| • چکیده : |
,""مرجان" پدرش، علیبابا، را خیلی دوست داشت، اما روزی علیبابا، كه چاهكن بود، در گودالی افتاد و برای همیشه علیل شد. مادر مرجان، انسیهخانم، ناچار شد در خان? مردم كار كند تا شكم شوهر و بچهاش را سیر و داروهای شوهرش را تهیه كند. اما روزی علیبابا از دنیا رفت و آنها را تنها گذاشت. مرجان و مادرش مجبور شدند برای امرار معاش در خان? مردی بدجنس و بداخلاق كار كنند. آن مرد با مرجان بسیار بدرفتاری میكرد و او را كتك میزد. مادرش از این موضوع رنج میبرد اما ناچار بود تحمل كند. تا این كه روزی مرد بدجنس با عاقد به خانه آمد و مادر را به عقد خود درآورد. مرجان كه خیلی ناراحت شده بود از آن خانه فرار كرد و آنقدر در كوچهها پرسه زد تا این كه خسته شد و پشت در خانهای نشست؛ در حالی كه خیلی گرسنه و خسته بود و بدنش از سرما میلرزید، در این هنگام پیرزنی درب خانه را باز كرد و دخترك را دید. او دلش به حال مرجان سوخت و او را با خود به داخل خانه برد. از آن پس مسیر زندگی مرجان تغییر كرد." |