دو راهي

- اي بابا! اين قدر بچه ننه بازي در نيار! ديگه همه عالم و آدم مي دونن زودتر از اين که هوس آب بکني، بايد از مامان جونت اجازه بگيري! بعد توپيد بهم و گفت: آخه ناهيد! تو کي مي خواي بزرگ شي؟ آيا ناناز بازي ها حسابي پته تو ريخته رو آب! آخه من چه گناهي کردم که به خاطر تو شدم مضحکه چند تا دختر ديلاق تازه به دوران رسيده!
دوشنبه، 13 دی 1389
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
دو راهي

 دو راهي
دو راهي


 

نويسنده: ليلي کريميان




 
- حالا مي آي، نه؟
- نمي دونم. اگه به خودم باشه که آره، اما مي ترسم مامانم ... .
- اي بابا! اين قدر بچه ننه بازي در نيار! ديگه همه عالم و آدم مي دونن زودتر از اين که هوس آب بکني، بايد از مامان جونت اجازه بگيري!
بعد توپيد بهم و گفت: آخه ناهيد! تو کي مي خواي بزرگ شي؟ آيا ناناز بازي ها حسابي پته تو ريخته رو آب! آخه من چه گناهي کردم که به خاطر تو شدم مضحکه چند تا دختر ديلاق تازه به دوران رسيده!
به ديوار سالن که تا کمرکش سفيد بود، تکيه دادم. سرم را آوردم عقب تا ببينم مامان توي آشپزخانه در چه وضع و حاليه. حواسش به من هست يا نه. دماغش سرخ شده بود و اشک مي ريخت. بوي تند پيازي که خرد مي کرد، تو سالن آمده و دماغ مرا پر کرده بود. دهانم را روي گوشي چسباندم و آرام گفتم: خيلي خب! حالا ديگه اين قدر سنگه رو يخم نکن. مي آم.
- آهان! حالا شد. فردا ساعت هشت منتظرتم. يه موقع هوس نکني منو بکاري بعدش بگي واي ببخشين، پاک يادم رفته بود!
الهه اين را که گفت و خنديد.
- خيلي خُب يادم نمي ره.
اما مگردست بردار بود. انگار هر چي خنده به دنيا بدهکار بود، تو گلويش گره خورده بود. داشت مي ترکيد که پريدم بهش.
- بسه ديگه! به اندازه کافي از خجالتم در اومدي.
گوشي را روي تلفن انداختم و از پنجره هلالي سالن بيرون را ديد زدم. پرده را پس کشيدم. نور پاشيد تو صورتم. يک لحظه چشمانم سياهي رفت. به نور که عادت کردم، نگاهم را انداختم روي خانه نقلي الهه. آپارتمان ما طبقه پنجم بود و از آن جا مي شد به راحتي خانه هاي اطراف را ديد. الهه آمد توي حياطشان و برايم دست تکان داد. با اين که از دستش ناراحت بودم، برايش دست تکان دادم. عادتمان شده بود که بعد از تلفني حرف زدن به هم خودي نشان دهيم. پرده را انداختم و يک راست رفتم به اتاقم. کتاب هايم را دورم قطار کردم و ژست بچه درس خوان ها را گرفتم. شب مهمان داشتيم. حوصله نداشتم توي آشپزخانه بروم و تمام تن و لباسم بوي روغن بگيرد. چند تا مشت جانانه نثار بالش کردم تا درست شود. بعد خودم را انداختم رويش و کتاب فيزيکم را ورق شدم. طوطي وار فرمول هايش را خواندم و توي کله ام قطارشان کردم. هنوز چند صفحه اي از کتابم مانده بود که مامان در اتاقم را باز کرد و گفت: ناهيد پاشو کاهوها را خرد کن. سالاد امشب دست خودتو مي بوسه. واي کش داري گفتم و به پهلو خوابيدم. مامان نگاهم کرد. براي اين که دلش به حالم بسوزد، يکي از سخت ترين و طولاني ترين فرمول ها را از توي ذهنم انداختم روي زبانم. مامان کمي سرش را تکان داد و زير لب گفت: امان از دست تو. اگه جاي فيلم بازي کردن، اهل درس خوندن بودي که دلم نمي سوخت. اين را گفت و رفت. انگار دُم خروس از جيبم زده بود بيرون! ديگر حنايم براي مامان رنگي نداشت. وقتي رفت، در را بستم. کتاب هاي زهوار در رفته را روي سر و کله هم قطار کردم و چشمانم را که داشت مي سوخت، ماليدم. هوس چرت بعدازظهر افتاده بود به جانم. خميازه اي کشيدم و رفتم تو هپروت.

دو راهي

- آه! بچه مگه زبون آدمي زاد سرت نمي شه!
کمي اين دنده آن دنده شدم، اما مليکا دست بردار نبود! مثل فنر از جا پريدم و توپيدم به او: مگه با تو نيستم؟ نمي بيني خوابم؟
نشست پاي ورقه هاي جزوه ام. به تکه پاره هاي جزوه ام که کف اتاق بود، نگاه کردم. انگار سطل آب يخي رويم ريخته باشند، به خودم لرزيدم و پشت بندش جيغ و هوارم رفت هوا! مامان و خاله ام تندي آمدند صداي قلب کوچک مليکا را مي شنيدم که گرومپ گرومپ مي زد. اشک گونه هاي گردش را ليسيد و تا روي چانه اش که مي لرزيد، کشيده شد. خاله دست مليکا را گرفت و چسباندش به سينه. مامان اخم کرد و گفت: صد دفعه گفتم وسايلتو پخش نکن. اگه مرتب و منظم بودي که اين جوري نمي شد!
خاله چشم غره اي به مليکا رفت که کمي آرام شده بود. رو به من که حسابي پکر بودم، گفت: ناهيد جون ورقه ها رو جمع مي کنم و مي دم به دينا تا برات درشتش کنه. مامان به جاي من جواب داد: نه خواهر اين چه حرفيه! خودش جزوه ش رو از سر مي نويسه تا ياد بگيره وسايلشو سر جاش بذاره.
خاله انگار حال و روز مرا فراموش کرد. بلند شد و گفت: خب خواهم من مي رم برنج رو آبکش کنم.
مليکا که به کمد تکيه داده بود، برگه اي برداشت و بر و برنگاهم کرد و کودکانه گفت: ناييد! يه مداد بده نقاشي کنم. حرصم گرفته بود. مامان برگه ها را يکي يکي جمع کرد و خواست بگذارد تو کمد که يک دفعه مثل برق گرفته ها ميخ کوب شد. رد نگاهش را دنبال کردم. يک دفعه مثل فشنگ از جا در رفتم. ترس ورم داشته بود. مامان اوقاتش تلخ شده بود. اگر کارد بهش مي زدي، خونش در نمي آمد. اخم و تخمش را ريخت سرم. صدايش را توي گلو انداخت و هوار کشيد: اينا چي ان؟ لال شده بودم. يک چشمم به مامان بود و يک چشمم به جعبه آرايش که ديروز خريده بودم. خاله کف گير به دست، هراسان آمد و با نگراني گفت: چي شده؟
مامان يک هو رنگ عوض کرد و به زور خطوط اخم را از روي صورتش پاک کرد و گفت: خواهر چيزي نيست الان ميام. مامان جعبه را برداشت و پشت بند خاله رفت. همان طور که تکيه داده بودم، تنم روي ديوار ليز خورد و روي زمين چمباتمه زدم. شب شده بود که از اتاق بيرون آمدم. بابا و شوهر خاله نشسته بودند ور دل هم و طبق معمول از سياست مي گفتند. خاله و مامان هم حسابي رفته بودند تو کوک سريال شبانه. بمب هم کنارشان مي ترکيد، نمي فهميدند. مليکا هم که حسابي سرما خورده بود، گوشه سالن پتو پيچ شده بود و خُر و پُفش، مثل ميخ تو مغزم فرو مي رفت. آرام و نرم به طرف مبل کنار دينا رفتم. کتابش را گذاشته بود روي زانوهايش و تندتند مي خواند. انگار مي خواست با چشم هايش کتاب را بخورد. حرصم گرفته بود. مي دانستم وقتي مهمان ها بروند، باز گوشه و کنايه هاي مامان که دينا اون جور است و تو اين جوري، هوار مي شود روي سرم. همين جور هم شد. تا ماشين شان از خم کوچه پيچيد، مامان طوري نگاهم کرد که نفسم گرفت و مجبور شدم شلنگ تخته زنان بپرم تو خانه. آن شب وجود بابا برايم غنيمت بود. مامان براي اين که بابا نفهمد و به قول خودش سياه و کبودم نکند، فقط به قهر قناعت کرد. آن شب تا دم دم هاي اذان خوابم نبرد. مدام غلت مي زدم. از فکر جعبه آرايش که پول تو جيبي چند ماهم را رويش گذاشته بودم، در نمي آمدم. شام مرغ خورده بوديم و من براي چندمين بار تشنه ام شده بود از جا بلند شدم و خواستم به آشپزخانه بروم که صداي آرام مامان تو گوشم پيچيد. عادت داشت بعد از خواندن قرآن و ادعيه معنايش را هم بخواند: «خدايا شهادت مي دهم براي آقا و مولايمان قائم آل محمد (ص) در روز قيامت و محشر که همانا او گناهي مرتکب نشد و معصيتي انجام نداد و ضايع نکرد نزد تو طاعتي را وهتک نکرد حرمتي را. همانا اوست هدايت کننده و هدايت يافته پاک و با تقوا.»
ديگر صداي زمزمه مامان نمي آمد. زده بود زير گريه. يک دفعه جرات در درون فوران کرد. خواستم ازجعبه آرايشم بپرسم. تا دَم در اتاقم هم رفتم، اما نپرسيدم. مامان دست هايش را بالا آورد تا دعا بخواند. رفته بود تو عالم ديگري. برگشتم و روي تختم دراز کشيدم. داشتم جاهايي را که ممکن بود، جعبه آرايش آن جا باشد، به ذهنم مي سپردم تا فردا بروم سروقتش. نمي خواستم جلوي الهه کم بياورم. بعد با خودم گفتم: خوش به حال مامان هم سر و کارش با خدا و امام زمان (عج) است، من چي؟ و دوباره نگاهم افتاد به جعبه آرايش، پرديم بالا و گفتم: بي خيال جعبه را بچسب که فردا با الهه کارها دارم!
منبع:نشريه انتظار نوجوان، شماره 55.
/ج



 

تبلیغات در راسخون
نظرات کاربران
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
موارد بیشتر برای شما
تنگه هرمز؛ میراث راهبردی مجاهد شهید آیت‌الله خامنه‌ای (اعلی الله مقامه الشریف)
تنگه هرمز؛ میراث راهبردی مجاهد شهید آیت‌الله خامنه‌ای (اعلی الله مقامه الشریف)
دوره آموزشی مدیریت کسب‌وکار در جنگ و بحران
دوره آموزشی مدیریت کسب‌وکار در جنگ و بحران
ضربه کاری یمن به مزدوران سعودی در جنوب استان مأرب
play_arrow
ضربه کاری یمن به مزدوران سعودی در جنوب استان مأرب
انیمیشن/ پاسخ سخت یمن به تجاوزات سعودی
play_arrow
انیمیشن/ پاسخ سخت یمن به تجاوزات سعودی
حملات پهپادی به مواضع تروریست‌های تجزیه‌طلب در کردستان عراق
play_arrow
حملات پهپادی به مواضع تروریست‌های تجزیه‌طلب در کردستان عراق
لحظه برخورد نفتکش متخلف با مین دریایی در اطراف تنگه هرمز
play_arrow
لحظه برخورد نفتکش متخلف با مین دریایی در اطراف تنگه هرمز
تعویض گلبرگ‌های اطراف مزار رهبر شهید در رواق دارالذکر
play_arrow
تعویض گلبرگ‌های اطراف مزار رهبر شهید در رواق دارالذکر
لحظاتی از حضور رهبر انقلاب در منزل علامه مصباح یزدی
play_arrow
لحظاتی از حضور رهبر انقلاب در منزل علامه مصباح یزدی
پزشکیان: اگر شهید شویم از ما بهترها راه را ادامه می‌دهند
play_arrow
پزشکیان: اگر شهید شویم از ما بهترها راه را ادامه می‌دهند
انیمیشن لگویی جدید با مداحی انگلیسی حاج محمود کریمی
play_arrow
انیمیشن لگویی جدید با مداحی انگلیسی حاج محمود کریمی
اولین تصاویر از اعترافات عضو گروهک جیش‌الظلم که اعدام شد
play_arrow
اولین تصاویر از اعترافات عضو گروهک جیش‌الظلم که اعدام شد
توصیه بقایی به وزیر خارجه آمریکا
play_arrow
توصیه بقایی به وزیر خارجه آمریکا
راز ناپدیدشدن مردی در ری فاش شد؛ پدرزن به قتل دامادش اعتراف کرد
play_arrow
راز ناپدیدشدن مردی در ری فاش شد؛ پدرزن به قتل دامادش اعتراف کرد
بازگشت ژیان افسانه‌ای در قامت خودروی برقی مدرن! + فیلم
play_arrow
بازگشت ژیان افسانه‌ای در قامت خودروی برقی مدرن! + فیلم
واکنش غافلگیرکننده پیک موتوری به سارقین مسلح؛ قمه از کوله‌پشتی بیرون آمد + فیلم
play_arrow
واکنش غافلگیرکننده پیک موتوری به سارقین مسلح؛ قمه از کوله‌پشتی بیرون آمد + فیلم