| • چکیده : |
,"این مجموعه مشتمل بر هفت داستان كوتاه از جمله نشانههای صبح، اسب سفید خالدار، استوار ایوبی، سواركار، آژیر قرمز، پیش از نماز، و قلابگیر است. در «اسب سفید خالدار» میخوانیم: اسب سفید خالدار را با كامیون آوردند، رنگش سفید بود و چند خال قهوهای كوچك و بزرگ روی پوستش قرار داشت. «آنه تلی»اسب را برای كورس پاییزة اسبدوانی در گنبد خریداری كرده بود و هر روز او را به صحرا میبرد و میتازاندش. «قلیچ»، برادر كوچك آنه تلی، اسب را تیمار میكرد. یك بار به اصرار سوار اسب شد ولی اسب او را زمین زد و از آن به بعد حق سوار شدن به اسب را نداشت. قلیچ مشغول كار در طویله بود كه صدای فریاد مادر را میشنود. مادر جلو ایوان روی پلهها با صورت به زمین افتاده و خون از پیشانیاش بیرون میزد. «خدیجه» خواهرش به قلیچ میگوید زود برود و پدر را بیاورد. قلیچ بلافاصله فكری مثل برق از سرش میگذرد كه سوار اسب شود و ظرف چند دقیقه با پدر برگردد. ركاب و زین اسب را میبندد و مثل سواركار ماهری او را میتازاند و سریع به پدر میرسد. پدر نیز به پشت اسب سوار میشود، زود به خانه میرسد و به كمك مادر میشتابد. قلیچ به سمت اسب میرود و به چشمان درشت و براق اسب خیره میشود. اسب گویی با او حرف میزند و میگوید زود مرا تیمار كن و خودت را برای مسابقة كورس بهاره آماده كن، بعد از این فقط به تو سواری میدهم." |