| • چکیده : |
,"كودكی، موها، ابروها و مژههایش سفید است. او زیاد در زیر آفتاب نمیرود زیرا در تصوراتش آفتاب مانند یك گلولهی برف او را آب میكند. بچههای كوچه او را در جوی پرآب میاندازند و او خود را قورباغهای در حال شنا تصور میكند. مادر او را در تشت پرآب میشوید، او ماهی میشود و با فرار از دست مادر موجب عصبانیت او میشود. او موهایش را كه در اثر خشك كردن با حوله سیخ شده است در آینه میبیند و با تصور این كه یك جوجهتیغی است پیش خواهرش میرود. آب موهایش را بر روی دفتر میریزد و خواهرش گریه میكند، در صورتی كه به گمان او احتمالا، خواهرش از تیغهایش ترسیده است. سپس با تصور یك توپ فوتبال در بغل پدر میپرد و سبب پاره شدن روزنامه میشود. سپس مثل هر شب، چون یك قناری به قفس میرود و به دلیل بیماری، دارو میخورد. او كه آرزو دارد به پیش جادوگرهای دیگر برود در نبود مادر از خانه بیرون میآید و در خیابان با یك ماشین یا به تصور خویش جادوگر آهنی تصادف میكند. وقتی در بیمارستان به هوش میآید با دیدن پرستاران و پزشكان سفیدپوش، همه را چون خود، جادوگر میداند. سپس پدرش را بر بالین خود میبیند و آرزو میكند یك دانهی برف شود؛ سفید مثل خودش، یك دانهی سفید و سبك برف كه هیچوقت آب نشود. در واقع میخواهد خودش باشد. نویسنده در این كتاب به بیان تخیلات و تصورات یك كودك زال میپردازد كه خود را جادوگر میداند." |