من از ديوانگي خالي نخواهم بود تا هستم شاعر : اوحدي مراغه اي که رويت ميکند هشيار و بويت ميکند مستم من از ديوانگي خالي نخواهم بود تا هستم کدامين را توانم زد؟ که نه تيرست و نه شستم صدم دشمن به شمشير ملامت خون همي ريزد نميدانم چه خارست اين که من در پاي خود جستم؟ سر خود را فدا کردم گل يک وصل ناچيده همين صبرست و تن داري، که کمتر ميدهد دستم غم و اندوه در عشقش فراوانم به دست آيد اگر با ياد روي او خبر دارم که من هستم خبر دارم: نيايد گفت از آيين وفاداري...