پرسش :
اگر بر اساس برهان عقلي، وجود رهبر الهي ضروري باشد، بايد هميشه شاهد رهبران و زمامداران الهي باشیم؛ در حالي كه پس از اسلام، بجز زمان پيامبر (ص) و چند سال از حاكميت اميرالمؤمنين (ع) و امام حسن (ع)، كسي كه رهبري الهي را عهدهدار باشد نداشتهايم.
پاسخ :
اشخاصي كه علاوه بر دو شرط شناخت اسلام و عدالت، واجد سومين شرط يعني توان اجراي قانون باشند، در غير زمان حاكميّت آن بزرگواران نيز همواره وجود داشتهاند و مقتضاي برهان، وجود داشتن چنين اشخاصي است نه تحقق حكومت اسلامي؛ زيرا تحقق حكومت، بستگي به شرايطي و من جمله پذيرش مردم دارد؛ چنانكه اميرالمؤمنين (عليهالسلام) چه پيش از رجوع مردم و چه پس از آن، رهبر الهي بود و عدم پذيرش مردم در آن رُبع قرني كه در مظلوميت به سر ميبرد، آسيبي به شايستگي و صلاحيت رهبري ايشان نميزد؛ آنچه تغيير كرد، امت بود نه امام؛ يعني مردم كه قبلا ً «امّت بالقوه» بودند، پس از مدّتي به رشد رسيده، «امّت بالفعل» گشتند، ولي حضرت امير (عليهالسلام) پيش از رجوع آنان نيز از سوي خداوند «امام بالفعل» بود كه شرايط رهبري را بالفعل داشت. تذكر: 1ـ مهم، وجود شخصيت حقوقي رهبران الهي است كه گاهي با شخصيّت حقيقي آنان همراه است و زماني با نائبان و اوصياي خاص و گاهي نيز با نائبان و اوصياي عام؛ پس هرگز خلأ رهبري نبوده و نيست. 2ـ مفهوم اضافيِ امامت و امت، متقابلاند؛ يعني تا امّت بالفعل وجود نداشته باشد، امام بالفعل نيز وجود نخواهد داشت و بالعكس؛ ليكن از لحاظ شرائط علمي و عملي، تفكيك ممكن است؛ يعني ممكن است شخصي واجد همه شرائط علمي و عملي رهبري باشد، ولي مردم در اثر جهل و غفلت يا تجاهل و تغافل، امامت او را نپذيرند و پس از آنكه به بلوغ سياسي بار يافتند و جهل و غفلت آنان به علم و درايت تبديل شد و تعامي آنان به تعامل سياسي و مشاهده شكوفائي رهبري مبدل شد، امامت وي را پذيرا شوند. در اينجا، آنچه از قوّه به فعليّت آمده، رشد سياسي امت است نه امام؛ گرچه مفهوم اضافي امامت، قبلا ً بالقوه بود و اكنون بالفعل است.
مأخذ: ( آیةالله جوادی آملی ، ولايت فقيه، ص 368، 369)
اشخاصي كه علاوه بر دو شرط شناخت اسلام و عدالت، واجد سومين شرط يعني توان اجراي قانون باشند، در غير زمان حاكميّت آن بزرگواران نيز همواره وجود داشتهاند و مقتضاي برهان، وجود داشتن چنين اشخاصي است نه تحقق حكومت اسلامي؛ زيرا تحقق حكومت، بستگي به شرايطي و من جمله پذيرش مردم دارد؛ چنانكه اميرالمؤمنين (عليهالسلام) چه پيش از رجوع مردم و چه پس از آن، رهبر الهي بود و عدم پذيرش مردم در آن رُبع قرني كه در مظلوميت به سر ميبرد، آسيبي به شايستگي و صلاحيت رهبري ايشان نميزد؛ آنچه تغيير كرد، امت بود نه امام؛ يعني مردم كه قبلا ً «امّت بالقوه» بودند، پس از مدّتي به رشد رسيده، «امّت بالفعل» گشتند، ولي حضرت امير (عليهالسلام) پيش از رجوع آنان نيز از سوي خداوند «امام بالفعل» بود كه شرايط رهبري را بالفعل داشت. تذكر: 1ـ مهم، وجود شخصيت حقوقي رهبران الهي است كه گاهي با شخصيّت حقيقي آنان همراه است و زماني با نائبان و اوصياي خاص و گاهي نيز با نائبان و اوصياي عام؛ پس هرگز خلأ رهبري نبوده و نيست. 2ـ مفهوم اضافيِ امامت و امت، متقابلاند؛ يعني تا امّت بالفعل وجود نداشته باشد، امام بالفعل نيز وجود نخواهد داشت و بالعكس؛ ليكن از لحاظ شرائط علمي و عملي، تفكيك ممكن است؛ يعني ممكن است شخصي واجد همه شرائط علمي و عملي رهبري باشد، ولي مردم در اثر جهل و غفلت يا تجاهل و تغافل، امامت او را نپذيرند و پس از آنكه به بلوغ سياسي بار يافتند و جهل و غفلت آنان به علم و درايت تبديل شد و تعامي آنان به تعامل سياسي و مشاهده شكوفائي رهبري مبدل شد، امامت وي را پذيرا شوند. در اينجا، آنچه از قوّه به فعليّت آمده، رشد سياسي امت است نه امام؛ گرچه مفهوم اضافي امامت، قبلا ً بالقوه بود و اكنون بالفعل است.
مأخذ: ( آیةالله جوادی آملی ، ولايت فقيه، ص 368، 369)