رفتن با قطعات چرخ و فلک ادامه مي دهد.

خارجي - گاراژ فروش ماشين هاي دست دوم، محدوده سرخ پوست ها- شب
 

ليلا وارد گاراژ مي شود. صاحب گاراژ، مايک، مشغول بازي کردن با يک گيم کامپيوتري است.
ليلا به ماشين هاي پارک شده و قيمت هايي که روي شيشه آنها نوشته شده نگاه مي کند.
مايک:سلام ليلا.
ليلا: سلام مايک.
مايک: اوضاع تو کازينو بينگو چطوره؟
ليلا: خوبه. وضع کاسبي تو چطوره؟
مايک: رديفه، خودت که مي دوني.
نگاه ليلا به يک ماليبو مي افتد. مشخص است که از اين ماشين خوشش آمده.
ليلا( به ماليبو اشاره مي کند): قيمت اين چنده؟
مايک: بي خيال ليلا.
ليلا: منظورت چيه؟! من کلي پس انداز دارم.
مايک: خودت مي دوني منظورم چيه.
ليلا: يعني اختيار تو دست برني ليتل وولفه؟
مايک: نه، ولي اون گفته به تو ماشين نفروشم.
ليلا: من بايد هر روز جاده 37 رو تا محل کارم پياده برم و تازه برف و گلي رو هم که کاميون ها به سر و کله م مي پاشن تحمل کنم.
مايک: باشه، ولي براي تو فقط دو تا شورلت هست، يه هورايزن و يه سيويک.
ليلا: از شورلت خوشم نمياد.
مايک: مي دونم.
ليلا يک دسته اسکناس به طرف او مي گيرد.
ليلا: براي ماليبو هزار تا بهت مي دم.
روي شيشه جلوي ماليبو نوشته شده« 750 دلار».
مايک: نه، ماشين صندوق دار بهت نمي دم.
ليلا: ولي شيش ماهه که اين ماشين اينجا افتاده.
مايک: حال و حوصله برني رو ندارم، مي فهمي؟
ليلا: قرار نيست اون بفهمه.
مايک( کلافه): نه! ماشين صندوق دار نه!

داخلي - خانه ري- روز
 

ري از خواب بيدار مي شود. ريکي کنار تخت ايستاده و به او خيره شده.
ريکي: مامان، داشتم فکر مي کردم اگه خونه جديدمون رو بيارن، خونه آهنيمون چي مي شه؟
ري (خواب و بيدار):به شکل ورقه درش ميارن و مي فرستنش چين.
ريکي:بعد چي مي شه؟
ري: آبش مي کنن و ازش اسباب بازي هاي کوچولو مي سازن.
ريکي: بعدش چي مي شه؟
ري: بعد اسباب بازي ها رو مي فرستن اينجا و من اونها رو تو مغازه مي فروشم.
ريکي: برا منم مي خريشون؟
ري:پس چي که مي خرم!
ريکي: چه خوب!

داخلي - آشپزخانه خانه- روز
 

ري صبحانه را آماده کرده: ذرت پخته شده در مايکروويو.
تي.جي: من برا شام اينو نمي خورما!
ري: تا جمعه که چکم رو مي گيرم بايد تحمل کنيم.
تي.جي: شرکت رنت اِ ورلد چي؟ گفتن اگه تا ساعت چهار طلبشون رو نديم ميان تلويزيون رو مي برن.
ري: قبلاً اينو بهم گفتي.
از زير پشتي مبل کمي پول خرد بيرون مي آورد و به تي.جي مي دهد.
ري: بگير، پول ناهار.
چند سکه هم به ريکي مي دهد.
تي.جي: چرا نمي ذاري برم با ميچ کار کنم.
ري: ميچ کيه؟
تي.جي: اون يه کاسبي درست و حسابي راه انداخته.
ري: به بچه ها حشيش مي فروشه، نه؟
تي.جي: نه، کامپيوتر مي فروشه. تو کار کامپيوتره.
ري: تو فقط پونزده سالته. همچين چيزي ممکن نيست، پس فراموشش کن.
تي.جي: خيلي احمقانه اس. دارن تلويزيونمون رو مي گيرن، اون وقت من بايد برم جشن کريسمس مدرسه، در حالي که مي تونم برم...
ري: کار تو اينه که مواظب برادرت باشي. تو نباشي کي بايد از اون مراقبت کنه؟
تي.جي دوباره ياد دعواي مادرش مي افتد.
تي.جي( در حال بيرون رفتن، عصباني): يه بار گفتم بايد بريم منطقه سرخ پوست ها و حالشون رو جا بياريم، ماشين رو هم برگردونيم.
او پشت سر ريکي بيرون مي رود و در را محکم مي بندد.
ري جلوي آينه مي رود، نگاهي به زخم سرش مي اندازد و بعد به خودش خيره مي شود؛ غمگين و افسرده.
قطع به:

خارجي - بيرون خانه ليلا- روز
 

ري سوار بر اکليم جلوي خانه کانتينري کوچک ليلا توقف مي کند.
هورايزن ( ماشين ري) هنوز آنجا پارک است. همه جا ساکت و آرام است.
ري پياده مي شود، در يک دستش اسلحه و در دست ديگرش يک طناب بلند و ضخيم. به سمت هورايزن مي رود و يک سر طناب را به قلاب بکسل آن و سر ديگر را به قلاب بکسل اکليم گره مي زند. در ضمن اين کار مدام بر مي گردد و به خانه ليلا نگاه مي کند.
او بعد از گره زدن طناب، مي رود و پشت فرمان اکليم مي نشيند، اما حرکت نمي کند.
لحظه اي در فکر فرو مي رود و سرانجام تصميمش را مي گيرد؛ پياده مي شود و اسلحه به دست به طرف خانه ليلا مي رود.
ليلا يک جوراب داخل سوراخ در فرو کرده . او محکم و ممتد در مي زند.
ري( با لحني قاطع): من سهمم رو مي خوام.

داخلي - خانه ليلا- روز
 

ليلا روي تختش، کنار يک بخاري کوچک خوابيده است.
ري( خارج از قاب، با دسته اسلحه در مي زند): صدام رو مي شنوي؟
چشم هاي ليلا باز مي شود، ري از بيرون دستگيره در را مي چرخاند.
ري: من سهمم رو مي خوام.
ليلا بلند مي شود و کاپشنش را مي پوشد.
ري: من سهمم رو مي خوام.
ليلا: ماشين رو بده منم پول رو بهت مي دم.
ري: امکان نداره.
ليلا: واقعيتش ديگه پولي وجود نداره.
ري( بعد از لحظه اي سکوت): پس مي خوام بازم از اون چيني ها ببرم.
در باز مي شود و ليلا بيرون مي آيد. ري يک قدم عقب مي رود و اسلحه را به طرف او مي گيرد. آنها لحظه اي به هم خيره مي شوند.
ليلا: درست کردن اون سوراخ برام خرج بر مي داره. ديشب يخ زدم.
ري موهايش را کنار مي زند و شکستگي سرش را به او نشان مي دهد.
ري: من فقط مي خوام پول خريد خونه م رو در بيارم. بعدش مي کشم کنار. من خلافکار نيستم.
ليلا: اون کار خلاف نيست.
ري: شماها مي تونين اسمش رو هر چي مي خواين بذارين. من فقط مي خوام باقي مونده پول خونه م رو در بيارم.
آنها در چشم هاي هم خيره شده اند. ري سرانجام نگاهش را از او جدا مي کند، به سمت ماشين ها مي رود و طناب را از آنها باز مي کند.
ليلا: من معمولاً با سفيدها کار نمي کنم.
ري: حالا اين دفعه رو کار مي کني!
ري سواراکليم مي شود و روشنش مي کند. ليلا هم سوار مي شود.

خارجي - ماشين - روز
 

آنها سوار بر ماشين از روي رودخانه يخ زده مي گذرند. ري با يک دستش فرمان و يک سيگار و با دست ديگرش اسلحه را به طرف ليلا گرفته. او هنوز به اين دختر سرخ پوست اعتماد ندارد. موضوع خريدن خانه براي ليلا هم جذاب است.
ليلا: چند تا اتاق خواب داره؟
ري: سه تا. من دو تا بچه هم دارم.
ليلا: چند سالشونه؟
ري: پنج و پونزده.
ليلا: منم يه پسر دارم. تقريباً يه سالشه.
ري با شنيدن اين جمله به طرف او مي چرخد. گويي انتظار نداشت او هم بچه داشته باشد.
ليلا: پيش مادر شوهرمه.( لحظه اي مکث) در واقع ازم دزديدش.
ري: بچه ت رو؟
ليلا: آره. از تو بيمارستان.
ري: واقعاً؟
ليلا: پليس قبيله اي خودش رو وارد اين مسائل نمي کنه.
ليلا به رودخانه چشم مي دوزد. حالت خاصي در چهره اش نيست. غروب نزديک است و آرامش خاصي رودخانه و يخ هاي سفيدش را فرا گرفته است. ري بر سرعتش مي افزايد تا از سر بالايي خروجي رودخانه بالا رود.

خارجي - گاراژ جيمي- روز
 

آنها مقابل خانه کانتينري جيمي توقف مي کنند. سگ سياه دوباره به طرف ماشين مي پرد، اما اين بار زنجير شده و به ماشين نمي رسد. ري که باز شوکه شده ناخودآگاه خود را عقب مي کشد، اما اسلحه را همچنان به طرف ليلا نگه مي دارد.
جيمي بيرون مي آيد و به طرف آنها مي رود. ليلا شيشه را پايين مي دهد.
جيمي : برني پرسيد که تو رو ديدم يا نه. بهش گفتم نه.
ليلا: ممنون.
جيمي: من نمي خوام اون مزاحمم بشه ليلا.
ليلا: بابت اون نگران نباش.
موبايل جيمي زنگ مي زند.
جيمي( به ليلا): اين يارو از صبح داره زنگ مي زنه. مي گه دو تا تو « اولد کازينو» داره.
ليلا: باشه.
جيمي موبايلش را جواب مي دهد.

داخلي - ماشين- روز
 

ليلا شيشه را بالا مي دهد.
ري: موضوع چيه؟
ليلا: بايد بريم سوارشون کنيم.
ري(مردد): از کجا؟
ليلا: دور نيس.
ري: کجاس؟
ليلا : يه قمارخونه قديمي تو جنگل . قديم ها وقتي قاچاق الکل رواج داشت، اونجا قمار مي کردن.

خارجي - جنگل هاي کورن وال، محوطه اولد کازينو- شب
 

ري و ليلا بعد از گذشتن از يک راه جنگلي به يک ساختمان مخروبه مي رسند. يک ماشين سياه از جهت مخالف به طرف آنها مي آيد و مقابلشان توقف مي کند.
دو مرد ميانسال چيني از ماشين سياه پياده مي شوند و به طرف ماشين ري مي روند. يکي از آنها که در دستش يک پاکت است، به محض ديدن زن ها مي ايستد و چيزي به همراهش مي گويد.
سپس هر دو به طرف ماشين سياه بر مي گردند.
راننده ماشين سياه که نامش ژاک برونو است، پياده مي شود. او يک مرد کبکي درشت هيکل است و يک کاپشن خز به تن دارد. چيني ها به او مي گويند که نمي خواهند سوار ماشين ري شوند. برونو بعد از کمي جر و بحث با آنها، اسلحه اش را از کاپشنش بيرون مي کشد و به طرف آنها مي گيرد و آنها را به طرف ماشين ري هل مي دهد.
ري و ليلا در حال تماشا کردن اين صحنه هستند.
ري: اينجا چه خبره؟
او که اسلحه اش را کنار گذاشته بود، دوباره آن را بر مي دارد.
ليلا: اونو بذار کنار.
برونو به طرف ماشين ري مي رود.
ليلا( به ري): شيشه رو بده پايين ببين چي مي خواد.
ري: اينها چه غلطي دارن مي کنن؟
ليلا: شيشه رو بده پايين.
برونو کنار شيشه مي ايستد.
ري هفت تيرش را زير پايش مخفي مي کند و شيشه را پايين مي کشد. برونو يک کيف ورزشي را که متعلق به چيني هاست به ري مي دهد.
برونو( با لهجه فرانسوي): اونها از راننده هاي زن خوششون نمياد.
پاکت پول را تحويل ري مي دهد.
ليلا: بشمرش.
ري که آشکارا عصبي است، پول را مي شمرد. چيني ها بيرون در حال لرزيدن اند.
ري: هزار و دويست تاس.
برونو( با لحني خشن): صندوق رو بزن!
ليلا دگمه صندوق عقب را مي زند. برونو و چيني ها به سمت صندوق مي روند و از نظر ناپديد مي شوند. بعد از چند لحظه صداي بسته شدن در صندوق شنيده مي شود.
برونو دوباره به سمت ري مي آيد و ضربه اي آهسته به شيشه مي زند.
ري نگاهي مضطرب به ليلا مي اندازد.
ليلا: بدش پايين.
ري دوباره شيشه را پايين مي دهد.
برونو: اينها رو نداشته باشن نمي تونن بدوئن.
کفش ها و جوراب هاي چيني ها را به ري مي دهد.
ري آنها را مي گيرد، شيشه را بالا مي دهد و حرکت مي کند.

داخلي - ماشين ري - روز
 

ري و ليلا به اتفاق دو مرد چيني که در صندوق عقب هستند، از رودخانه يخي مي گذرند. کفش ها و جوراب هاي آنها بين صندلي ري و ليلاست.
ري: اونها چرا بايد بخوان بدوئن؟
ليلا: براي فرار کردن از دست «کله ماري ها».
ري: کله ماري ها؟! اونها ديگه کي ان؟
ليلا: کله ماري ها پول مي دن تا چيني ها رو بيارن اينجا. چيني ها هم بايد به اندازه پولي که اونها دادن براشون کار کنن.
ري: پولي که کله ماري ها مي دن چقدره؟
ليلا: چهل پنجاه هزار تا. بستگي داره چيني ها از کجا بيان.
ري: چيني ها اين همه بدبختي مي کشن که بيان اينجا؟!
ليلا: بعضي وقت ها بايد چند سال کار کنن تا بدهيشون رو صاف کنن.
ري( با ناباوري): اين همه بدبختي برا اومدن به اينجا؟ احمقانه اس.( متوجه بوي جوراب ها مي شود) اين جوراب ها چه بويي مي دن، هنوز از عرق خيسن.
آنها را مي اندازد روي صندلي عقب.
ليلا: هميشه بو مي دن.
دو ماشين از رو به رو به آنها نزديک و از کنارشان رد مي شوند.
آنها به پايان مسير نزديک مي شوند. ري سرعتش را زياد مي کند تا از دهانه برف گرفته رودخانه بالا رود.

داخلي - خانه ري- روز
 

تلويزيون ري صفحه اي بزرگ و مسطح دارد و گران ترين و مجلل ترين وسيله در خانه کانتينري اوست. ريکي جلوي تلويزيون نشسته و با اشتياق کارتون تماشا مي کند. تي.جي هم دفتر تلفن شهري را گرفته و شماره ها و نام هاي خانوادگي را بررسي مي کند. سرانجام شماره اي را انتخاب مي کند و گوشي را بر مي دارد؛ يک کلاهبرداري کودکانه.
تي.جي( صدايش را شبيه صداي مردان مي کند): خانم آيرين تري ريورز؟...
من خبرهاي خوبي براتون دارم... من مدير تجاري آقاي اي.اف تري ريورز هستم و بايد بهتون بگم که بهتون ارث رسيده... صدام رو مي شنوين؟... نه، من هيچ پولي نمي خوام، فقط مي خوام يه مبلغ زيادي پول به دستتون برسونم...بله، درسته، به شما ارث رسيده... آقاي تري ريورز بعد از بيل گيتس دومين فرد ثروتمند جهان بود... ايشون بيست و شش هزار و هفتصد و پنجاه دلار براي شما گذاشتن... بله، بيست و شش هزار و هفتصد و پنجاه دلار!... نخير، شما هيچ تعهدي ندارين خانم تري ريورز؛ فقط يه مبلغ کوچيک براي کارهاي اداري مربوط به انتقال وجه بايد پرداخت کنين. فقط 29 دلار. بعد من مي تونم قسط اول پولتون رو، که مبلغش هست سيزده هزار و سيصد و هفتاد و پنج دلار، براتون بفرستم... مي تونين به هر کارت اعتباري معتبري واريز کنين.( مکث) بله، البته، مي تونين از حق دريافت پول انصراف بدين... بله، البته، من گوشي رو نگه مي دارم.
تي.جي خودکارش را آماده نگه داشته. او به ريکي و بعد به ساعت نگاه مي کند. ساعت سه و چهل دقيقه بعدازظهر است.

خارجي - ماشين ري در جاده 37- روز
 

ري و ليلا از يک جاده خاکي خارج و وارد جاده 37 مي شوند و از مقابل تابلوي« شما در حال خروج از محدوده موهاک ها هستيد» رد مي شوند.

خارجي - جاده 37، نقطه پاياني محدوده سرخ پوست ها- روز
 

مايک ناپولي که يک پليس چهل و چند ساله با پوستي زيتوني رنگ است، در ماشين گشتي اش نشسته و بدون هيچ واکنشي ماشين ري را تماشا مي کند.

داخلي - ماشين - روز
 

ري متوجه ماشين پليس مي شود.
ري: اونها هميشه اونجان؟
ليلا: آره، ولي نمي تونن جلوت رو بگيرن، مگر اين که يه بهانه اي بدي دستشون .
ري: تو تا حالا گير افتادي؟
ليلا: يه بار.
ري: بعدش چي شد؟
ليلا: بهم گفتن يا جريمه بده يا سه ماه برو زندان.
ري: خب تو چي کار کردي؟
ليلا: جريمه دادم. با دو شب قاچاق، پول جريمه رو در مي آورم. البته اون زمان ما سيگار قاچاق مي کرديم . همه مي کردن. بعضي از پليس ها هم خودشون تو اين کار بودن.
ري: تو کار قاچاق؟
ليلا: آره، اما وقتي ماليات سيگار رو تو کانادا پايين آوردن، اکثراً قاچاق سيگار رو ول کردن. يه سري هم جاي سيگار رفتن سراغ چيني ها.

خارجي - متل باب- شب
 

ري جلوي متل باب مي ايستد. دلال پاکستاني به طرف ماشين مي آيد و يک پاکت پر از اسکناس به ري مي دهد.

داخلي - ماشين - شب
 

ري پاکت را مي گيرد.
ليلا: بشمرش.
ري: آره، مي دونم.
ليلا: ببين درسته يا نه. نمي خوام سرم کلاه بره.
ري: پس چرا خودت نمي شمريش؟
ليلا: چشم هام ضعيفه.
ري پول را مي شمرد و با سر به ليلا علامت مي دهد. ليلا در صندوق را مي زند و چيني ها با پاهايي برهنه بيرون مي آيند. نگاه ري و ليلا متوجه آنهاست. چيني ها هم به اين قاچاقچي هاي زن نگاه مي کنند؛ نگاهي سرد و عاري از قدرشناسي.
ري شيشه را پايين مي دهد و کفش ها و جوراب ها را به طرفشان پرت مي کند.
ري:خوش اومدين!
آنها دوباره به طرف جاده 37 بر مي گردند.

خارجي - جاده 37، محدود سرخ پوست ها- روز
 

آنها به طرف محدوده سرخ پوست ها مي روند. ري بعد از گذشتن از جلوي تابلوي « شما در حال وارد شدن به محدوده موهاک ها هستيد» ماشين را کنار مي کشد، مي ايستد و منتظر مي شود تا ليلا پياده شود.
ليلا: سهم من چي؟
ري: الان بي حسابيم.
ليلا ناچار پياده مي شود و ري دور مي زند وبه طرف شهر بر مي گردد.

خارجي - محوطه جلوي خانه ري- روز
 

ساعت آشپزخانه که از بيرون ديده مي شود، عدد 3:55 را نشان مي دهد. کاميون شرکت« رنت اِ ورلد» کنار خانه پارک شده. دو مرد درشت هيکل که از مأموران اين شرکت وام دهي هستند، در کاميون نشسته اند. آنها آمده اند تا تلويزيون را به جاي طلب وصول نشده شرکت ببرند. تي.جي آنها را از پنجره مي بيند، بيرون مي آيد و به طرف کاميون مي رود.
يکي از مردها شيشه را پايين مي کشد.
تي.جي: مادرم گفت شماره کارت اعتباريش رو بهتون بدم.
مرد: ما فقط پول نقد يا حواله قبول مي کنيم.
تي.جي: خب مادرم ممکنه دير بياد.
مرد: سه دقيقه وقت داره.
تي.جي دوباره به خانه بر مي گردد.

داخلي - خانه ري- روز
 

نگاه تي.جي متوجه برادرش است که پاي تلويزيون نشسته و کارتون تماشا مي کند. تي.جي مي داند که احتمالاً تا چند دقيقه ديگر تلويزيوني در خانه نخواهد بود. او هر چند ثانيه يک بار از پنجره بيرون را نگاه مي کند تا ببيند مادرش مي آيد يا نه.
اما خبري از ري نيست و تنها صدايي که شنيده مي شود، صداي شخصيت هاي کارتوني است که ريکي با لذت مشغول تماشايش است.

خارجي - محوطه جلوي خانه- روز
 

مأموران شرکت« رنت اِ ورلد» از کاميون پياده مي شوند و به طرف کانتينر مي روند.
در همين لحظه ماشين ري با سرعت از پايين جاده به طرف خانه مي آيد. ري ماشين را کنار کانتينر پارک مي کند، با عجله پياده مي شود و به طرف مأموران شرکت مي رود.
ري: مشکلي نيست. پول رو آوردم.( يک دسته اسکناس را در دستش تکان مي دهد) دويست و پنجاه و پنج تا، درسته؟
يکي از مردها با سر جواب مثبت مي دهد. معلوم است که آنها هم از اين که ري آمده خوشحال اند. ري پول را مي شمرد و به آنها مي دهد.
ريکي در کانتينر را باز مي کند و به طرف مادرش مي دود.
ريکي: مامان!
ري او را در آغوش مي گيرد. تي.جي هم کنار در ايستاده و آنها را تماشا مي کند. کاميون از خانه دور مي شود.
ري( با لحني شاد، به ريکي): کي مي خواد بره کافي شاپ« پرايس چاپر» و شکلات و چيپس و آبميوه بزنه تو رگ؟!
ريکي: من!
ري( به تي.جي): تو هم مياي؟
تي.جي نگاهي مشکوک به دسته اسکناسي که هنوز در دست ري است مي اندازد.
تي.جي: پول رو از کجا آوردي؟
ري: مت منو معاون خودش کرده.
تي.جي: فکر نمي کنم.
ري: باور کردنش اين قدر سخته؟
تي.جي: تو فقط دو ساله که اونجايي.
ري( اسکناس ها را به او نشان مي دهد): دقيقاً، به خاطر همينم اين پاداش رو بهم داد.
تي.جي قانع نشده.
ري( در کنار در ماشين ايستاده): تو بالاخره مياي «پرايس چاپر» يا نه؟
تي.جي سوار مي شود.

خارجي - محوطه بيرون خانه مادر شوهر ليلا- شب
 

يک خانه کوچک کنار رودخانه. چراغ خانه روشن است و دود از دودکش بيرون مي آيد.
ليلا روي شاخه يک درخت نشسته و از قوطي کنسروي که در دست دارد، براي سگ گرگي سفيد بزرگي که نگهبان خانه است، سيب زميني مي ريزد. غذا باعث شده سگ وظيفه اش، يعني پارس کردن را فراموش کند.
ليلا همان طور که روي شاخه نشسته، داخل خانه را تماشا مي کند.
يک نوزاد حدوداً يک ساله روي يک صندلي بچه نشسته و با قاشقي که در دست دارد بازي مي کند. او ليتل جيک، فرزند ليلاست. ليتل جيک قاشق را زمين مي اندازد.
اولين ليتل وولف که يک زن سرخ پوست لاغر چهل و هشت ساله است، قاشق را از روي زمين بر مي دارد و دوباره به دستش مي دهد. اِولين مادر شوهر ليلاست.
ليتل جيک دوباره قاشق را روي زمين پرت مي کند. زن بازي را بلد است و دوباره آن را به ليتل جيک مي دهد و او دوباره آن را پرت مي کند. زن باز هم قاشق را بر مي دارد، اما اين بار آن را طوري نگه مي دارد که ليتل جيک نتواند بگيردش. ليتل جيک براي گرفتن قاشق تقلايي بي حاصل مي کند و زن به او مي خندد. او هم از عصبانيت دست هاي کوچکش را به دسته صندلي مي کوبد.
ليلا که ناظر اين صحنه است، از بطري نوشيدني که در دست دارد چند جرعه مي نوشد.
ناگهان در خانه باز مي شود و اِولين در آستانه در ظاهر مي شود.
اِولين( سگ را صدا مي زند): چَنَس، بيا تو تا يخ نزدي.
سگ نگاهي به ليلا مي اندازد. ليلا قوطي کنسرو را چپه مي کند تا به او نشان دهد که ديگر غذايي در آن باقي نمانده.
سگ به داخل خانه مي رود و در پشت سرش بسته مي شود.
ليلا يک دسته اسکناس را به داخل قوطي خالي کنسرو مي چپاند، از درخت پايين مي پرد و قوطي را کنار در خانه مي گذارد و با سرعت به طرف جنگل بر مي گردد.
قطع به :

داخلي - اتاق خواب تي.جي و ريکي- شب
 

ريکي به خواب رفته. ري وارد اتاق مي شود و جاي او را روي تخت درست مي کند. باد سردي که بيرون مي وزد، از درزهاي پنجره اتاق به داخل مي آيد. ري پتويي بر مي دارد و پنجره را با آن مي پوشاند.

داخلي - هال و آشپزخانه خانه ري- شب
 

آشپزخانه اکنون پراست از غذا. ري يک نوشابه باز مي کند. باقي مانده شام هنوز روي ميز است. تي.جي اخبار آب و هوا را از تلويزيون تماشا مي کند.
گوينده اخبار( خارج از قاب): امشب و فردا هوا سردتر مي شه. يه توده هواي سرد از انتاريوي شمالي مياد و با خودش بين بيست تا سي سانتي متر برف مياره. باد هم با سرعت بيست تا چهل و پنج مايل در ساعت خواهد وزيد و دماي هوا تا سي درجه زير صفر پايين مياد. به دامداران و کشاورزان محلي توصيه مي شه دام ها و حيواناتشون رو در جاهاي سرپوشيده و گرم نگه داري کنن. بعد از چند آگهي اخبار رو ادامه مي ديم.
موضوع آگهي تبليغاتي تلويزيون يک اسباب بازي الکتريکي است.
تي.جي: اين چيزيه که ريکي مي خواد.
ري: چي؟
تي.جي به آگهي تلويزيون اشاره مي کند.
تي.جي: براي کادوي کريسمس اونو مي خواد.
ري: اون چي هست؟
تي.جي: اسمش اينه:« هات ويلز تک ترکس اِر استانت چلنج سِت».
(Set Challenge Stunt Air Trax Tech Wheels Hot ).
ري: هات ويلز تک... بعدش چي بود؟!
تي.جي: اِر استانت چلنج سِت.
ري: من يه چيز بهتر از اون سراغ دارم.
تي.جي: چي؟
ري: خونه! ولي براي احتياط فعلاً حرفي ازش پيش ريکي نزن.
تي.جي( با کنايه): آره، براي احتياط!
ري: اين بار همه چيز واقعيه.
تي.جي: وسايل حمومي رو هم که جديداً خريدي براي اون خونه اس؟
ري: آره، حموم خونه جديد وان هم داره. آره تي.جي، اين اتفاق مي افته. ما خونه رو مي خريم.
تي.جي: باشه، تو راست مي گي!
ري: اگه اين طرز رفتار رو عوض نکني، هيچ وقت نمي ذارم از وان استفاده کني!
تي.جي: ولي چندان خوش بين نباش. اصلاً خوش بين نباش.( کمي مکث) با بابا چي کار مي کني؟
ري: با بابا چي کار مي کنم؟!
تي.جي: باهاش چي کار مي کني؟
ري: چي شده مگه، نکنه دوباره زنگ زده گفته بي پول شده؟
تي.جي: نه، ولي اگه اين قدر باهاش تلخ رفتار نمي کردي شايد زنگ مي زد.
ري: از اين به بعد بايد به جاي «پدر»، روزگارمون رو با « پدر مقدس» سر کنيم.
تي.جي: منظورم اينه که همش باهاش جنگ و دعوا داري.« چک هات کجاس؟ نبايد بري انجمن؟ رسيدش کو؟»همش از اين حرف ها بهش مي زني.
(منظور از انجمن، جلساتي است که در همه جاي دنيا براي الکلي ها و معتاداني که ترک کرده اند برگزار مي شود. در اين جلسات اين افراد دور هم جمع مي شوند و تجربياتشان را در اختيار هم مي گذارند تا به پاک ماندن يکديگر کمک کنند.م)
ري: اون معتاده، تي.جي.
تي.جي: هنوز هم تلخي.
ري: فردا بعد از مدرسه بايد به ريکي کمک کني درخت رو برپا کنه، خب؟
تي.جي: کجا داري مي ري؟
ري: خريد کريسمس.

داخلي - اتاق خواب ري- شب
 

ري تختش را مرتب مي کند و گوشي موبايلش را بر مي دارد تا ببيند پيامي برايش آمده يا نه. در اين ضمن به پيامي که خودش براي منشي گوشي اش گذاشته هم گوش مي دهد.
صداي ري: سلام، من ري هستم. پيام بذارين، شايد باهاتون تماس بگيرم.
اين پيام به نظرش تند و بي ادبانه مي آيد؛ آن را پاک مي کند و يک پيام ديگر مي گذارد.
ري( با لحني خوشحال اما ساختگي): سلام...من ري هستم... پيامتون رو بذارين تا باهاتون تماس بگيرم.
آن را پخش مي کند. ساختگي بودن لحنش زياد تو ذوق مي زند. دوباره سعي مي کند، اين بار با لحني که کمتر بوي خوشحالي مي دهد، اما هنوز غير طبيعي است.
ري: سلام، پيام بذارين تا باهاتون تماس بگيرم( خيلي آهسته) حرومزاده!
آن را پخش مي کند، اما کلمه « حرومزاده» هم ضبط شده!
دوباره تکرار مي کند.
ري: سلام، من ري هستم. در حال حاضر امکان صحبت ندارم، اما اگه تو هستي تروي، لطفاً حداقل بگو که زنده اي، چون بچه ها نگرانتن.
بعد ازضبط پيام خودش، به سراغ پيام هاي قديمي اش مي رود و به يکي از پيام هايي که شوهرش قبل ها برايش گذاشته گوش مي دهد.
صداي تروي( از گوشي): سلام، کارم اينجا تموم شده. برا تعمير يکي از ماشين ها دو ساعت بيشتر از زمان مقرر اينجا موندم. خوبه، نه؟ شب دير ميام خونه. ساعت هفت و نيم مي رم جلسه. دوست دارم، خداحافظ.
ري به پيراهن هاي تروي که آن طرف اتاق آويزان است نگاه مي کند. بلند مي شود و پيراهن ها را بر مي دارد تا در کمد بگذارد، اما متوجه شيئي سفت در جيب يکي از پيراهن ها مي شود. آن را از جيب پيراهن بيرون مي آورد؛ يک دست پاسور کهنه.
ديدن پاسور دوباره حالش را بد کرده. پيراهن را به داخل کمد پرتاب مي کند و سراغ پاکت سيگارش مي رود و يک نخ روشن مي کند.
سپس عکس تبليغاتي اي را که از خانه محبوبش دارد، بر مي دارد و تماشا مي کند: يک خانه پيش ساخته زيبا با يک حياط بزرگ و خانواده اي که پول گرفته اند تا جلوي دوربين لبخند بزنند.
بعد پول ها را از جيبش بيرون مي آورد و شروع مي کند به مرتب کردن اسکناس هاي 20 و 50 دلاري.

خارجي - جلوي خانه ليلا- روز
 

اتاق کانتينري ليلا تقريباً زير برف مدفون شده. يک ماشين « اس يو وي» براق جلوي اتاقک توقف مي کند. برني ليتل وولف که يک سرخ پوست سي و پنج ساله تنومند و خوش لباس است، از ماشين پياده مي شود. او برادر شوهر ليلاست.
برني( فريادزنان): ليلا، بلند شو، يه کار برات دارم.

داخلي - خانه ليلا- روز
 

ليلا در خواب عميق است؛ زير سه پتو و کنار بخاري کوچکش.
برني با گلوله برفي به ديواره فلزي اتاقک او مي کوبد.
برني( خارج از قاب): پاشو ليلا.
ليلا چشم هايش را باز مي کند و از پنجره نگاهي به بيرون مي اندازد. سفيدي برف چشم هايش را مي زند.
برني: يک کار برات سراغ دارم.
ليلا: چي؟
برني: لباس هات رو بپوش. تو ماشين قهوه دارم. زود باش!

خارجي - بيرون خانه ليلا- روز
 

پشت در خانه برف زيادي جمع شده. ليلا با زحمت در را باز مي کند.
ليلا: کجا بايد بريم؟
برني: فعلاً بگير بشين، تو راه بهت مي گم.
ليلا کاپشنش را بر مي دارد و آهسته به طرف ماشين مي رود و سوار مي شود.

داخلي - ماشين برني- روز
 

برني يک ليوان قهوه به او مي دهد.
برني: ريتا گفت کارت رو ول کردي.
ليلا: اخراجم کرد.
برني: ولي اون همچين چيزي نگفت.
ليلا: به هر حال حتماً بعداً اين کار رو مي کرد. من چشم هام ضعيفه، نمي تونم خوب پول بشمرم. قبلاً هم اينو بهت گفته بودم. اکثر موقع ها نمي تونم درست پول ها رو بشمرم.
برني: خب چرا عينک نمي زني؟
ليلا: وقتي با عينک تو ماشين مي شينم حالم بد مي شه. الان داريم کجا مي ريم؟
برني: شوراي قبيله اي به يه تلفنچي احتياج داره.
ليلا: من نمي تونم.
دستگيره در را فشار مي دهد تا پياده شود.
برني: چرا؟ تلفن که مي توني جواب بدي، نمي توني؟
ليلا: نه!
ليلا: نه، اونجا نه. کنار اونها نه.
برني متوجه ماشين هورايزن که نزديک اتاقک، پارک و با برف پوشيده شده مي شود.
برني( با لحني شکاک): اون چيه؟
ليلا: خريدمش.
برني: از کي؟
ليلا: از يک خانم سفيدپوست.
برني چيزي نمي گويد، ولي با حالتي شکاکانه با انگشت روي فرمان ماشينش ضرب مي گيرد. لحظه اي نسبتاً طولاني مي گذرد.
ليلا: چي شده؟
برني: ماشين مي خواي چي کار؟
ليلا: که باهاش برم سر کار. اين جوري ديگه مجبور نيستم تو اون جاده داغون پياده روي کنم. هفته پيش يکي از اين کاميون هاي برف روب تقريباً داشت زيرم مي کرد.
برني: خودت رو نزن به اون راه. مي دوني منظورم چيه.
ليلا: ولي اين ماشين صندوق نداره.
برني همان طور به رو به رو خيره مي شود. او دوست ندارد همسر برادر فقيدش کار قاچاق بکند.
ليلا: خب، من مي رم.

داخلي - فروشگاه « آل فورِ دالر»- روز
 

ري پشت صندوق فروشگاه نشسته. يک زن بيست و چند ساله اجناسش را روي پيشخوان گذاشته.
ري( قيمت را حساب مي کند): مي شه هشتاد و هفت دلار.
مشتري يک کارت اعتباري به او مي دهد.
ري کارت را در دستگاه کارت خوان مي گذارد، اما کارت وارد دستگاه نمي شود.
ري: متأسفم. کارت رو نمي گيره.
مشتري با ناراحتي به ري نگاه مي کند.
ري( با لحني آرام): مي تونم دوباره آزمايشش کنم.
اما مشتري کيفش را بر مي دارد و بي آن که بخواهد اجناسي را که خريده ببرد از فروشگاه خارج مي شود.
مشتري( فرياد زنان به ري): دستگاه کارت خونتون مشکل داره، خانم!
ري اجناس او را کنار مي گذارد تا به مشتري بعدي برسد.
مشتري بعدي سرکار ناپولي است؛ همان پليسي که يک بار ماشين ري را در حال عبور از منطقه سرخ پوست ها ديده بود. ري از ديدن اين پليس تقريباً شوکه شده است.
ناپولي يک خمير ريش و يک نوشابه رژيمي روي پيشخوان مي گذارد.
ري( قيمت را حساب مي کند): سه دلار و هفتاد و شش سنت.
او پول را به ري مي دهد.
ناپولي: دقيقاً همون قدر که گفتين.
ري پاکت اجناس را به ناپولي تحويل مي دهد و با نگاهي رفتن او را تماشا مي کند.

داخلي - شوراي قبيله اي موهاک ها، اتاق پذيرش- روز
 

ليلا کار جديدش را در اتاق پذيرش شوراي قبيله اي شروع مي کند.
نقاشي هاي سرخ پوستي و تابلويي حکاکي شده از يک گرگ ديوارهاي اين اتاق را تزيين کرده.
بالاي دري که در اتاق پذيرش قرار دارد، نوشته شده:« دفتر رئيس بزرگ».
يک زن سرخ پوست به طرف ميز پذيرش مي آيد، ولي با ديدن ليلا، سريع راهش را کج مي کند و از او فاصله مي گيرد. واضح است که از ليلا خوشش نمي آيد. در واقع ليلا در بين اعضاي شوراي قبيله اي فرد چندان محبوب و موجهي نيست.
يک زن بلند قد ميانسال از دفتر خارج مي شود و به طرف ليلا مي آيد. او روزالي، رئيس بزرگ است.
روزالي: پيغامي برام اومده؟
ليلا يک ورق کاغذ به او مي دهد. روزالي نگاهي به آن مي اندازد، اما نمي تواند پيامي را که روي آن نوشته شده بخواند.
روزالي: من نمي تونم اينو بخونم.
کاغذ را به طرف ليلا مي گيرد. ليلا چشم هايش را ريز مي کند تا شايد بتواند آن را بخواند، اما نمي تواند.
ليلا: فکر کنم اين « تي»(T) باشه!
روزالي: نه، من اصلاً نمي تونم اينو بخونم.
ليلا: من به برني گفته بودم که چشم هام خوب نمي بينه.
بلند مي شود و کاپشنش را بر مي دارد.
ليلا: مهم نيست. من مي رم.
از آنجا بيرون مي رود.

داخلي - ماشين ري- شب
 

برف سنگيني مي بارد. ري ماشين را جلوي خانه ليلا نگه مي دارد. ليلا با يک گالن خالي سوار مي شود.
ليلا: بايد برا برف پاک کن مايع ضد يخ اضافه داشته باشيم.
ري: من بايد تا قبل از بسته شدن فروشگاه« کي.ام. آرت» برگردم.
ليلا: چرا؟
ري: هيچي برا زير درخت کريسمس نخريدم.

داخلي - پمپ بنزين و رستوران ولف مارت- شب
 

ري باک ماشين را پر مي کند. ليلا به طرف رستوران کوچکي که کنار پمپ بنزين است مي رود تا چيزي بخرد، اما ناگهان در آستانه در رستوران خشکش مي زند: مادر شوهرش، با رئيس بزرگ روزالي، پشت يکي از ميزها نشسته اند. اولين، ليتل جيک را هم همراه خود آورده. آنها ليلا را نديده اند. ليلا آرام به طرف ميز مي رود.
اولين کسي که متوجه او مي شود، پسرش است.

خارجي - بيرون رستوران- شب
 

ري از پنجره رستوران ليلا را مي بيند که آرام و بي حرکت جلوي ميز آنها ايستاده و نگاهش بيشتر متوجه ليتل جيک است.
اولين و روزالي نگاهي به او مي اندازند، ولي رويشان را بر مي گردانند، و اصلاً اعتنايي به او نمي کنند. صحبتي در کار نيست.
ليلا بر مي گردد و از ميز دور مي شود. نگاه ليتل جيک هنوز به اوست.

خارجي - رودخانه يخ زده- شب
 

ري و ليلا سوار بر ماشين از رودخانه مي گذرند. برف سنگين و يکنواخت مي بارد و برف پاک کن ها با سرعت بالا و پايين مي روند.
يک ماشين ديگر که آن هم متعلق به يک قاچاقچي انسان است،از رو به رو مي آيد و با فاصله اي کم از کنار ماشين ري مي گذرد. در واقع اين ري است که به سختي ماشين را کنار مي کشد تا مانع از تصادف شود.
ري( به ماشيني که رد شد اشاره مي کند): شماها شب کريسمس هم کار مي کنين؟!
ليلا: موهاک ها کريسمس رو جشن نمي گيرن.
ري: ولي امروز کلي سرخ پوست تو فروشگاهي که من کار مي کنم صف بسته بودن برا خريد عيد.
ليلا: اونها مسيحي ان. در واقع مسيحي شدن.
ري: قبلاً دينشون چي بود؟
ليلا: سنت هاي سرخ پوستي.
ري: ولي خيلي بده که بچه ها بابانوئل نداشته باشن.

خارجي - خانه ري- روز
 

تي.جي جعبه اي را که در آن قطعات يک درخت کريسمس مصنوعي است، روي زمين خالي مي کند. تنه و شاخه هاي درخت کف خانه پخش مي شوند و او و ريکي مشغول سر هم کردنشان مي شوند.
آگهي تبليغ ماشين اسباب بازي « هات ويلز تِک ترکس»، يعني اسباب بازي محبوب ريکي از تلويزيون پخش مي شود.
ريکي از ديدن اين اسباب بازي بر صفحه تلويزيون ذوق زده مي شود و بالا و پايين مي پرد.
ريکي: بابا برا کريسمس اينو برام مي خره.
تي.جي: پس بابانوئل چي مي خره؟
ريکي: بابانوئل خونه جديدمون رو مياره.

داخلي - ماشين ري- شب
 

برف شديدي مي بارد. ري ماشين را جلوي اتاق کانتينري جيمي نگه مي دارد. جيمي کاپشنش را روي سرش مي کشد و بيرون مي آيد و با ديدن ماشين آنها، با دست به داخل اتاق علامت مي دهد.
دو نفر از اتاق بيرون مي آيند و به طرف ماشين مي روند. وقتي نزديک مي شوند، ري صورت آنها را مي بيند: يک زن و مرد پاکستاني.
ري( به ليلا): واستا. اينا که چيني نيستن.
ليلا: « پاکي» هستن.
ري: يعني چي؟
ليلا: اهل پاکستانن.
ري: پاکستان کجاس ديگه؟
ليلا: نمي دونم . حالا چه فرقي مي کنه؟
ري: خيلي فرق مي کنه.
زوج پاکستاني بيرون ماشين منتظر ايستاده و از سرما مي لرزند. مرد با يکي از دست هايش پول را نگه داشته و با ديگري يک ساک بزرگ را.
ري شيشه را پايين مي دهد . مرد پول را به طرف او مي گيرد، اما ري آن را نمي گيرد.
ليلا: اگه اين قدر لفتش بديم نمي تونيم از رودخونه رد شيم.
ري: ببين، من هرکسي رو از مرز رد نمي کنم.
ليلا: مگه پول نمي خواي؟
ري: قبلش بايد بدونم تو اون ساک چيه.
ري به زن و مرد رو مي کند و به ساک اشاره مي کند.
ري( با صداي بلند): اون تو چيه؟
مرد بي آن که جوابي دهد، به زنش نگاه مي کند.
ليلا: زبونت رو نمي فهمن.
ري: اونها که با اين زحمت ميان اينجا، بايد وقت بذارن و انگليسي هم ياد بگيرن ديگه.
ليلا دگمه صندوق عقب را مي زند.
ري: يه لحظه صبر کن.
پياده مي شود.

خارجي - بيرون گاراژ جيمي- شب
 

زن پاکستاني خودش را به داخل صندوق عقب مي اندازد و مرد هم ساک را به طرف صندوق مي برد، اما ري ساک را از او مي گيرد.
ري: اونو بده من ميارم.
مرد ناچار ساک را به او مي دهد و داخل صندوق مي رود و ري در آن را مي بندد. بعد در ساک را باز مي کند تا داخلش را وارسي کند، اما ليلا مانع او مي شود.
ليلا: داري چي کار مي کني؟ پول رو بشمر بريم ديگه.
ري نگاهي به داخل ساک مي اندازد. چيزي جز لباس ديده نمي شود.
ليلا: اگه برف همين جور بياد، نمي تونيم از رودخونه بگذريم.
ري: اميدوارم اينها از اونها نباشن که خودشون و دور و برياشون رو مي فرستن رو هوا.
زيپ ساک را مي بندد و ليلا کمکش مي کند آن را روي صندلي عقب بگذارد.

داخلي - ماشين - شب
 

سوار مي شوند و ري شروع مي کند به شمردن پول، اما ليلا اسکناس ها را از او مي گيرد.
ليلا: وقت نداريم!

خارجي - ماشين روي رودخانه -شب
 

بارش سنگين برف ادامه دارد. ماشين آنها آهسته روي رودخانه يخ زده حرکت مي کند.

داخلي - ماشين - شب
 

ليلا زيرنور چراغ داشبورد پول ها را مي شمرد.
ليلا( به رقم يکي از اسکناس ها اشاره مي کند): اين دوئه يا پنج؟
ري( نگاهي به اسکناس مي اندازد): پنج.
برف در حال پوشاندن شيشه جلوست. ري سرش را کج و راست مي کند و سعي مي کند جلو را ببيند. آب پاش برف پاک کن( که حاوي ضد يخ است) را مي زند، اما مخزن برف پاک کن خالي شده.
ري: آه!
ديواري از برف شيشه جلو را پوشانده است.
ليلا: بايد نگه داري تا مخزن برف پاک کن رو پر کنم.
ري: نه، نگه نمي دارم.
ليلا: رودخونه سي چهل متر عمق داره. اگه اشتباهي بريم رو يخ هاي شل، فرو مي ريم.
ري شيشه را پايين مي کشد و سرش را بيرون مي کند تا مسير را ببيند، اما برف و باد شديد اجازه چنين کاري را به او نمي دهد. او ناچار نگه مي دارد. ليلا بطري حاوي مايع برف پاک کن را بر مي دارد و پياده مي شود. ري دگمه کاپوت را مي زند.
بعد نگاهي به ساک زوج پاکستاني روي صندلي عقب مي اندازد. لحظه اي ترديد مي کند، اما در نهايت تصميمش را مي گيرد، در عقب را باز مي کند و ساک را هل مي دهد و بيرون مي اندازد.
ليلا سوار مي شود.
ليلا: داري چي کار مي کني؟
ري: از کجا مي دوني اونها تو اون ساک چي دارن؟ من نمي خوام مسئول فاجعه اي که ممکنه بعداً اتفاق بيفته باشم.
برف پاک کن و آب پاش آن را مي زند و اهرم هاي برف پاک کن برف هاي شل شده را از روي شيشه کنار مي زنند.
ري موبايلش را بر مي دارد و يک دستي شماره مي گيرد.
ري( با موبايل): سلام، من يه کم دير ميام خونه... کارم زياده. ريکي خوابه؟... گوشي رو بده بهش...( به ريکي) ريکي گوش کن، اگه خواب نباشي بابانوئل نميادا!...نه، الانا نمياد. الان داره رو آسمون کانادا پرواز مي کنه. هنوز کارش تو کانادا تموم نشده. تا نخوابي نمياد خونه ما. حالا گوشي رو بده به داداشت. ( به تي.جي) من يه کم دير ميام، خب؟... نه، هنوز نخريدمش. اسمش چي بود؟ ...آهان، « هات ويلز تِک ترکس اِر استانت»، باشه، باشه، اگه تونستم مي خرمش... نمي تونم قول بدم تي.جي... چيزهاي مهم تري هست که امسال کريسمس بايد بخريم. فعلاً خداحافظ.
ري( به ليلا): مهم ترينش يه خونه جديده.
آنها به ساحل نزديک مي شوند. ماشين از سربالايي لب ساحل بالا مي رود و وارد خشکي برف پوش مي شود.

داخلي - خانه ري- شب
 

بچه ها درخت کريسمس را در هال خانه برپا کرده اند. ريکي در حال از هم باز کردن گره هاي سيمي پر از لامپ هاي رنگي کوچک است.
تي.جي تلفن را بر مي دارد و شماره مي گيرد.
تي.جي( با تلفن): سلام، ميچ هست؟...
صداي بوق مايکروويو شنيده مي شود. تي.جي که با يک دستش گوشي را گرفته غذايي را که در مايکروويو گذاشته بود بيرون مي آورد و روي ميز مي گذارد.
تي.جي( با تلفن): سلام ميچ . تي.جي هستم... نه، تي.جي، از بچه هاي مدرسه... آره، درسته. ببين، تو هنوز به اون شماره ها که صحبتشون رو مي کرديم احتياج داري؟ من يکي از شماره ها رو پيدا کردم... حالا چقدر براش مي دي؟... خوبه، ولي آخه من الان وسيله ندارم بيام بگيرم، مي توني خودت بياري...؟ جاده « مويرا»، قبل از ورودي جاده 37... آره، ولي يه چيز ديگه هم هست... ( با صدايي بسيار آهسته) يه اسباب بازي به اسم« هات ويلز تِک ترکس» . شنيدي حتماً ... آره، دقيقاً. آره رفيق... ممنون. خداحافظ.
تلفن را قطع مي کند و مي رود تا ميز شام را بچيند.
تي.جي: وقت شامه، ريکي.
ريکي سيم لامپ هاي کريسمس را دور خودش پيچيده؛ از سر تا مچ پا.
ريکي : اينجا رو نيگا کن تي.جي!
دو شاخه را در پريز مي زند و لامپ ها روشن مي شوند.
تي.جي:آره، خيلي باحاله. اما اگه با لامپ ها بشيني پدرت در مياد.
ريکي خنده ريزي مي کند.
تي.جي: حالا اونو از خودت باز کن و بيا شامت رو بخور.
او شير آشپزخانه را باز مي کند تا آب بردارد، اما آبي از شير نمي آيد.لوله ها يخ زده.

خارجي - بيرون خانه- شب
 

تي.جي از خانه بيرون مي آيد و نگاهي به لوله آب که از زير وارد خانه مي شود مي اندازد. لوله يخ بسته. او مشعل گازي اش را از انبار مي آورد و شروع مي کند به حرارت دادن به لوله.

خارجي - بيرون متل باب- شب
 

ماشين ري به در پشتي متل باب نزديک مي شود. مرد دلال با ديدن آنها با عجله از متل بيرون مي آيد.

داخلي - ماشين - شب
 

باب يک دسته اسکناس به ري مي دهد.ري آن را مي شمرد و بعد با سر به ليلا علامت مي دهد و ليلا دگمه صندوق را مي زند.

خارجي - بيرون متل باب- شب
 

زن و مرد پاکستاني از صندوق بيرون مي آيند و سراسيمه و در حالي که با حالتي عصبي چيزهايي به هم مي گويند به طرف در عقب ماشين مي روند. باب سعي مي کند آنها را به طرف پارکينگ متل، يعني جايي که قرار است مخفي شوند ببرد، اما آنها از جايشان تکان نمي خورند و همان طور کنار در عقب ماشين ايستاده اند. زن وقتي مي بيند ساک در ماشين نيست، شروع مي کند به جيغ زدن.
ري آماده رفتن مي شود، اما باب با پشت انگشتانش به شيشه مي زند. ري شيشه را پايين مي دهد.
باب: اينها مي گن يه ساک داشتن.
ري: آره، خيلي سنگين بود. مجبور شديم بندازيمش بيرون.( شيشه را بالا مي کشد)
مرد دلال جمله ري را براي زن پاکستاني ترجمه مي کند. زن با شنيدن اين جمله برآشفته تر مي شود و جيغ زنان و گريه کنان به شيشه مي کوبد.
ري دوباره شيشه را پايين مي کشد.
ري: اون چش شده؟
باب: انگار يه چيزي تو ساک گذاشته بود.
زن جيغ زنان به زبان اردو چيزهايي مي گويد.
ري: اون چي مي گه؟
باب: مي گه بچه ش رو تو ساک گذاشته بوده.
باب و مرد پاکستاني زن را کشان کشان به طرف پارکينگ متل مي برند. زن همچنان فرياد مي زند و اشک مي ريزد.

داخلي - ماشين ري- شب
 

ري و ليلا از شنيدن اين جمله شوکه شده اند.
ري: من حس نکردم چيزي تو ساک باشه.
ليلا: بايد برگرديم.
ري: باورم نمي شه اونها بچه شون رو تو ساک گذاشته باشن.
ليلا: منم باورم نمي شه تو اون ساک رو ول کرده باشي رو يخ ها.
ري: اگه مي ذاشتي تو ساک رو بگردم، مي فهميدم توش چيه.
ليلا: بايد برگرديم.
ري: مي دونم. مي دونم!
با سرعت شروع به حرکت مي کند.

داخلي - ماشين در جاده 37- شب
 

مايک ناپولي، پليس مرزي، ماشينش را کنار جاده، جايي که تقريباً از ديد راننده ها مخفي است،پارک کرده و رفت و آمد ماشين هايي را که به محدوده سرخ پوست ها رفت و آمد مي کنند زير نظر گرفته. ماشين ري از کنار او رد مي شود.

داخلي - خانه ري- شب
 

خانه از نور چراغ هاي رنگي کريسمس روشن شده است. ريکي روي کاناپه به خواب رفته. صداي بوق يک ماشين از بيرون شنيده مي شود. تي.جي بيرون مي رود.

خارجي - بيرون خانه -شب
 

يک ماشين زهوار در رفته قديمي کنار کانتينر ايستاده. ميچ که راننده اين ماشين است و نوجواني است کمي بزرگ تر از تي.جي، بسته اسباب بازي « هات ويلز تکس ترک» را به تي.جي مي دهد.
ميچ: اين همونيه که مي خواستي؟
تي.جي: آره.
او يک ورق کاغذ را که حاوي فهرستي از اسامي و شماره کارت هاي اعتباري آنهاست، به ميچ مي دهد. نام آيرين تري ريورز و شماره کارت اعتباري او نيز در اين فهرست وجود دارد.
ميچ: ممنون پسر، کريسمست هم مبارک!
تي.جي به طرف در مي رود، اما قبل از وارد شدن متوجه خارج شدن دود از گوشه خانه مي شود و به آن طرف مي رود.
بخشي از عايق بندي زير خانه، درست همان جايي که لوله قرار داشت، در حال سوختن است. تي.جي که متوجه دسته گلي که به آب داده شده، به طرف انبار مي دود و يک کپسول آتش نشاني از آنجا مي آورد و آتش را خاموش مي کند.

داخلي - خانه ري -شب
 

سپس به داخل خانه بر مي گردد. کمي دود از ترک هاي کفپوش پلاستيکي وارد خانه شده. تي.جي پتويي روي برادرش که روي کاناپه به خواب رفته مي اندازد و پنجره را باز مي کند تا دود بيرون برود.

خارجي - رودخانه يخ زده- شب
 

توفان و برف بند آمده و رودخانه يخ زده تبديل شده به سطحي سفيد و بي انتها. ري و ليلا سوار بر ماشين وارد رودخانه مي شوند.

داخلي - ماشين - شب
 

آنها در رودخانه حرکت مي کنند و اميدوارند بتوانند ساک را پيدا کنند.
ليلا( به نقطه اي در رو به رو اشاره مي کند): اونجا رو نيگاه کن! اونجا که رد ماشينه.
ري: کجا؟
ليلا: اون رو به رو.
ري بر سرعتش مي افزايد.
ليلا: يواش، يواش! نمي خواي که از روش رد شي! واستا، فکر کنم همين جا بود.
ماشين توقف مي کند و ليلا که ساک را ديده پياده مي شود. ري هم به دنبال او مي رود. در همين لحظه موبايل او که روي صندلي عقب ماشين است، زنگ مي زند.

داخلي - خانه ري- شب
 

تي.جي در حال گرفتن شماره مادرش است. ري جواب نمي دهد و تلفن روي پيام گير مي رود.
صداي ري( روي پيام گير): سلام، من ري هستم. در حال حاضر امکان صحبت ندارم، اما اگه تو هستي تروي، لطفاً حداقل بگو که زنده اي، چون بچه ها نگرانتن.
تي.جي گوشي را قطع مي کند.

خارجي - رودخانه يخ زده- شب
 

ليلا به طرف ساک مي دود و ري هم پشت سر او.
ليلا خم مي شود و زيپ ساک را باز مي کند و سراسيمه پتوهاي داخل آن را کنار مي زند.ري پشت سر او مي ايستد و نگاهي نگران به داخل ساک مي اندازد. ليلا ناگهان بلند مي شود.
ليلا: مرده!
داخل ساک يک نوزاد در ميان پتوها پيچيده شده؛ چشمانش بسته است و لب هايش خشک و بي رنگ. ري بي آن که چيزي بگويد، سريع خم مي شود، نوزاد را بر مي دارد و به طرف ماشين مي رود.
ري( به ليلا): بيا!

داخلي - ماشين- شب
 

ري نوزاد را روي صندلي ماشين مي گذارد، قنداق را از دورش باز مي کند و لباس هايش را هم در مي آورد.
او سعي مي کند نوزاد را که يک پسر است، به هوش بياورد، اما نوزاد حرکتي نمي کند. ري به او تنفس مصنوعي مي دهد، اما نوزاد باز هم واکنشي نشان نمي دهد.
ليلا: مرده.
ري به دادن تنفس مصنوعي به نوزاد ادامه مي دهد، اما اين کار تأثيري ندارد. ظاهراً حرف ليلا درست است. نوزاد مرده. ري اما همچنان به اين کار ادامه مي دهد.
ري( در ضمن تنفس دادن به نوزاد): به کف پاهاش ضربه بزن.
ليلا: چرا؟
ري: وقتي ريکي به دنيا اومد، براي اين که نفس بکشه همين کار رو باهاش کردن.
ليلا: من نمي خوام بهش دست بزنم.
ري نوزاد را روي پاي ليلا مي گذارد، اما ليلا خودش را پس مي کشد.
ري: بايد حرکت کنيم. من که نمي تونم هم اونو نگه دارم هم فرمون رو.
نوزاد را روي پاي ليلا مي گذارد. سپس دگمه بخاري را مي زند و دريچه آن را به طرف نوزاد تنظيم مي کند.
ليلا بي آن که نوزاد را لمس کند، به او خيره شده.
ليلا: فکر نکنم اين کارها تأثيري داشته باشه.
ري: اونو نزديک بدنت نگه دار تا گرم شه.
ليلا: ولي ديگه دير شده.
ري: تو فقط کاري رو که گفتم انجام بده. حداقل بايد گرمش کنيم و تحويلشون بديم.

داخلي - خانه ري- شب
 

تي.جي پنجره ها رو مي بندد و بعد مقداري ذرت داخل مايکروويو مي گذارد و آن را روشن مي کند. صبر مي کند تا ذرت بسوزد، سپس ظرف ذرت ها را از داخل مايکروويو بيرون مي آورد و در سر تا سر خانه مي چرخاند تا بوي ذرت سوخته جايگزين بوي دود عايق ها شود.

خارجي - جاده 37، خروجي منطقه سرخ پوست ها- شب
 

ري و ليلا از جاده 37 مي گذرند و از محدوده سرخ پوست ها خارج مي شوند و از کنار تابلوي « شما در حال خروج از سرزمين موهاک ها هستيد» مي گذرند.
پليس مرزي، سرکار ناپولي، ماشين آنها را مي بيند. او اين بار، برخلاف دفعه هاي قبل، ماشين گشتي اش را روشن مي کند و پشت سر آنها به راه مي افتد.

داخلي - ماشين ري- شب
 

ري متوجه گشتي پليس مي شود.
ري: اَه!
ليلا بر مي گردد و عقب را نگاه مي کند.
ليلا: آروم باش.
او سريع نوزاد را بر مي دارد و او را طوري داخل کاپشنش قرار مي دهد که ديده نشود.
آژير گشتي پليس روشن مي شود.
ري: لعنتي! حالا چي کار کنم؟
ليلا: به خودت مسلط باش. آروم بکش کنار و نگه دار.
ري: نکنه قبلاً که مي رفتيم به سمت متل باب ما رو ديده باشه؟
ليلا: اون هيچ دليلي براي توقيف ما نداره، مگر اين که تو بخواي يه بهانه دستش بدي. پس دهنت رو ببند و هيچي نگو.
ري: اگه ماشين رو بگرده چي؟ درباره بچه چي بهش بگيم؟
ليلا: اين کار رو نمي کنه. يادت باشه که رنگ تو سفيده.
ري پتوي نوزاد را کف ماشين مي اندازد و با پا آن را به زير صندلي هل مي دهد تا ديده نشود.

خارجي - جاده 37 - شب
 

سپس کنار جاده توقف مي کند. ماشين پليس هم پشت سر او مي ايستد.

داخلي - ماشين ري- شب
 

ري از آينه عقب، ناپولي را که پياده شده و به طرف آنها مي آيد مي بيند.
ري شيشه را پايين مي دهد.
ناپولي( کنار شيشه مي ايستد): گواهينامه و کارت ماشين.
ري مدارک را به او مي دهد.
ناپولي( نگاهي به مدارک مي اندازد): مي شه لطفاً از ماشين پياده شين، خانم.
ري: سرعتم که زياد نبود، بود؟
ناپولي : فقط از ماشين پياده شين!
ري: کار خلافي کردم؟
ناپولي( کمي مشکوک مي شود): خانم، فقط ازتون خواستم که از ماشين پياده شين!
ري: باشه!
ري با اکراه از ماشين پياده مي شود. ناپولي خم مي شود و نگاهي به ليلا مي اندازد. ليلا سرش را پايين انداخته و واکنشي نشان نمي دهد.
ناپولي( به ري): برين عقب ماشين.

خارجي - بيرون ماشين- شب
 

ناپولي به صندوق عقب اشاره مي کند. ري بي آن که چيزي بگويد عقب ماشين مي ايستد.
ناپولي: مي بينين!
ري نگاهي به صندوق عقب مي اندازد، اما منظور او را نمي فهمد.
ناپولي: چراغ عقب سمت چپ خرابه.
ري متوجه موضوع مي شود.
ري: اوه... اصلاً نديده بودمش.
ناپولي در دفترش چيزي مي نويسد.
ناپولي: يه اخطاريه موقت براتون مي نويسم. اگه تا چهل و هشت ساعت آينده چراغ رو درست کردين، مشکلي نخواهيد داشت.
ري: متشکرم.
ناپولي( نگاهي مجدد به داخل ماشين مي اندازد): دوستتون که تو ماشينه کيه؟
ري: اون موقع هايي که دير مي رم خونه، از بچه هام نگه داري مي کنه.
ري سوار ماشين مي شود.
ناپولي( در حال رفتن به سمت ماشينش): تعطيلات خوش بگذره!
ري: براي شما هم همين طور.
ري شيشه را بالا مي کشد و حرکت مي کند.

داخلي - ماشين ري- شب
 

ري از آينه ناپولي را مي بيند که سوار ماشينش مي شود، دور مي زند و در جهتي مخالف آنها حرکت مي کند و ناپديد مي شود.
ليلا( نسبتاً عصبي): چي مي خواست؟
ري: يکي از چراغ هاي عقب سوخته بود.
ليلا: همين؟!
ري: آره.

داخلي - خانه ري- شب
 

تي.جي نگاهي به ساعت مي اندازد. از نيمه شب گذشته. او ريکي را که خواب و بيدار است، از روي کاناپه بلند مي کند و به اتاق مي برد و روي تخت مي خواباندش. بعد بر مي گردد و اسباب بازي محبوب ريکي، « هات ويلز تک ترکس » را بر مي دارد و زير درخت کريسمس مي گذارد.

داخلي - ماشين- شب
 

ري جلوي متل باب پارک مي کند. متل سوت و کور است و به نظر مي رسد کسي داخلش نيست.
نوزاد هنوز زير کاپشن ليلاست.
ري: بايد ببريمش تو.
ليلا، انگار که از چيزي شوکه شده باشد، بي حرکت نشسته و نگاهش به رو به رو خشک شده.
ري: چت شده؟!
ليلا: داره تکون مي خوره!
ري: چي؟ بچه؟! مطمئني؟
ليلا به آرامي نوزاد را از زير کاپشنش بيرون مي آورد. نوزاد چشمانش را باز و بسته مي کند. ري و ليلا با چشماني حيرت زده به او خيره شده اند.
ليلا( خوشحال): سلام آقا کوچولو!
نوزاد به آنها نگاه مي کند.
خوشحالي ري و ليلا قابل وصف نيست. ري نوزاد را دوباره داخل قنداقش مي پيچد و ليلا او را بغل مي کند و پياده مي شود و به طرف متل مي رود.

داخلي - متل باب-شب
 

آنها وارد دفتر متل کوچک باب مي شوند؛ دفتري با يک ميز و چند صندلي زهوار در رفته. کسي داخل نيست. در ديگري در دفتر ديده مي شود. ري در مي زند و به همراه ليلا وارد سالن پذيرايي متل مي شود.
در سالن، مرد دلال و مرد پاکستاني ساکت پشت يک ميز نشسته اند.
زن پاکستاني پشت سر آنها غمگين و بهت زده روي يک نيمکت نشسته است.
ري و ليلا مقابل آنها مي ايستند.
ري: پيداش کرديم.
زن پاکستاني سرش را بلند مي کند و چشمش به قنداق نوزاد که در آغوش ليلاست مي افتد. باور کردن چيزي که مي بيند برايش دشوار است. بلافاصله بلند مي شود و به طرف ليلا مي دود و قنداق را از او مي گيرد. لبخند ملايمي بر لبان ليلا نقش بسته.
زن پتوي روي قنداق را کنار مي زند و چهره پسرش را مي بيند؛ زنده و سالم.گويي دنيا را به او داده اند؛ روي زمين زانو مي زند و در حالي که نوزاد را در آغوش گرفته از فرط خوشحالي شروع به گريه مي کند.
چشمان ليلا از اشک شوق پر شده و ري هم سعي مي کند مانع از ترکيدن بغضش شود.
ري( به ليلا): بيا بريم.
ليلا که نگاهش همچنان متوجه مادر و نوزاد است، همراه ري بيرون مي رود.

داخلي - ماشين - شب
 

آنها در حال بازگشتند. ليلا هنوز نمي تواند اين اتفاق را باور کند.
ليلا: ولي مرده بود.
ري: نه، فقط بدنش يخ کرده بود.
ليلا: مرده بود!
ري: باشه، هر چي تو مي گي! اصلاً تو دوباره زنده ش کردي، خوبه؟
ليلا: « روح بزرگ » دوباره زنده ش کرد، نه من.
ري: نمي دونم؛ تنها چيزي که مي دونم اينه که اسباب بازي فروشي بسته و من چيزي برا زير درخت نخريدم.
ليلا نگاهي متعجب به ري مي اندازد.
ري: چيه؟!
او چيزي نمي گويد.
ري: ببين، من وقت ندارم درباره اين جور چيزها فکر کنم. من يه بار ديگه بايد اين کار رو بکنم تا پول خونه م جور شه، همين!

داخلي - ماشين - شب
 

ماشين جلوي خانه کانتينري ليلا توقف مي کند. ري پولي را که گرفته اند تقسيم مي کند.
ري( سهم ليلا را مي دهد): بگير.
ليلا پول را مي گيرد و پياده مي شود.
ري: کريسمس يا هر چي اسمش رو مي ذارين مبارک!
ليلا: باشه!
ليلا وارد خانه اش مي شود.

خارجي - بيرون خانه ري- شب
 

ري جلوي در خانه اش توقف مي کند . داخل خانه از لامپ هاي رنگي کريسمس روشن شده.

داخلي - خانه ري-شب
 

ري وارد خانه مي شود و چشمش به جعبه« هات ويلز تکس ترک» که زير درخت کريسمس است مي افتد. تي.جي هنوز بيدار است.
ري: اون چيه؟
تي.جي:« هات ويلز».
ري: از کجا آورديش؟
تي.جي: يکي از دوست هام برام گرفت.
ري: ميچ؟ ميچ اينو گرفته؟ پس حتماً دزديه. خودت هم مي دوني.
تي.جي: نه، دزدي نيست.
ري: به هر حال نمي خوام دور و بر اون پسره بگردي. آدم حسابي نيست.
تي.جي: انگار قرار بود تو اينو برا ريکي بخري!
ري: گوش کن آقا پسر! من به فکر چيزهاي مهم تر از اسباب بازي ام. من دنبال اينم که پول خونه مون رو جور کنم.
تي.جي: جداً؟! يادم رفته بود!
ري: مي توني اين قدر بي ادب نباشي ها! وقتي من تعطيل شدم، فروشگاه بسته بود، مي فهمي؟
تي.جي نگاهي بي تفاوت به او مي اندازد. ري متوجه بوي سوختني مي شود.
ري: بوي چيه؟
تي.جي: ذرت.
ري: مگه بهت نگفته بودم وقتي با مايکروويو کار مي کني حواست رو جمع کن؟
تي.جي: عذر مي خوام!

داخلي - بيرون خانه ليلا- شب
 

«تق». چيزي به در خانه برخورد مي کند. ليلا بلند مي شود تا ببيند موضوع چيست.
ليلا: توئي برني؟
کسي جواب نمي دهد. در را باز مي کند، اما هيچ کس بيرون نيست. يک قوطي کنسرو خالي کنار درافتاده.
او دور و برش را نگاه مي کند، اما اثري از کسي نيست. قوطي را بر مي دارد و به داخل خانه بر مي گردد.
يک دسته اسکناس لوله شده داخل قوطي است؛ همان پولي است که ليلا براي فرزندش کنار در خانه مادر شوهرش گذاشته بود. برگرداندن پول توسط مادر شوهر ليلا را ناراحت کرده است.
او قوطي را کنار مي اندازد و بلند مي شود و از ميان خرت و پرت هايش يک تخته بيضي شکل که دو بند به پشتش آويزان است، بيرون مي آورد. سرخ پوست ها عادت دارند نوزادانشان را روي چنين تخته اي ببندند و هنگام راه رفتن آن را مثل کوله پشتي پشتشان بيندازند. ليلا هم مي خواهد همين کار را کند، البته با يک نوزاد خيالي. يک پتو بر مي دارد، بالشش را داخل آن مي پيچد و آن را درست مثل يک نوزاد روي تخته مي بندد و تخته را پشتش مي اندازد.

داخلي - خانه ري- روز
 

صبح کريسمس است. ري پشت اجاق ايستاده و مشغول درست کردن شيريني است. تي.جي هم به ريکي کمک مي کند تا قطعات اسباب بازي جديدش را وصل کند.
ناگهان کسي به در مي زند. آنها نه همسايه اي دارند و نه منتظر کسي هستند. صداي در زدن دوباره شنيده مي شود.
ريکي:بابائه!
او با خوشحالي به طرف در مي دود و آن را باز مي کند، اما با ديدن فردي که پشت در است جا مي خورد.
سرکار ناپولي پشت در ايستاده.
ناپولي: خونه ري ادي اينجاست؟
ري دم در مي آيد.
ري( نسبتاً مشوش): بله.
ناپولي: مي تونين يه دقيقه بيايين بيرون. يه صحبت کوتاه باهاتون دارم.
ري: هنوز چراغ رو تعمير نکردم.
ناپولي: درباره چراغ نيست. فقط چند تا سؤال ازتون دارم.
ري: الان ميام خدمتتون.

خارجي - بيرون خانه - روز
 

ري کاپشن و پوتين هايش را مي پوشد و بيرون مي آيد.
ناپولي: سؤالاتم درباره زنيه که ديشب تو ماشينتون بود. چند وقته که اونو مي شناسين؟
ري: مدت زيادي نيست. اون از بچه هام نگه داري مي کنه.
ناپولي: اون يه قاچاقچيه.
ري( وانمود مي کند شوکه شده): واقعاً؟!
ناپولي: بله.
ري: عجب! نمي شه باور کرد.
ناپولي: تو منطقه سرخ پوست ها کارهاي قاچاق انجام مي دن. حتماً شما هم درباره ش شنيدين.
ري: آره، شنيدم، اما فکر نمي کردم اونم تو اين کار باشه.
ناپولي: چطور باهاش آشنا شدين؟
ري: از طريق يه آگهي تو پمپ بنزين «ولف مارت». نوشته بود پرستار بچه اس.
از نگاه ناپولي مي توان فهميد که به درستي حرف هاي ري شک دارد.
ناپولي: به هر حال گفتم شايد بهتر باشه بدونين. اون تو کار قاچاق مهاجران غير قانوني به داخل کشور بوده.
ري: واي خداي من!
ناپولي: بله! من اگه جاي شما بودم يه پرستار بچه ديگه پيدا مي کردم. فکر نکنم دوست داشته باشين همچين آدمي دور و بر بچه هاتون باشه.
ري: نه، دوست ندارم.
ناپولي پيش از رفتن به ديواره گوشه خانه که آثار سوختگي در آن به چشم مي خورد، نگاهي مي اندازد.
ناپولي: کريسمس خوبي داشته باشين.
ري: ممنون.
ناپولي سوار ماشين گشتي اش مي شود و مي رود. ري دور شدن او را تماشا مي کند. سپس سيگاري از جيبش بيرون مي آورد و روشن مي کند و با حالتي عصبي به آن پک مي زند.
وقتي بر مي گردد تا وارد خانه شود، نگاهش به قسمت سوخته خانه مي افتد.

داخلي - خانه ري- روز
 

تي.جي گوشش را به در گذاشته تا مکالمه آنها را گوش کند.
ريکي: آقا پليسه براي چي اومده اينجا؟
تي.جي:هيس!
ري( بيرون از قاب): تي.جي، مي شه يه دقيقه بياي بيرون؟
تي.جي بيرون مي رود.

خارجي - بيرون خانه- روز
 

ري کنار ديواره سوخته ايستاده و به تي.جي خيره شده.
تي.جي: اون چي مي خواست؟ بابا چيزيش شده؟
ري: نه.
به قسمت سوخته پايين ديوار اشاره مي کند.
ري: ديشب اينجا آتيش سوزي شده بود؟
تي.جي: لوله ها يخ زده بود و منم درستشون کردم.
ري( با صداي بلند): درستشون کردي؟!
تي.جي: آره.
ري: حتماً با مشعل؟
به زير ديواره نگاه مي کند و عايق هاي سوخته را مي بيند.
ري( عصباني و با صداي بلند): اينجا رو ببين! با اين کاري که کردي ديگه نمي شه اينجا زندگي کرد.
تي.جي( بي تفاوت): اينجا يه آشغالدوني حلبيه!
ري: نخير، اينجا خونه مونه!
تي.جي: ها؟! مگه نمي خواستيم يه خونه جديد بخريم؟
ري: خداي من! ممکن بود خودت و برادرت رو به کشتن بدي.
ري مشعل گازي را از زير پله ها بر مي دارد و آن را با عصبانيت به زمين مي کوبد، اما مشعل آسيبي نمي بيند.
تي.جي( عصباني): اون مال تو نيست. بابا داده بودش به من.
ري که عصبانيتش از حد گذشته بي آن که توجهي به حرف تي.جي بکند، به طرف ماشين مي رود و هفت تيرش را بر مي دارد تا به مشعل شليک کند، اما تي.جي سريع مشعل را از روي زمين بر مي دارد.
ري: بذارش زمين!
تي.جي: نمي ذارم!
ري : بذارش زمين!
تي.جي به جاي اين که مشعل را زمين بيندازد، آن را روشن مي کند و به طرف مادرش مي گيرد. هر دوي آنها خشمگين و عصبي اند.
تي.جي: شايد بابا براي اين رفت چون نمي خواست تو خونه خودش بهش تير بزنن. شايد براي همين رفت.
ري: اون ماجرا يه تصادف بود.
تي.جي: آره، تو تصادفاً به پاش شليک کردي! معلوم بود!
ري: اون پول غذامون رو خرج قمار کرده بود، تي.جي.
تي.جي: مگه قبلاً اين کار رو نکرده بود؟
او مشعل روشن را به طرف مادرش گرفته. ري به طرف او مي رود، ولي تي.جي درجه مشعل را بيشتر مي کند.
ري: بدش من!
سعي مي کند مشعل را از او بگيرد، اما زورش به تي.جي نمي رسد.
ري: بدش به من، تي.جي.
تي.جي: نمي توني ازم بگيريش. مال خودمه.
چشمان تي.جي پر اشک شده، اما چهره اش مصمم و جدي است.
ري دوباره سعي مي کند مشعل را از او بگيرد،اما تي.جي آن را پس مي کشد.
ري به او خيره شده و سعي مي کند مانع ترکيدن بغضش شود.
ري: اون بيست و سه ماه پاک بود. من... من نمي دونستم چطور مي شه مانع از پاشيده شدن خانواده بشم. اون وقتي باباي خوبيه. که قمار نکنه.
تي.جي مشعل را خاموش مي کند.
تي.جي: آره، راست مي گي، باباي مزخرفيه. يه هفته قبل از کريسمس پول ما رو دزديده و زده به چاک.
ري اشک هاي او را پاک مي کند، اما تي.جي سرش را پس مي کشد.
آنها لحظه اي طولاني رو به روي هم مي ايستند.
ري( موهاي او را نوازش مي دهد): آره، مي دونم.
قطع به:

خارجي - کانتينر ليلا- شب
 

ري جلوي خانه ليلا توقف مي کند، اما اثري از ليلا و ماشينش نيست.

خارجي - پارکينگ قمارخانه بينگو- شب
 

ري آرام دور و بر پارکينگ گشت مي زند تا شايد ماشين ليلا را ببيند. ماشين ليلا در فاصله اي دور پارک شده. ري با ديدن ماشين مطمئن مي شود که او به محل کار سابقش بازگشته. ري پارک مي کند و وارد کازينو مي شود.

خارجي - ورودي کازينو بينگو- شب
 

زن چاق و بي دنداني که مأمور فروش بليت است، کنار در نشسته.
ري با ديدن او دستش را در جيبش مي کند و يک اسکناس پنج دلاري به طرف او مي گيرد، اما زن پول را نمي گيرد.
زن ( نگاه سردي به ري مي اندازد): بازي تموم شده. الان دارن برنده نهايي رو مشخص مي کنن.
ري: مهم نيست. در هر صورت من مي خوام يه بليت بخرم.
زن: من نمي تونم بهتون بليت بفروشم.
ري: پولش رو مي دم.
زن: متأسف.
ري: فقط مي خوام يه دست ورق بخرم.
زن: برين« ولف مارت». اونجا ورق هم مي فروشن.
ري با ناراحتي از آنجا بيرون مي رود.

خارجي - پارکينگ کازينو بينگو- روز
 

او سوار بر ماشين در پارکينگ کازينو، چند متر دورتر از ماشين ليلا منتظر ايستاده تا شايد او را موقع خروج ببيند.
چند قمارباز از کازينو بيرون مي آيند و سوار ماشين هايشان مي شوند.ليلا و چند کارمند ديگر هم از در مخصوص کارکنان خارج مي شوند. ليلا که عينک به چشم دارد، به طرف ماشينش مي آيد، اما وقتي چشمش به ري مي افتد، مسيرش را عوض مي کند و با عجله در جهتي مخالف دور مي شود.
ري با ماشين دنبال او مي رود.
ليلا: من ديگه قاچاق نمي کنم.
ري( شيشه را پايين مي کشد): تي.جي کانتينر رو آتيش زد... البته نمي خواست اين کار رو کنه، اما لوله يخ زده بود و تي.جي با اون مشعل لعنتي که گفته بودم وقتي نيستم بهش دست نزنه، يخ لوله رو آب کرده بود، اما...
ليلا: من ديگه عينک خريدم و مي تونم نزديک رو خوب ببينم. مي خوام سر همين کاري که هستم بمونم.
ري: کف اتاق منم يه سوراخ درست شده. ما بايد از اون خونه بريم.
ليلا بي توجه به او به راهش ادامه مي دهد.
ري: ببين، ماشين رو هم مي دم به تو، خب؟
ليلا: نمي خوامش.
ري: پس چي مي خواي؟ هنوز تو فکر اون بچه پاکستاني اي؟ آخه همش تقصير من نبود که! آخه کدوم احمقي بچه ش رو مي ذاره تو ساک؟!
ليلا بي آن که به ري نگاه کند، به راه رفتنش ادامه مي دهد و سعي دارد خودش را از دست او خلاص کند.
ري: ببين، براي اين که بتوني بچه ت رو بزرگ کني،بايد کلي پول داشته باشي.
ليلا: به اندازه کافي دارم.
ري: ولي اول بايد بچه ت رو از اون پس بگيري، مگه نه؟
ليلا با شنيدن اين جمله مي ايستد و به طرف او بر مي گردد.
ري: من کمکت مي کنم. حتي اگه بخواي اسلحه م رو هم بهت قرض مي دم.
ليلا نگاهي به دور و برش مي اندازد و بعد از اين که مطمئن شد کسي نگاهش نمي کند، به طرف ماشين ري مي رود.
مأمور فروش بليت از پنجره ليلا را که سوار ماشين مي شود، تماشا مي کند.

خارجي - محوطه بيروني شرکت« ورسيلز»- شب
 

ري و ليلا بيرون شرکت«ورسيلز» که فروشنده خانه هاي پيش ساخته است، توقف مي کنند. کنار شرکت، براي تبليغ، يک خانه پيش ساخته قرار داده شده است؛ خانه اي سفيد رنگ، بزرگ و زيبا.

داخلي - ماشين- شب
 

معلوم است که ليلا مسحور زيبايي خانه شده است.
ري: بايد توش رو هم ببيني!
ليلا: چند تا اتاق خواب داره؟
ري: سه تا. تو حمومش هم جکوزي داره.
ليلا: پارکت هم داره؟
ري: آره، اما بهترين چيزش عايق بنديشه. لوله هاش هيچ وقت يخ نمي زنه.
ري پياده مي شود.
ري: الان برمي گردم.
به طرف شرکت مي رود.
ليلا از تماشاي خانه سير نمي شود.

داخلي - دفتر فروش ورسيلز- شب
 

ري وارد دفتر مي شود. گاي ورسيلز و يک زوج جوان در دفتر حضور دارند. گاي با چرب زباني درباره مزيت هاي خانه هاي پيش ساخته شرکتش براي آنها توضيح مي دهد. ري به ميان صحبت هاي او مي پرد.
ورسيلز: روکش ديوارها بسيار عالي ان. لازم نيست تعويضشون کنين، چون...
ري: مي خواستم يه قرار براي تحويل خونه بذارين.
ورسيلز که از قطع شدن صحبتش ناراحت شده، سرش را بلند مي کند و با لبخندي ساختگي به ري نگاه مي کند. مشخص است که ري به خاطر پولدار نبودن، در نظر او فرد چندان محترمي نيست.
ورسيلز( به زوج جوان): يه لحظه!( ري را کنار مي کشد، به ري) چي مي خواين؟
ري يک دسته بزرگ اسکناس از جيب کاپشنش بيرون مي آورد.
ورسيلز ( تقريباً متعجب): همه پوله؟
ري : اين سه هزار دلاره. ولي مي خوام خونه رو فردا تحويل بدين.
ورسيلز: قبلاً هم گفتم، يا همه ش يا هيچ چي.
ري پول را به طرف او مي گيرد. زن و مردي که در دفتر حضور دارند، سعي مي کنند خود را بي توجه نشان دهند.
ري: اينو به عنوان پيش پرداخت بگيرين. وقتي خونه رو آوردين بقيه ش رو هم مي دم. اگه ندادم، اينو هم نگه دارين!
ورسيلز: خب، اين شد يه حرفي. پس اين برگه رو امضا کنين.
يک برگه قرارداد از کشو بيرون مي آورد و جلوي ري مي گذارد. در اين قرار داد قيد شده که ري موقع تحويل خانه بايد 1372 دلار ديگر به شرکت پرداخت کند.
ري برگه را امضا مي کند.
قطع به :

داخلي - ماشين - شب
 

ري و ليلا وارد رودخانه يخ زده مي شوند. آسمان صاف است و نور ماه سطح يخي رودخانه را روشن کرده. صدايي جز صداي چرخ ها شنيده نمي شود. هوا نسبتاً گرم و بخشي از يخ هاي پايين رودخانه آب شده و مي توان جريان آب را در آن قسمت ها ديد.
قطع به:

خارجي - گاراژ جيمي- شب
 

آنها جلوي گاراژ جيمي توقف مي کنند. خانه کانتينري جيمي تاريک و ساکت است. آنها کمي صبر مي کنند، اما کسي بيرون نمي آيد.
ليلا: بوق بزن.
ري بوق مي زند. بعد از چند لحظه چراغ اتاق جيمي روشن مي شود و او با يک تي شرت بيرون مي آيد. ليلا شيشه را پايين مي دهد.
جيمي: هوا گرم شده!
ليلا: مسافر برامون نداري، جيمي؟
جيمي( سرش را تکان مي دهد): بعد از کريسمس کاسبي حسابي کساد شده. مگر اين که برين بيرون منطقه. يه يارو تو مونترال هست که معمولاً مشتري داره.
ليلا: فاصله ش از اينجا چقدره؟
جيمي: حدود سي و پنج کيلومتر. اگه مي رين اونجا مراقب پليس سوار کانادا باشين.

خارجي /داخلي- ماشين، جاده کبک- شب
 

آنها وارد جاده کِبک مي شوند. تابلوهاي راهنماي کنار جاده به زبان فرانسه است.
افق شهر مونترال نارنجي رنگ به نظر مي رسد.
ري: تا حالا اينجا اومدي؟
ليلا: چند باري اومدم، تو چي؟
ري: نه، شوهرم از مسافرت خوشش نمي اومد. دوست داشت هميشه تو کارگاه باشه.
آنها از کنار چند فروشگاه و رستوران و کلوب شبانه که نام هايي فرانسوي دارند مي گذرند.
ليلا به يکي از کلوب ها اشاره مي کند.
ليلا: اونجاس.

خارجي - بيرون کلوب- شب
 

ري جلوي کلوب که روي تابلويش طرحي از يک زن به چشم مي خورد، توقف مي کند.
آنها پياده مي شوند و به طرف در کلوب مي روند. از داخل صداي موزيک سبک ديسکو شنيده مي شود.

داخلي - کلوب - شب
 

وارد مي شوند. داخل کلوب تقريباً خالي است. زني پشت بار ايستاده و ژاک برونو که مردي است ريشو، چاق و حدوداً چهل و پنج ساله پشت يکي از ميزها نشسته. او صاحب کلوب است.
زن( به فرانسه): بله؟
ليلا: با برونو کار داريم.
زن که متصدي بار است، به برونو اشاره مي کند. ليلا و ري به طرف او مي روند. برونو به زبان فرانسه با موبايل صحبت مي کند.
او نگاهي به آن دو مي اندازد و گوشي را قطع مي کند.
برونو( با لهجه فرانسوي): دنبال کار مي گردين؟
ليلا: نه، از طرف جيمي مياييم.
برونو متصدي بار را صدا مي زند و به ليلا و ري اشاره مي کند.
زن به طرف آنها مي رود.
زن( به ليلا و ري): دست هاتون رو بگيرين بالا.
دست هايشان را بالا مي گيرند و زن تفتيششان مي کند تا مبادا ميکروفن به همراه داشته باشند. سپس با سر به برونو علامت مي دهد که مشکلي نيست.
برونو پالتوي خزش را مي پوشد.
برونو: بريم.
ليلا، ري و زن دنبال او به راه مي افتند و از در پشتي از کلوب خارج مي شوند.

خارجي - پارکينگ کلوب- شب
 

برونو به ماشين ري که چند متر آن طرف تر پارک شده اشاره مي کند.
برونو: ماشينتون اونه؟
ري سرش را تکان مي دهد. برونو به طرف اتاقکي که در پارکينگ است مي رود و قفلش را باز مي کند.
دو دختر بسيار جوان چيني که رنگي پريده و ظاهري بيمار دارند، با اشاره برونو از اتاقک بيرون مي آيند.
برونو( به ليلا): صندوق رو باز کن.
ليلا: اول پول!
برونو: باشه.
او يک دسته اسکناس از جيب پالتويش بيرون مي آورد و به ليلا مي دهد.ليلا پول را مي شمرد.
ليلا: اين که فقط ششصد تاس.
برونو: نصفش رو هم موقع تحويل مي گيرين.
ليلا: آره، مي دونم نصفش رو هم موقع تحويل مي گيريم، ولي کرايه هر نفر هزار و دويست تاس. الان براي هر نفر ششصد تا بايد بدي، يعني هزار و دويست تا.
دخترها کنار ماشين ايستاده اند و از سرما مي لرزند.
برونو: من و جيمي با همين مبلغ با هم کار مي کرديم. حالا شما دو برابرش رو از من مي خواين؟!
ليلا و ري به هم نگاه مي کنند.
ليلا: برا دو نفر بايد هزار و دويست تا بدي.
برونو: نکنه مي خواين مشکل درست کنين؟( نگاهي به زن که کنار در ايستاده مي اندازد) در واقع براي اين دو تا مشکل درست مي کنين. بذارين يه شمه ش رو بهتون نشون بدم.
به طرف دخترهاي چيني مي رود.
موي يکي از آنها را مي گيرد و با لگد به پشت زانويش مي زند و او را روي زمين مي اندازد.
ليلا نگاهي مضطرب به ري مي اندازد. دختر سعي مي کند بلند شود، اما برونو دوباره او را به زمين مي اندازد.
ليلا( به ري): بيا بريم.
برونو ول کن نيست و دختر را از موهايش روي زمين مي کشد. او تقلا مي کند که خود را خلاص کند، اما نمي تواند.
ري و ليلا از ديدن اين صحنه جا خورده اند. ري نمي تواند زجر کشيدن دختر را تحمل کند.
ري: باشه. مي بريمشون.
برونو بعد از شنيدن اين حرف دختر را رها مي کند.
ليلا با تعجب ري را نگاه مي کند.
ليلا( به ري): بيا بريم!
ري: صندوق رو باز کن.
ليلا به داخل ماشين خم مي شود و دگمه صندوق عقب را مي زند.
برونو( با لحني تمسخرآميز، به ري): تو بايد مغز متفکر عمليات باشي، نه؟
او دخترها را به داخل صندوق عقب هل مي دهد و در آن را مي بندد.
ليلا سوار مي شود و برونو به طرف در کلوب مي رود.
اما ري ناگهان اسلحه اش را از داخل کاپشنش بيرون مي آورد و به طرف برونو مي گيرد.
ري: برگرد!
برونو که انتظار چنين عکس العملي را از اين زن ندارد، بر مي گردد.
ري: بقيه پول!
برونو پالتويش را باز مي کند و جيب هاي داخلي آن را به او نشان مي دهد.
برونو( با لحني خونسرد اما ساختگي): ديگه پولي ندارم.
تنها چيزي که در آستر براق پالتو ديده مي شود، دسته يک تپانچه است که از يکي از جيب ها بيرون آمده.
ري( به زن): برو پول بيار!
برونو با سر به زن اشاره مي کند. زن که حسابي ترسيده به فرانسه چيزي به برونو مي گويد.
ري گلوله اي به زمين، نزديک پاي برونو شليک مي کند.
برونو( عصباني، به زن): پول رو بهش بده.
زن به داخل کلوب مي رود. ري اسلحه را به طرف برونو گرفته.
ليلا( از داخل ماشين): بيا از اينجا بريم. من بقيه پول رو بهت مي دم.
ري: نه، ولي متشکرم!
ليلا: با اين کارهات همه مون رو به کشتن مي دي.
زن بعد از چند ثانيه با يک دسته اسکناس بيرون مي آيد.
ري( به صندوق عقب اشاره مي کند): بذارش اون رو.
زن پول را روي صندوق مي گذارد.
برونو( عصباني، به زن): اون قدر که نشون مي دي زرنگ نيستي.
ري پول را بر مي دارد و در حالي که اسلحه را به طرف برونو گرفته، سوار مي شود و بي درنگ حرکت مي کند.
يک ثانيه نمي گذرد که برونو اسلحه اش را بيرون مي آورد و به طرف او شليک مي کند.
ري با صداي گلوله خود را عقب مي کشد. گلوله شيشه ماشين را مي شکند و به نظر مي رسد به ري برخورد کرده.
ري لحظه اي سر جايش خشک مي شود، اما پايش همچنان روي پدال گاز است. ليلا به جاي او فرمان را مي گيرد. ري بعد از چند ثانيه به خود مي آيد و فرمان را مي گيرد. خون از سرش سرازير شده، اما معلوم است که گلوله، کاري نبوده و فقط سرش را کمي خراش داده.
ماشين وارد جاده اصلي مي شود. خطر ظاهراً رفع شده است.
ري: تير خوردم!
با دست خون روي پيشاني اش را پاک مي کند.
ليلا: بهتر نبود به جاي اين کار، بقيه پول رو از من بگيري؟
ردي از خون از صورت ري پايين مي آيد.
ري: خسته شدم از بس اين و اون پولم رو دزديدن.( دسته اسکناس را به طرف ليلا مي گيرد) ببين همه ش رو داده؟
ليلا: اول بايد از اينجا خلاص شيم، بعد!
ري( با لحني آمرانه): بشمرش ببين درسته!
ليلا اسکناس ها را از او مي گيرد، عينکش را مي زند و شروع به شمردن مي کند.
ري: درسته؟
ليلا: آره، هزار و دويست تاس.
ري: خوبه.
ليلا: يه کم يواش تر برو. اينجا محدوديت سرعت داره.
ري لبخند مي زند و خون را از صورتش پاک مي کند. سپس از آينه نگاهي به عقب مي اندازد.
ليلا: بايد زودتر از اين جاده بريم بيرون.
او هم از آينه عقب را مي بيند. خبري از برونو نيست، اما يک ماشين پليس در فاصله اي نسبتاً دور ديده مي شود و به نظر مي رسد در تعقيب آنهاست. ري با ديدن پليس بر سرعتش مي افزايد.

داخلي - ماشين ري- شب
 

ليلا:بايد زودتر از اين جاده بريم بيرون و از خاک کانادا خارج شيم.

خارجي - يک جاده خاکي- شب
 

ري از جاده اصلي خارج و وارد يک جاده فرعي خاکي مي شود. ماشين پليس کبک همچنان در تعقيب آنهاست.
ري از جاده فرعي هم خارج مي شود. بعد از خاموش کردن چراغ هايش وارد يک راه جنگلي مي شود.
پليس همچنان در تعقيب آنهاست.

داخلي - ماشين- شب
 

ري پايش را بيشتر روي گاز فشار مي دهد.
ري( مضطرب): چقدر راه تا « محدوده سرخ پوستها» مونده؟
ليلا( به کمي جلوتر اشاره مي کند): زياد نيس. از اون رديف درخت ها به بعد محدوده سرخ پوست هاس.
ري به راهش ادامه مي دهد. آنها از خاک کانادا خارج و وارد محدوده سرخ پوست ها مي شوند، اما پليس کانادا همچنان به تعقيب آنها ادامه مي دهد.
ري: خب حالا چي؟ الان که تو محدوده سرخ پوست هاييم، ولي بازم داره مياد!
ليلا: پليس کانادا اينجا نمي تونه دستگيرمون کنه، ولي اگه گيرمون بندازه پول رو ازمون مي گيرن.
ري: لعنتي!
آنها با سرعت به جلو، به طرف رودخانه يخ زده مي روند.

خارجي - ماشين -شب
 

آنها از راه جنگلي بيرون مي آيند و وارد ساحل رودخانه مي شوند. فاصله ماشين پليس بيشتر شده.

داخلي - ماشين -شب
 

آنها به طرف رودخانه مي روند.
ليلا: بخش هايي از يخ رودخونه داره آب مي شه.
ري: مي تونه نگهمون داره؟
ليلا: نمي دونم!
اين جواب، ري را يک لحظه مردد مي کند. او ماشين را نگه مي دارد، نگاهي به ليلا مي اندازد و بعد از چند ثانيه تصميمش را مي گيرد، حرکت مي کند و وارد رودخانه مي شود.

خارجي - ساحل رودخانه -شب
 

گشتي پليس به رودخانه نزديک مي شود و در ساحل توقف مي کند.
راننده ماشين که يک افسر است، پياده مي شود و ماشين ري را که وارد رودخانه شده نگاه مي کند. سپس بي سيمش را بر مي دارد و پليس مرزي را مي گيرد.

خارجي - پل بين المللي سي وي- شب
 

يکي از نگهبانان مرزي مستقر در پل مرزي« سي وي»- که پلي است روي رودخانه يخ زده- به بي سيم افسر کانادايي جواب مي دهد. نگهبان مرزي بعد از شنيدن پيام از طريق بي سيم پيامي براي گشتي هاي پليس مرزي نيويورک مي فرستد.

داخلي - گشتي پليس نيويورک- شب
 

ناپولي پيام را از بي سيم ماشينش مي شنود.
صداي بي سيم:... پليس کبک در تعقيب يک اکليم پلايموث آبي است. با پلاک نيويورک. دو زن در آن ديده شده اند. آنها مظنون به حمل غير قانوني...
ناپولي بعد از شنيدن پيام، ماشين گشتي اش را روشن مي کند، دور مي زند و به طرف محدوده سرخ پوست ها مي رود. او مظنونين را مي شناسد.

داخلي - ماشين-شب
 

ري و ليلا با نفس هاي حبس شده روي رودخانه يخ زده حرکت مي کنند. تا ساحل پنجاه شصت متر بيشتر نمانده. ري سرعتش را زيادتر مي کند.
ناگهان اتفاقي که نبايد مي افتد: لاستيک راست عقب ماشين يخ رودخانه را مي شکند و فرو مي رود.
قسمت راست عقب ماشين در يخ فرو مي رود، بخشي از کف ماشين به سطح يخ مي چسبد و سمت چپ جلو از سطح رودخانه بلند مي شود. ماشين در وضعيتي نامتعادل قرار گرفته و تقريباً مثل الاکلنگ بالا و پايين مي رود و هر آن امکان دارد يخ هاي کناري را هم بشکند و کاملاً در رودخانه فرو رود.
ليلا: بايد سريع بريم بيرون!
دسته اسکناس که روي داشبورد است، به پايين سر مي خورد، اما ري سريع آن را مي گيرد و پياده مي شود. ليلا هم دگمه صندوق عقب را مي زند و پياده مي شود. ري در صندوق را باز مي کند. دخترها بيرون مي آيند و با ديدن اوضاع شروع به داد و فرياد مي کنند.
ري( فريادزنان): حرکت کنين، سريع!
بعد از چند ثانيه هر چهار تاي آنها شروع مي کنند به دويدن به سمت ساحل.
ناپولي زير پل« سي وي»، در فاصله اي نسبتاً دور ايستاده و صحنه فرار آنها را تماشا مي کند.

خارجي - ماشين روي رودخانه- شب
 

عقب ماشين در حال فرو رفتن به داخل رودخانه است.

 

خارجي - رودخانه يخ زده-شب
 

ري و ليلا و دخترهاي چيني در حال دويدن روي سطح يخ زده رودخانه هستند. يکي از دخترها ليز مي خورد و مي افتد. ري و ليلا بر مي گردند و او را کمک مي کنند تا به راهش ادامه دهد.
آنها سرانجام از رودخانه خارج مي شوند و بي رمق و با نفس هايي بند آمده خود را روي برف هاي کنار ساحل مي اندازند.
ناپولي سوار ماشين گشتي اش مي شود، آژير آن را روشن مي کند و با سرعت به طرف ساحل مي رود.

خارجي - ساحل رودخانه -شب
 

ري و ليلا چراغ هاي چشمک زن گشتي پليس را از دور مي بينند. يک وانت که جلوتر از ماشين پليس حرکت مي کند، به آنها نزديک مي شود.
راننده وانت جيمي است. او زن ها را پشت وانت سوار مي کند و سريع از محل دور مي شود.
ري همان طور که پشت وانت نشسته بر مي گردد و نگاهي به ماشينش مي اندازد. ماشين کاملاً در داخل رودخانه فرو مي رود و ناپديد مي شود. ناپولي به ساحل مي رسد، اما اثري از آنها ديده نمي شود.

داخلي - مغازه نانوايي- شب
 

آنها به مغازه اي کوچک که روي تابلويش با دست نوشته شده« نانوايي» مي رسند. جيمي توقف مي کند، پياده مي شود و به ري، ليلا و دو دختر چيني کمک مي کند تا از پشت وانت پايين بيايند. سپس در مغازه را مي زند.
زني که در کازينوي سرخ پوست ها متصدي فروش بليت بود، در را باز مي کند. نام او ولما است.
جيمي: سلام خانوم.
ولما: جيمي، مگه بهت نگفته بودم آدم هاي نيمه يخ زده اي رو که از رودخونه مي گيري اينجا نيار!
جيمي( اعتنايي به حرف او نمي کند): ما فقط مي خوايم يه کم از اجاقتون استفاده کنيم.
او زن ها را که هنوز از سرما مي لرزند، به طرف آشپزخانه راهنمايي مي کند. در اين بين ري و ولما يکديگر را به جا مي آورند.

داخلي - آشپزخانه نانوايي- شب
 

آنها وارد آشپرخانه مي شوند و کنار اجاق صنعتي بزرگي که در آنجا قرار دارد مي ايستند.
ولما با ابروهايي در هم کشيده به آنها نگاه مي کند و سرش را تکان مي دهد.
ولما: مثلاً قرار بود دويست تا دونات براي پي وي لاکروس بپزم! حالا آشپزخونه م پر شده از آدم هايي که ازشون آب و خون مي چکه!
او در قفسه اي را که پر است از داروهاي گياهي سرخ پوستي باز مي کند و چند تا از آنها را بر مي دارد.
ولما( به ري): بشين! قدم اون قدر بلند نيست که به کله ت برسه!
ري روي نيمکتي که کنار اجاق قرار دارد مي نشيند. ولما دستمالي را که به دارو آغشته کرده روي زخم او مي کشد. ري از درد خود را عقب مي کشد.
ولما( به ري): ظاهراً يکي مي خواسته مغزت رو بترکونه!( به جيمي) زودتر بايد از اينجا برين بيرون. اين دخترها هم بايد لباس هاشون رو عوض کنن. ( و به دخترهاي چيني) کاپشن هاتون رو در بيارين.
با دست به دخترها اشاره مي کند تا کاپشن هاي خيسشان را در بياورند. دخترها منظور او را نمي فهمند. لرز سرما هنوز از تنشان نرفته.
ولما به طرف يکي از آنها مي رود و به آرامي کاپشن جينش را از تنش در مي آورد. او زير کاپشن فقط يک پيراهن آستين کوتاه به تن دارد و دست هاي نحيفش زخم و کبود است.
ولما: معلومه بدجوري کتک خوردي.
نظر ليلا و ري هم به کبودي هاي دست دختر جلب مي شود.
ولما کاپشن خيس را کنار اجاق آويزان مي کند و يک پتو به دختر مي دهد تا به دور خود بپيچد.
ولما( به ليلا رو مي کند): تو هم کاپشنت رو در آر.

داخلي - مرکز پليس قبيله اي موهاک ها- شب
 

بيلي تري ريورز، رئيس پليس قبيله اي موهاک ها، در حال صحبت با تلفن است. او ظاهري خسته دارد و چهل و چند ساله است.
تري ريورز( با تلفن): فهميدم مايک. من چي کار مي تونم برات بکنم؟... چي؟ قاچاقچي غير سرخ پوست؟... يه زن سفيد پوست؟ تو محدوده موهاک ها؟... باشه، بررسي مي کنم و بهت زنگ مي زنم. مطمئن باش... درخواستت رو در شوراي قبيله اي مطرح مي کنم و خبرش رو بهت مي دم... خواهش مي کنم مايک. خبرش رو بهت مي دم.

داخلي - شوراي قبيله اي موهاک ها- شب
 

بيلي تري ريورز به همراه يک زن ميانسال به نام باربارا پشت يک ميز دراز نشسته اند. جلوي باربارا پلاکي قرار دارد که رويش نوشته شده « رئيس». آن طرف ميز هم برني نشسته. روي پلاک مقابل او نوشته شده« جانشين رئيس».
روزالي وارد مي شود و پشت پلاکي که رويش نوشته شده« رئيس بزرگ» مي نشيند.
تري ريورز: سلام روزالي.
روزالي( عينکش را به چشم مي گذارد): سلام بيلي.
تري ريورز: مسئله مربوط به يک زوج قاچاقچيه. پليس کبک اونها رو تعقيب کرد و اونها از رودخونه رد شدن، اما ماشينشون فرو رفت تو رودخونه. پليس مرزي مي گه اونها الان تو محدوده سرخ پوست هان.
روزالي: اونها کي ان؟
تري ريورز: ليلا ليتل ولف و يه زن سفيدپوست.
روزالي: پليس مرزي چي مي خواد؟
تري ريورز: مي خواد دو مهاجر غير قانوني و زن قاچاقچي سفيد پوست تحويل داده بشن.
روزالي: مي دونن الان کجان؟
تري ريورز: احتمالاً تو مغازه ولما.
روزالي( به ساير اعضا): نظر شما چيه؟
باربارا: تحويلشون بديم.
روزالي: در مورد ليلا ليتل ولف چي؟
باربارا: ما دادگاه خودمون رو داريم.
روزالي: ولي قاچاق انسان از نظر ما جرم نيست.
باربارا: شايد از اين به بعد بايد باشه.
برني: در اون صورت بايد نصف آدم هايي رو که تو منطقه زندگي مي کنن دستگير کنيم.
روزالي و باربارا نگاهي عصباني به او مي اندازند.
باربارا: مي تونيم تبعيدش کنيم.
برني: نمي شه موهاک ها رو از منطقه بندازيم بيرون، روزالي. الان فقط شيش هزار موهاک اينجا باقي مونده.
روزالي: ليلا ليتل ولف چهره موهاک ها رو خراب مي کنه.
برني: ولي اون يه بچه هم داره؛ يه پسر موهاک.
روزالي: اون يه پسر موهاک رو هم به کشتن داد؛ شوهرش جيک رو مي گم.
برني: ولي جيک يه مرد بزرگ بود؛ خودش مي دونست داره چي کار مي کنه.
روزالي: ليلا هيچ کاري بلد نيست جز قاچاق آدم.
برني: مردم منطقه از زمان آل کاپون تو کار قاچاق بودن.
روزالي: باشه. پس رأي مي گيرم.

خارجي - جاده 37- شب
 

دو گشتي که متعلق به پليس نيويورک هستند، جاده را بسته اند.

داخلي - نانوايي- شب
 

زنگ مغازه به صدا در مي آيد. جيمي در را باز مي کند و بيلي تري ريورز که حالتي رسمي به خود گرفته وارد مي شود.
جيمي: سلام بيلي.
ولما که از آشپزخانه بيرون آمده، در را پشت بيلي مي بندد.
تري ريورز( به ولما): امشب قاچاقچي اين دور و بر نديدي؟
ولما چيزي نمي گويد.
جيمي: بي خيال بيلي! تو قبلاً خودت رو به خاطر قاچاقچي ها به زحمت نمي انداختي.
تري ريورز: روزالي از اين نگرانه که مردم خيال کنن موهاک ها تروريست ها رو وارد کشور مي کنن. جدا از اون، پليس نيويورک هم اومده سراغم. اونها مهاجرهاي غير قانوني رو مي خوان. مي گن يه زن سفيد پوست هم باهاشون بوده، جيمي، آره؟
جيمي سرش را بر مي گرداند.
تري ريورز: خداي من! حالا ديگه با زن هاي سفيدپوست کار مي کنين؟!( بعد از کمي مکث) به هر حال اگه ديديشون، بهم بگين.
از مغازه خارج مي شود.

داخلي - آشپزخانه نانوايي-شب
 

ليلا و ري از پشت در آشپزخانه گفت و گوي آنها را گوش مي کردند. بعد از رفتن تري ريورز، ري کاپشنش را از کنار اجاق بر مي دارد، اسکناس هايي را که مزد کار امشبشان بود از جيب آن بيرون مي آورد و نصفش را به ليلا مي دهد.
ري : من بايد برم.
ليلا پول را مي گيرد. دخترهاي چيني هاج و واج آنها را نگاه مي کنند. يکي از آنها بلند مي شود و کاپشنش را بر مي دارد تا همراه ري برود، اما ري به او اشاره مي کند که سر جايش بنشيند.
او به طرف در پشتي که در آشپزخانه است، مي رود و آن را باز مي کند. برني ليتل ولف بيرون در ايستاده. ري با ديدن او دوباره تو مي آيد، برني وارد مي شود.
برني: سلام ليلا.
ليلا: سلام برني.
برني: بدجوري تو دردسر افتادي.
ليلا نگاهي بي تفاوت به او مي اندازد.
برني: تو شورا رأي گيري کردن. قرار شد تبعيد شي.
ليلا: تبعيد شم؟!
برني: آره، پنج سال. مي توني اعتراض کني، اما بعيد مي دونم بتوني نظر روزالي رو عوض کني.
ليلا: شما نمي تونين همچين کاري با من بکنين.
برني : اگه بخواي بموني، يه کاري مي کنن زندگيت جهنم بشه.
ليلا: همين الانش هم اين کار رو کردن.
برني: وضع مي تونه از اينم بدتربشه؛ باور کن.
ري هم به ميان صحبت آنها مي آيد.
ري: من فکر مي کردم اين کار تو محدوده موهاک ها قانونيه.
برني توجهي به ري نمي کند.
ري ( به ليلا): ببين، من بايد برم خونه.
او به طرف در مي رود، اما برني جلوي او مي ايستد.
برني( به ري اشاره مي کند): اگه اون بره، تو رو جاش تحويل مي دن، ليلا. پليس ها يکي رو مي خوان.
ري: ولي ليلا يه موهاکه.
برني: از نظر رئيس اون يه تبعيديه و ديگه از حمايت قبيله برخوردار نيست. بنابراين پليس ها مي تونن دستگيرش کنن.
ري: من بچه دارم و بچه هام هم کسي رو جز من ندارن.
برني( به ري): اگه تو بري، ليلا ديگه نمي تونه پسرش رو ببينه.
ري و برني به هم خيره مي شوند.
ليلا( به برني): بذار بره.
برني: يعني داري از بچه ت چشم پوشي مي کني؟ اون فقط يک سالشه.
ليلا( به ري): برو!
ري به طرف در مي رود، اما قبل از رفتن به طرف ليلا بر مي گردد.
ري: حداقل تو يه قوم و خويشي داري که از بچه ت مراقبت کنه.

خارجي - منطقه جنگلي محدوده موهاک ها- شب
 

ري از مغازه بيرون مي آيد و شروع مي کند به دويدن به طرف رودخانه که فاصله نسبتاً زيادي تا آنجا دارد. به ساحل مي رسد. راهي طولاني را بايد طي کند. سرعتش را کم مي کند. به سختي نفس مي کشد. دانه هاي برف روي صورتش آب مي شوند. به دويدنش ادامه مي دهد، ولي ناگهان مي ايستد. مردد است.

داخلي - آشپزخانه نانوايي- شب
 

ليلا و برني روي کاناپه کنار اجاق نشسته اند. ليلا به ياد ماجراي غرق شدن شوهرش مي افتد.
ليلا: مي خواستم يه تخت بچه بخرم. مي خواستم بچه م يه تختخواب حسابي داشته باشه، نه يه تخت آشغالي ارزون. جيک نمي ذاشت تنها برم.( مي خندد) من چاق تر از اون بودم که پشت فرمون جا بگيرم.
برني: اون مي خواست مراقب تو و ليتل جيک باشه.
ناگهان در پشتي باز مي شود و ري وارد مي شود.
ري : فقط چند ماهه، نه؟
برني و ليلا با تعجب به طرف او بر مي گردند.
ري: من تو انبار کنار خونه وسايل نوزاد دارم.
او برگه تا شده قرار داد خريد خانه پيش ساخته را از جيبش بيرون مي آورد و به طرف ليلا مي گيرد.
ري: طبق قرارداد قرار بود يه خونه دو تيکه دست اول بگيرم، ولي حالا وضع فرق کرده. به جاي اون يه خونه يه تيکه دست دوم بگير. مراقب باش دور خونه حتماً عايق بندي داشته باشه. عايق بندي خيلي مهمه! البته سر و کله زدن با ورسيلز کار سختيه. ولي اين جوري يه کم پول باقي مي مونه که تو و بچه ها چند ماهي رو مي تونين باهاش سر کنين... حواست باشه، ريکي به پني سيلين حساسيت داره.( لحظه اي سکوت مي کند) يه چيز ديگه؛ بچه ها رو نبند به کنسرو، خب؟
( دو نوع خانه پيش ساخته در آمريکا به فروش مي رسد: خانه هاي يک تکه، و خانه هاي دو يا چند تکه. خانه هاي يک تکه از يک قطعه تشکيل شده و کوچک ترند و احتياج به سر هم بندي ندارند.)
ليلا جوابي نمي دهد؛ انگار هنوز مطمئن نيست که مي تواند چنين مسئوليتي را قبول کند يا نه.
ري: خب؟!
ليلا سرش را تکان مي دهد.
ري: ولي بايد زود بري؛ قبل از پليس ها، چون اگه پليس ها بريزن اونجا تي.جي مي ترسه. نمي خوام تي.جي بترسه.
ري سعي مي کند مانع از ترکيدن بغضش شود.
ليلا: باشه.
ري: نذار ورسيلز سر بدوئوندت. ( به برني) تو هم باهاش برو، خب؟
برني: باشه، حتماً.

داخلي - خانه ري- شب
 

تي.جي و ريک مشغول خوردن شام هستند.
ريکي: مي شه يه کم بيشتر بخورم؟
تي.جي مقداري از غذاي خودش را در بشقاب برادرش مي ريزد.

خارجي - جاده 37- شب
 

گشتي هاي پليس نيويورک با چراغ هاي گردان روشن پشت سر هم ايستاده اند. در پيش زمينه، تابلوي « شما در حال خروج از محدوده موهاک ها هستيد» به چشم مي خورد. ناپولي هم مثل بقيه پليس ها داخل گشتي اش منتظر نشسته.
ماشين گشتي پليس قبيله اي به آنها نزديک مي شود. بيلي پشت فرمان و ري و دخترهاي چيني روي صندلي عقب نشسته اند.
بيل نگه مي دارد و ري و دخترها، دستبند به دست پياده مي شوند.

خارجي - بيرون خانه مادر شوهر ليلا- شب
 

برني در ماشين منتظر نشسته و ليلا را که به طرف در خانه مادر شوهرش مي رود تماشا مي کند. سگ نگهبان کنار پله ورودي خانه نشسته و ليلا را نگاه مي کند.
ليلا( دست خالي اش را به سگ نشان مي دهد): شرمنده تندر! چيزي برا تو ندارم.
در مي زند.
اِولين در را باز مي کند، اما وقتي ليلا را پشت در مي بيند، سعي مي کند در را روي او ببندد، ولي ليلا مانع او مي شود و خودش را به زور به داخل هل مي دهد.

داخلي - خانه مادر شوهر ليلا- شب
 

اِولين سعي مي کند ليلا را از خانه بيرون بيندازد، اما نمي تواند.
اِولين( با لحني عصبي): چي مي خواي؟
ليلا بي آن که چيزي بگويد، به طرف پسرش که روي صندلي نشانده شده مي رود.
او دستش را دراز مي کند تا صورت ليتل جيک را لمس کند، اما اِولين دست او را هل مي دهد.
ليلا توجهي به اِولين ندارد و هيچ واکنشي به کارهاي او نشان نمي دهد.
ليلا: کاپشنش کجاست؟
اِولين جوابي نمي دهد. ليلا ليتل جيک را بلند مي کند و با نگاه به دنبال کاپشنش مي گردد.
ليلا( با تأکيد): کاپشنش کجاست؟
اِولين: تو اجازه نداري اونو نگه داري.
دست ليلا را مي گيرد، اما ليلا دستش را خلاص مي کند. بعد کاپشنش را در مي آورد و ليتل جيک را داخل آن مي پيچد.
ليلا( به جيک): از مامان بزرگ خداحافظي کن!
ليلا به طرف در مي رود، اما اِولين جلوي در مي ايستد و راه او را سد مي کند. ليلا مقابل او مي ايستد و آنها لحظه اي در چشمان هم خيره مي شوند. احساس غم و خشم فضاي بين آن دو را پر کرده، اما هيچ کدام چيزي نمي گويند. اِولين سرانجام، بي آن که چيزي بگويد، کنار مي رود و ليلا به همراه پسرش از آنجا خارج مي شود.

خارجي - بيرون خانه مادر شوهر ليلا- شب
 

برني به همراه يک صندلي مخصوص نوزاد کنار ماشين ايستاده.
برني: اِولين اگه بفهمه صندلي رو از ماشينش بيرون آوردم، مي کشدم.
قطع به:

داخلي - ماشين پليس - شب
 

ري در صندلي عقب ماشين پليس نشسته و دو دختر چيني هم کنار او.
ري( به ناپولي): اگه اعتراف کنم، چقدر برام مي برن؟
ناپولي: اگه اين دو تا چيني تحت تعقيب نباشن، چهار ماه.
نگاهي به آنها مي اندازد.
ناپولي: لازم نيست نگران باشي؛ از قيافه شون که بر نمياد تحت تعقيب باشن.
ري نگاهي به آنها مي اندازد.
ري: برشون مي گردونن؟
ناپولي: نه لزوماً. مي تونن تقاضاي پناهندگي کنن.
ري: مي تونم يه سيگار بکشم؟
ناپولي سيگاري روشن مي کند و به او مي دهد.
ناپولي: کسي هست که من بهش زنگ بزنم؟ منظورم برا مراقبت از بچه هاته.
ري: يه کي رو دارم.
ناپولي: فاميله؟
ري: نه، يه دوسته... ولي بايد به پسرم زنگ بزنم.

داخلي - خانه ري- شب
 

تلفن زنگ مي زند و تي.جي گوشي را بر مي دارد.
تي.جي: الو؟ بله؟... تويي مامان؟ ... چي شده؟... چه مشکلي؟ ... مگه چي کار کردي؟... قاچاق انسان؟!... خداي من!... الان تو زنداني؟... يعني قراره بري زندان؟
اشک از چشمان تي.جي سرازير شده.
ريکي در حال بازي با اسباب بازي جديدش است.
تي.جي: باشه... منظورت چيه؟ ... چرا؟ من خودم مي تونم ازش مواظبت کنم؛ هميشه دارم اين کار رو مي کنم... نمي فهمم؛ ما به کسي احتياج نداريم...کي؟ يه نوزاد هم داره؟ نه!... آره، مي دونم وسايل نوزاد رو کجا گذاشتي. ولي اين خيلي احمقانه اس.
در همين اثنا صداي در شنيده مي شود.
تي.جي گوشي به دست در را باز مي کند. ليلا در حالي که ليتل جيک را در آغوش گرفته، پشت در ايستاده. او و تي.جي لحظه اي به هم خيره مي شوند. سپس تي.جي کنار مي رود و ليلا وارد خانه مي شود.
تي.جي( با تلفن): باشه. خداحافظ.
گوشي را مي گذارد.
ليتل جيک که ريکي را در حال بازي ديده، تقلا مي کند تا به سمت او برود.
ليلا او را زمين مي گذارد و او چهار دست و پا به سمت ريکي و اسباب بازي اش مي رود.
تي.جي( به ريکي): تيکه هاي کوچيک اسباب بازيت رو از دم دست بردار، وگرنه مي خوردشون.

داخلي - ماشين پليس- شب
 

ري و دختران چيني سوار بر ماشين پليس از جاده مي گذرند. خانه هاي کانتينري کنار جاده به خاطر کريسمس با چراغ هاي رنگي تزيين شده اند.

خارجي - جاده 37 - روز
 

صبح روز بعد. تريلي شرکت ورسيلز در حال حمل يک خانه پيش ساخته يک تکه است.

خارجي - بيرون خانه ري- روز
 

تي.جي مشغول تعمير چرخ و فلک کوچکي است که پيش از اين بدون استفاده کنار خانه افتاده بود.
ريکي هم سرگرم بازي با ليتل جيک است. ليلا با چند ساندويچ کره بادام زميني که چندان شکيل درست نشده اند، از خانه بيرون مي آيد. کار تعمير چرخ و فلک تمام مي شود.
صندلي هاي چرخ و فلک به شکل اسب هستند. تي.جي يکي از صندلي ها را برداشته و به جاي آن يک گهواره پلاستيکي کوچک گذاشته. او به ريکي اشاره مي کند که ليتل جيک را داخل گهواره بگذارد. ريکي اين کار را مي کند و خودش هم روي يکي از اسب ها مي نشيند. تي.جي چرخ و فلک را مي چرخاند و ليتل جيک و ريکي، در حالي که مي چرخند، شروع به خنديدن مي کنند. ليلا هم که کنار آنها ايستاده، با تماشاي آنها شروع به خنديدن مي کند.
در پس زمينه يک ماشين پليس قبيله اي را مي بينيم که به طرف خانه مي آيد. تي.جي با ديدن ماشين به طرف آن مي رود.
پليس قبيله اي، بيلي تري ريورز از ماشين پياده مي شود و به طرف تي.جي مي آيد و با لحني تند شروع به صحبت مي کند.ما صداي او را نمي شنويم، اما از حالتش مي توان فهميد که عصباني است و مشغول سرزنش کردن تي.جي. او در ضمن صحبت، به پيرزني که در ماشين نشسته اشاره مي کند . او خانم تري ريورز است. زني که تي.جي يک بار سعي کرده بود تلفني مبلغ کمي از او کلاه برداري کند.
تي.جي به طرف ماشين مي رود .خانم تري ريورز شيشه را پايين مي دهد. تي.جي در حالي که سرش را پايين انداخته، از او عذرخواهي مي کند.
ريکي و ليلا آنها را تماشا مي کنند.
بيلي تري ريورز سوار ماشين مي شود و به اتفاق پيرزن، از آنجا دور مي شود.
ناگهان صداي نزديک شدن تريلي به گوش مي رسد. تي.جي و ريکي سرشان را به طرف صدا بر مي گردانند. تريلي در حال آوردن خانه جديد آنهاست. تي.جي نمي تواند جلوي لبخندش را بگيرد و ريکي که باور کردن چيزي که مي بيند برايش سخت است، دست برادرش را مي گيرد تا با هم به پيشواز خانه جديد بروند...
منبع:نشريه فيلم نگار، شماره 92
/ن



 

تبلیغات در راسخون
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
موارد بیشتر برای شما
شکوه ملکوتی حدیث کساء؛ سفری از آسمان تا زمین با حضرت زهرا (س)
شکوه ملکوتی حدیث کساء؛ سفری از آسمان تا زمین با حضرت زهرا (س)
واکنش زارع به حرکتی که صدای آمریکایی‌ها را درآورد
play_arrow
واکنش زارع به حرکتی که صدای آمریکایی‌ها را درآورد
هدیه طلایی یک زوج هوادار به کشتی‌گیران
play_arrow
هدیه طلایی یک زوج هوادار به کشتی‌گیران
روایت جذاب لگویی از جلسه فرماندهان نظامی با رهبر انقلاب
play_arrow
روایت جذاب لگویی از جلسه فرماندهان نظامی با رهبر انقلاب
بقایی: گروسی بدهی‌های زیادی به ایران دارد و باید بدهی‌های قبلی خود را تسویه کند
play_arrow
بقایی: گروسی بدهی‌های زیادی به ایران دارد و باید بدهی‌های قبلی خود را تسویه کند
‏تعجب توریست‌های خارجی از مهمان‌نوازی ایرانی‌ها + فیلم
play_arrow
‏تعجب توریست‌های خارجی از مهمان‌نوازی ایرانی‌ها + فیلم
نتانیاهو نخست‌وزیر موقت خواهد بود + فیلم
play_arrow
نتانیاهو نخست‌وزیر موقت خواهد بود + فیلم
ویدیو دیده نشده از حضور رهبر معظم انقلاب اسلامی در دفتر حماس + فیلم
play_arrow
ویدیو دیده نشده از حضور رهبر معظم انقلاب اسلامی در دفتر حماس + فیلم
ترامپ: یک تأسیسات پدافند هوایی ایران را بمباران کردیم + فیلم
play_arrow
ترامپ: یک تأسیسات پدافند هوایی ایران را بمباران کردیم + فیلم
هیلاری کلینتون: پیروزی دموکرات‌ها در هر دو مجلس، ترامپ را از کنترل خارج می‌کند + فیلم
play_arrow
هیلاری کلینتون: پیروزی دموکرات‌ها در هر دو مجلس، ترامپ را از کنترل خارج می‌کند + فیلم
لحظه جان باختن مهاجم ۳۰ ساله تنریف پس از ایست قلبی در جریان برخورد با دروازه‌بان آندورا + فیلم
play_arrow
لحظه جان باختن مهاجم ۳۰ ساله تنریف پس از ایست قلبی در جریان برخورد با دروازه‌بان آندورا + فیلم
ونس: من و ترامپ به دستیابی به توافق از طریق مذاکرات خوش‌بین هستیم + فیلم
play_arrow
ونس: من و ترامپ به دستیابی به توافق از طریق مذاکرات خوش‌بین هستیم + فیلم
نماینده دموکرات کنگره آمریکا: مجلس نمایندگان و سنا باید بودجه عملیات نظامی ترامپ را قطع کنند + فیلم
play_arrow
نماینده دموکرات کنگره آمریکا: مجلس نمایندگان و سنا باید بودجه عملیات نظامی ترامپ را قطع کنند + فیلم
پیام ونس به تهران؛ آخرین فرصت دیپلماسی!
پیام ونس به تهران؛ آخرین فرصت دیپلماسی!
حضرت زهرا (س) و حدیث کساء؛ سند، نام‌ها و فضایل
حضرت زهرا (س) و حدیث کساء؛ سند، نام‌ها و فضایل