آن چه در باه زيپور نمي دانيم
نويسنده:عليرضا محمودي ايرانمهر
ساعت از ده و نيم صبح گذشته بود که زن ناگهان يادش آمد امروز تولد شوهرش است.هويج هاي خرد شده روي پيشخوان آشپزخانه بودند و گوشت سينه مرغ توي قابلمه مي جوشيد.تاريخ هايي را که در ذهن داشت مرور کرد:بيست و هفتم دي ،درست ده روز بعد از تولد خواهرش بزرگش و سيزده روز مانده به تولد پسر برادرش ...اشتباه نکرده بود.همين امروز بود.روز بيست و هفتم دي از خواب بيدار شده بود،با شوهرش صبحانه خورده بود بي آن که تولدش را به او تبريک بگويد.زير قابلمه مرغ ها را که روي اجاق گاز مي جوشيد خاموش کرد.دست هايش را توي سينک دستشويي آشپز خانه شست و فکر کرد بايد از خانه بيرون برود.هشت ماه پيش ازدواج کرده بودند.چرا بايد اولين سالگرد تولد شوهرش را فراموش کند .در طول بيست و نه سال زندگي هيچ وقت تولد خواهر و برادرها و حتي بچه هايشان را فراموش نکرده بود.شايد هنوز به بيست و هفتم دي ماه عادت نکرده بود.حتما سال آينده فراموشش نمي شد.جوراب هايي را که خودش بافته بود پايش کرد.پاهايش حتي از دختر دوازده ساله برادرش هم کوچک تربودند.مانتوي سرمه اي اش را پوشيد و روسري اش را از توي کمد برداشت.پول هاي توي کيفش را شمرد.پنجاه و چهار هزار تومان بود.درست تا دو هفته قبل از ازدواجشان منشي دفتر فروش يک کارخانه سراميک سازي بود.از کارش بدش مي آمد،از لمس کردن کاغذ هاي چسبناک کاربن ،بوي لاک غلط گير و رنگي شدن نوک انگشتان ...دوست داشت ناخن هايش را بلند کند.صبح هاي سرد زمستان وقتي تا سر چهار راه مي دويد که به سرويس شرکت برسد، زمين يخ بسته بود و ستاره ها هنوز توي آسمان بودند.
از در خانه که بيرون آمد نور اٌريبِ آفتاب چشمانش را زد و پوست صورتش از سرما جمع شد.تا اين ساعت
هنوز هاله برفک هاي روي سطح خاک باغچه هاي جلوي در خانه باقي بودند.شوهرش مديريک آژانس مسافرتي بود.يازده سال از خوش بزرگتر بود و به او گفته بود اگر دوست ندارند،لازم نيست کارش را در شرکت سراميک سازي ادامه دهد.هوا سرد و سنگين بودو وقتي با قدم هاي تند به سمت خيابان سر کوچه مي رفت بخار نفس هايش توي صورت خودش بر ميگشت .قدمهايش را آهسته تر کرد.دوست نداشت همسايه ها از پنجره آشپزخانه هايشان او را در حال دويدن ببينند.حتما همسايه ها بارها او را همراه شوهرش ديده بودند.او هميشه براي خريدن هر هديه تولدي مدت ها وقت داشت که فکر کند اما حالا مثل پريدن ناگزير توي استخري بود که امکان داشت آب آن عميق و يخ باشد
خيابان هاي مرکز شهر شلوغ بودند.کمي مانده به مرکز خريد بزرگي که فکر کرده بود آن جا برود از تاکسي پياده شد.پياده رو هم شلوغ بود و آدم هايي که از کنارش مي گذشتند ردي از بخار نفس هايشان را در هوا بر جاي مي گذاشتند.در هاي خودکار مرکز خريد که پشت سرش بسته شدند،هواي گرم و نورهاي رنگي احاطه اش کردند و از بزرگي فضاي داخلي آن ترسيد.پيش تر بارها از همين مرکز خريد براي خواهروبرادرهايش هديه تولد خريده بود اما حالا هيچ چيزي به فکرش نمي رسيد.درون استخرتاريک و ناشناسي پريده بود که زيرپايش مي توانست تا بي نهايت خالي باشد.اين احساس را اولين بار که مربي شنا مجبورش کرده بود از روي دايو توي استخر بپرد تجربه کرده بود.تابستان سالي بود که کلاس دوم دبستان را تمام کرده بود و مادرش اصرار داشت حتما بايد براي سه ماه تعطيلي توي کلاسي ورزشي نام نويسي کند.از آب سرد بدش مي آمد و تا سال ها بعد هميشه تعجب مي کردکه چطور دوستانش با چنين اشتياقي براي شنا به استخر مي روند واز آن لذت مي برند.
مقابل فروشگاهي که ويترين آن پر از پليورهاي مردانه بود ايستاد.بعضي از آن ها خيلي نرم و لطيف به نظر مي رسيدندو رنگ هاي چشمگيري داشتند.مي توانست يکي از آن ها را توي کاغذ شمعي کلفتي بپيچيد و با نوار پارچه اي ليمويي يا سرخ بسته بندي کند وشب موقع شام به شوهرش بدهد.دو هفته قبل از مراسم عروسي که اسباب هايش را به خانه جديد مي آوردندو مي چيدند، شوهرش پنج چمدان با خود آورده بود که توي يکي از آنها فقط پر از پيلورهاي مردانه عالي و گران قيمت بود.از مقابل ويترين فروشگاه گذشت و به سمت انتهاي راهروي مرکز خريد رفت.تمام راسته راهروفروشگاههايي بود که مي توانست از هر کدامشان چند هديه مختلف براي کادوي تولد مردي همسن وسال شوهرش بخرد.مي توانست خيلي آسان يکي از آن ها را انتخاب کن،بسته بندي کند و سريع با تاکسي به خانه برگردد و هويج هاي خرد شده اي را که روي پيشخوان آشپز خانه مانده بودند توي قابلمه بريزد.حتي يازده ماه پيش که شوهرش از او خواستگاري کرده بودچنين احساس سردرگمي نمي کرد.سه جلسه با هم حرف زدندو قرار ازدواج را گذاشتند.همه چيز آن قدر سريع اتفاق افتاد که حتي خاله اش که او را اولين بار به خانواده شوهرش معرفي کرده بود تعجب کرد.پيش از اين بارها با هر خواستگاري تا آستانه نامزدي پيش رفته بود وهميشه سرمسأله وترديدي کوچک همه چيز به هم خورده بود،آن قدر که مي شنيد پشت سرش مي گوينداو اصلان زن نيست.درطول اين سال ها بار ها و بارها درآينه قدي حمام خانه شان به خود خيره شده بود تا مطمئن شود زن است.در هفده سالگي ،وقتس عاشق دبير رياضيشان شد در باره زن بودن خود هيچ ترديدي نداشت.رياضي اش از همان اول دبستان ضعيف بود و موقع کنکور همه به او توصيه مي کردندچند کلاس خصوصي رياضي بردارد.دبير رياضي شان صورتي کودکانه و چشم هاي شادي شبيه سنجاب داشت، با موهايي که خيلي زود جو گندمي شده بودند.در کلاس خصوصي غير از او چهار شاگرد ديگر
هم بودند و او در همان جلسه اول فهميدعاشق استاد رياضي شده است.جلسه سوم فهميد استاد ازدواج کرده است اما نتوانست بر احساسي که شب ها به گريه اش مي انداخت غلبه کند و ماجرا تاشش ماه بعد ادامه يافت.پدر و مادرش موضوع را فهميدند.استاد رياضي از او به خاطر همه آنچه ميانشان پيش آمده عذر خواهي کرد و در کنکور بدترين امتياز ممکن را آورد.تا سال ها بعد وقتي به آن ماجرا فکرمي کرد از آن همه حماقت که در زماني کوتاه پشت سر هم انجام داده بود تعجب مي کرد.
درست در انتهاي راهروي مرکز خريد کتابفروشي بزرگي بود.مي توانست يک کتاب براي تولد شوهرش به او هديه دهد.کتاب کادويي است که کسي به قيمت آن فکر نمي کندو درعين سادگي مي تواند غافلگير کننده باشد اما چه کتابي مي توند براي شوهرش غافلگيرکننده باشد. شوهرش کتابخانه کوچکي داشت که او بارها آن را گردگيري کرده بود.داخل کتابفروشي رفت و از انبوه کتاب هايي که اطراف خود ديد دلش فرو ريخت.تقريباّ تمام نام هايي که در رديف هاي طولاني قفسه هاي کتاب مي ديد برايش نا آشنا بودند:مثل زرافه اي که وقتي نه سالش بود براي اولين بار توي باغ وحش از نزديک ديد و فکر کرده بود يک جور حيوان گوشتخوار است .به خصوص از دم دراز و باريک حيوان که به يک دسته عظيم مو شبيه کلاه گيس زنانه ختم مي شد تعجب کرد.زرافه سرش را پايين آورده بود و با چشمان سياه بيرون زده اش که هر کدام اندازه يک توپ پينگ پونگ بودند توي صورت او نگاه کرده بود.
مقابله قفسه کتاب هاي شعر ايستاد.پيش تر هر بار مي خواست به کسي کتاب هديه بدهد ،يک جلد ديوان نفيس حافظ مي خرديد اما شوهرش توي کتابخانه کوچکش سه جور ديوان نفيس حافظ داشت که هيچ وقت هم لايشان را باز نمي کرد.بيشتر کتاب ها و شاعران ديگري را هم که اسمشان را به ياد مي آورد در قفسه هاي کتابخانه شوهرش ديده بود.از کتابفروشي که بيرون آمد دلش مي خواست گريه کند.وقتي هم که آن زرافه با تعجب نگاهش کرده بود دوست داشت گريه کند اما از مادرش که دست او را گرفته بود خجالت مي کشيد.بغض خود را فرو خوردو شماره دوستش را گرفت تا از او بپرسد ماه پيش براي تولد شوهرش چي کادو گرفته است.دوستش از شنيدن صداي او تعجب کرد و گفت خود نويس پارکري خريده که نوک آن يک قطعه کوچک طلاي واقعي داشته است.تلفن را که قطع کرد احساس کرد صدايش مي لرزد. شوهرش توي کيفي که با آن سر کار مي رفت سه جور خودنويس داشت.بايد يک بار ديگر همه چپز را درباره شوهرش مرور مي کرد تا ببيند او واقعا چه چيزهايي در زندگيش ندارد.فکر کرد احتمالا مورچه ها سراغ هويج هاي خرد شده روي پيشخوان آشپزخانه رفته اند.دوباره بايد هويج پوست مي کند.دوست نداشت همان هويج ها را بشويدوتوي غذا بريزد.شوهرش بعدازشام معمولايک نخ سيگار ميکشيد يک فندک کائوچويي توي کيفش داشت که معمولاباآن سيگارش را روشن مي کرد.فکر کرد ميتواند يک فندک فلزي براي شوهرش بگيرد.
چند بارازآن فندک هادست مردهاديده بود :با بنزين کار مي کند و شعله کوچکي شبيه شمع دارد.استاد رياضي اش يکي از آن ها داشت.و با کشيدن سرفندک به شلوارجينش آن را روشن مي کرد.اين کاربا رفتار آرام و حساسيت هاي استاد تناقض داشت اما آن موقع ها از آن حرکت خوشش مي آمد.هرچه فکر مي کرد نام مدل فندک يادش نيامد.بيرون مجتمع فروشگاهي بود که پيپ وسيگار برگ مي فروخت.حتمااز آن فندک ها هم داشت.زن توي تاکسي داشت به خانه برمي گشت گاهي نگران ميشد مبادامخزن سيصد سي سي بنزين فندک توي کيفش منفجر شود.
منبع:داستان همشهري شماره 1(دوره جديد)
از در خانه که بيرون آمد نور اٌريبِ آفتاب چشمانش را زد و پوست صورتش از سرما جمع شد.تا اين ساعت
هنوز هاله برفک هاي روي سطح خاک باغچه هاي جلوي در خانه باقي بودند.شوهرش مديريک آژانس مسافرتي بود.يازده سال از خوش بزرگتر بود و به او گفته بود اگر دوست ندارند،لازم نيست کارش را در شرکت سراميک سازي ادامه دهد.هوا سرد و سنگين بودو وقتي با قدم هاي تند به سمت خيابان سر کوچه مي رفت بخار نفس هايش توي صورت خودش بر ميگشت .قدمهايش را آهسته تر کرد.دوست نداشت همسايه ها از پنجره آشپزخانه هايشان او را در حال دويدن ببينند.حتما همسايه ها بارها او را همراه شوهرش ديده بودند.او هميشه براي خريدن هر هديه تولدي مدت ها وقت داشت که فکر کند اما حالا مثل پريدن ناگزير توي استخري بود که امکان داشت آب آن عميق و يخ باشد
خيابان هاي مرکز شهر شلوغ بودند.کمي مانده به مرکز خريد بزرگي که فکر کرده بود آن جا برود از تاکسي پياده شد.پياده رو هم شلوغ بود و آدم هايي که از کنارش مي گذشتند ردي از بخار نفس هايشان را در هوا بر جاي مي گذاشتند.در هاي خودکار مرکز خريد که پشت سرش بسته شدند،هواي گرم و نورهاي رنگي احاطه اش کردند و از بزرگي فضاي داخلي آن ترسيد.پيش تر بارها از همين مرکز خريد براي خواهروبرادرهايش هديه تولد خريده بود اما حالا هيچ چيزي به فکرش نمي رسيد.درون استخرتاريک و ناشناسي پريده بود که زيرپايش مي توانست تا بي نهايت خالي باشد.اين احساس را اولين بار که مربي شنا مجبورش کرده بود از روي دايو توي استخر بپرد تجربه کرده بود.تابستان سالي بود که کلاس دوم دبستان را تمام کرده بود و مادرش اصرار داشت حتما بايد براي سه ماه تعطيلي توي کلاسي ورزشي نام نويسي کند.از آب سرد بدش مي آمد و تا سال ها بعد هميشه تعجب مي کردکه چطور دوستانش با چنين اشتياقي براي شنا به استخر مي روند واز آن لذت مي برند.
مقابل فروشگاهي که ويترين آن پر از پليورهاي مردانه بود ايستاد.بعضي از آن ها خيلي نرم و لطيف به نظر مي رسيدندو رنگ هاي چشمگيري داشتند.مي توانست يکي از آن ها را توي کاغذ شمعي کلفتي بپيچيد و با نوار پارچه اي ليمويي يا سرخ بسته بندي کند وشب موقع شام به شوهرش بدهد.دو هفته قبل از مراسم عروسي که اسباب هايش را به خانه جديد مي آوردندو مي چيدند، شوهرش پنج چمدان با خود آورده بود که توي يکي از آنها فقط پر از پيلورهاي مردانه عالي و گران قيمت بود.از مقابل ويترين فروشگاه گذشت و به سمت انتهاي راهروي مرکز خريد رفت.تمام راسته راهروفروشگاههايي بود که مي توانست از هر کدامشان چند هديه مختلف براي کادوي تولد مردي همسن وسال شوهرش بخرد.مي توانست خيلي آسان يکي از آن ها را انتخاب کن،بسته بندي کند و سريع با تاکسي به خانه برگردد و هويج هاي خرد شده اي را که روي پيشخوان آشپز خانه مانده بودند توي قابلمه بريزد.حتي يازده ماه پيش که شوهرش از او خواستگاري کرده بودچنين احساس سردرگمي نمي کرد.سه جلسه با هم حرف زدندو قرار ازدواج را گذاشتند.همه چيز آن قدر سريع اتفاق افتاد که حتي خاله اش که او را اولين بار به خانواده شوهرش معرفي کرده بود تعجب کرد.پيش از اين بارها با هر خواستگاري تا آستانه نامزدي پيش رفته بود وهميشه سرمسأله وترديدي کوچک همه چيز به هم خورده بود،آن قدر که مي شنيد پشت سرش مي گوينداو اصلان زن نيست.درطول اين سال ها بار ها و بارها درآينه قدي حمام خانه شان به خود خيره شده بود تا مطمئن شود زن است.در هفده سالگي ،وقتس عاشق دبير رياضيشان شد در باره زن بودن خود هيچ ترديدي نداشت.رياضي اش از همان اول دبستان ضعيف بود و موقع کنکور همه به او توصيه مي کردندچند کلاس خصوصي رياضي بردارد.دبير رياضي شان صورتي کودکانه و چشم هاي شادي شبيه سنجاب داشت، با موهايي که خيلي زود جو گندمي شده بودند.در کلاس خصوصي غير از او چهار شاگرد ديگر
هم بودند و او در همان جلسه اول فهميدعاشق استاد رياضي شده است.جلسه سوم فهميد استاد ازدواج کرده است اما نتوانست بر احساسي که شب ها به گريه اش مي انداخت غلبه کند و ماجرا تاشش ماه بعد ادامه يافت.پدر و مادرش موضوع را فهميدند.استاد رياضي از او به خاطر همه آنچه ميانشان پيش آمده عذر خواهي کرد و در کنکور بدترين امتياز ممکن را آورد.تا سال ها بعد وقتي به آن ماجرا فکرمي کرد از آن همه حماقت که در زماني کوتاه پشت سر هم انجام داده بود تعجب مي کرد.
درست در انتهاي راهروي مرکز خريد کتابفروشي بزرگي بود.مي توانست يک کتاب براي تولد شوهرش به او هديه دهد.کتاب کادويي است که کسي به قيمت آن فکر نمي کندو درعين سادگي مي تواند غافلگير کننده باشد اما چه کتابي مي توند براي شوهرش غافلگيرکننده باشد. شوهرش کتابخانه کوچکي داشت که او بارها آن را گردگيري کرده بود.داخل کتابفروشي رفت و از انبوه کتاب هايي که اطراف خود ديد دلش فرو ريخت.تقريباّ تمام نام هايي که در رديف هاي طولاني قفسه هاي کتاب مي ديد برايش نا آشنا بودند:مثل زرافه اي که وقتي نه سالش بود براي اولين بار توي باغ وحش از نزديک ديد و فکر کرده بود يک جور حيوان گوشتخوار است .به خصوص از دم دراز و باريک حيوان که به يک دسته عظيم مو شبيه کلاه گيس زنانه ختم مي شد تعجب کرد.زرافه سرش را پايين آورده بود و با چشمان سياه بيرون زده اش که هر کدام اندازه يک توپ پينگ پونگ بودند توي صورت او نگاه کرده بود.
مقابله قفسه کتاب هاي شعر ايستاد.پيش تر هر بار مي خواست به کسي کتاب هديه بدهد ،يک جلد ديوان نفيس حافظ مي خرديد اما شوهرش توي کتابخانه کوچکش سه جور ديوان نفيس حافظ داشت که هيچ وقت هم لايشان را باز نمي کرد.بيشتر کتاب ها و شاعران ديگري را هم که اسمشان را به ياد مي آورد در قفسه هاي کتابخانه شوهرش ديده بود.از کتابفروشي که بيرون آمد دلش مي خواست گريه کند.وقتي هم که آن زرافه با تعجب نگاهش کرده بود دوست داشت گريه کند اما از مادرش که دست او را گرفته بود خجالت مي کشيد.بغض خود را فرو خوردو شماره دوستش را گرفت تا از او بپرسد ماه پيش براي تولد شوهرش چي کادو گرفته است.دوستش از شنيدن صداي او تعجب کرد و گفت خود نويس پارکري خريده که نوک آن يک قطعه کوچک طلاي واقعي داشته است.تلفن را که قطع کرد احساس کرد صدايش مي لرزد. شوهرش توي کيفي که با آن سر کار مي رفت سه جور خودنويس داشت.بايد يک بار ديگر همه چپز را درباره شوهرش مرور مي کرد تا ببيند او واقعا چه چيزهايي در زندگيش ندارد.فکر کرد احتمالا مورچه ها سراغ هويج هاي خرد شده روي پيشخوان آشپزخانه رفته اند.دوباره بايد هويج پوست مي کند.دوست نداشت همان هويج ها را بشويدوتوي غذا بريزد.شوهرش بعدازشام معمولايک نخ سيگار ميکشيد يک فندک کائوچويي توي کيفش داشت که معمولاباآن سيگارش را روشن مي کرد.فکر کرد ميتواند يک فندک فلزي براي شوهرش بگيرد.
چند بارازآن فندک هادست مردهاديده بود :با بنزين کار مي کند و شعله کوچکي شبيه شمع دارد.استاد رياضي اش يکي از آن ها داشت.و با کشيدن سرفندک به شلوارجينش آن را روشن مي کرد.اين کاربا رفتار آرام و حساسيت هاي استاد تناقض داشت اما آن موقع ها از آن حرکت خوشش مي آمد.هرچه فکر مي کرد نام مدل فندک يادش نيامد.بيرون مجتمع فروشگاهي بود که پيپ وسيگار برگ مي فروخت.حتمااز آن فندک ها هم داشت.زن توي تاکسي داشت به خانه برمي گشت گاهي نگران ميشد مبادامخزن سيصد سي سي بنزين فندک توي کيفش منفجر شود.
منبع:داستان همشهري شماره 1(دوره جديد)