| • چکیده : |
,"دختر فرماندهی نیروی انتظامی شهر زاهدان، توسط دو تن از اقوام قاچاقچیانی، كه به دست پدرش به هلاكت رسیدهاند، ربوده میشود. "محمد" و "یاسر" با وجودی كه به دختر اعلام كردهاند به قصد انتقام او را ربوده و تصمیم به قتل وی دارند، رفتاری نرم با دختر داشته و كم و بیش در محیط اطراف محل اقامتشان وی را آزاد گذاشتهاند. شبی دختر متوجه میشود عقرب سیاه و بزرگی روی پای یاسر در حال حركت است. او با شدت عقرب را از بدن جوان دور میكند، اما خود به نیش آن گرفتار میآید. او دیگر متوجهی چیزی نشده و وقتی چشم میگشاید خود را در بیمارستان میبیند. پرستار حاضر بر بالین دختر میگوید "برادرهایش"، كه كار واجبی برایشان پیش آمده بود، تمامی خرج بیمارستان را پرداخته و رفتهاند. كتاب حاضر علاوه بر داستان "باران را با خود بیاور" مشتمل بر چهار داستان كوتاه دیگر با این عناوین است: آغاز كبوتر؛ افرای من؛ امشب صدای تیشه از بیستون نیامد...؛ كفتری میخورد آب؛ و پایان یك عشق." |