پرسش :
با توجه به معانی مختلف و متفاوتی که از واژه ی ولایت ارائه شده، لطفاً بفرمایید معنای واقعی و حقیقی ولایت چیست؟
پاسخ :
واژه ی "ولايت" و "مولى" از ماده ی "ولى" گرفته شده و اهل لغت معانى گوناگون را براى آن برشمردهاند: مالك، عبد، معتِق (آزاد كننده) معتَق (آزاد شده)، صاحب (همراه)، قريب (مانند پسر عمو)، جار (همسايه)، حليف (هم پيمان)، ابن (پسر)، عمّ (عمو)، ربّ، ناصر، منعِم، نزيل (كسيكه در جايى سكنى گزيند) شريك، ابن الاخت (پسر خواهر)، محبّ، تابع، صهر (داماد)، اولى بالتصرف (كسى كه از جهاتى بر تصرف در امور شخصى ديگرى، از خود او شايستهتر است).[1]
در اصطلاح، مراد از "ولايت" تسلط و اشراف بر دخل و تصرف در امور ساير انسانها، در ابعاد مختلف است، بدون اين كه حق اختيار و انتخاب و گزينش يا مالكيت از سايرين سلب شود.
"امامت" امام (ع) بر جامعه ی اسلامى تجلى و اعمال اين ولايت بر امور اجتماعى و سياسى جامعه و هدايت انسانها به سوى جامعهاى اسلامى و پاسخ گويى به نيازهاى دينى و قضايى آنها است. اگر انسانها به اين ولايت گردن نهند و زعامت او را پذيرا شوند و از راه و روش و منش و سيره ی او درس بگيرند، در دنيا و آخرت به سعادت و رفاه و آسايش مادى و معنوى دست مىيازند و اگر از امامت و زعامت او روى گردان شوند و به غير او رو كنند، جز به زيان خود، پيشهاى نخواهند داشت. در حالى كه چه سايرين بدانند يا ندانند، به او رو كنند يا نكنند، او را مرجع سياسى، قضايى، دينى و اخلاقى خود بشناسند و به او مراجعه كنند يا نكنند، او شاهد و محيط بر همه ی انسانها اعم از شيعه و غير شيعه، مسلمان و غير مسلمان است. از ظاهر و باطن همه آگاه و توان هرگونه تصرفى را در امور آنها دارد. به علاوه مىتواند در امور تكوينيه نيز دخل و تصرف نموده و مثلاً خشتى را بدل به طلا نمايد يا عكس بر پرده را جان بخشد و يا امراض لاعلاج و گرههاى سخت را بگشايد و متوسلين خود را از بن بستها برهاند، لكن از اين توان، بيهوده و بدون حكمت و خلاف سيره عادى بهره نمی گیرد. پس نبايد "ولايت" مصطلح در زبان محققين شيعى را، مرادف با امامت گرفت، بلكه بايد گفت: "ولايت" مهم ترين پيش نياز "امامت"؛ يعنى يكى از شروط مهّمه ی آن است و تا ولّى حضور و ظهور داشته باشد، كسى ديگرى نمىتواند "پيشواى" مسلمين گردد و زمام امور دينى و دنيوى آنها را به دست گيرد و آنها را به دنبال اهداف و نيات خود بكشاند!؛ زيرا اين يك اصل عقلايى و بديهى است كه تا افضل و اكمل حضور دارد، نوبت به سايرين نمىرسد، مگر اين كه آن "ولّى مطلق" اين اجازه و رخصت را به او داده باشد، - مثل ولى فقيه در زمان غيبت امام دوازدهم (عج) -، و او تحت نظر آن ولّى به اداره ی امور مسلمين در حيطه ی محدود اختيارات داده شده، بپردازد و پا را از آن فراتر ننهد. از اين رو آن مقام "ولايت الاهى" كه به ائمه معصومين (ع) و پيامبر اكرم (ص) نسبت داده مىشود، همان مقام "خليفة الاهى" است كه هدف آفرينش انسان مىباشد و با همين مقام مسجود ملايكه واقع شده است. و اگر اين ولّى نباشد زمين اهلش را در خود فرو مىبرد.[2]
اما آن ولايتى كه به سايرين نسبت داده مىشود، صِرف حق تصرف در امور مولى عليه، در حيطهاى است كه از طرف شارع به آنهااجازه داده شده است، مثلاً ولايت پدر بر فرزندان قابل مقايسه با ولايت حاكم شرع بر امور اجتماعى و دينى مسلمين نيست، زيرا سعه ی اختيارات اين دو و شرايط ولايت اين دو با هم متفاوت است.
به تعبيرى ولايت خدا و رسول (ص) و امام (ع) بر سايرين ولايتى حقيقى و برخاسته از قابليتها و اقتضاءات ذاتى آنها است، لكن ولايت سايرين ولايتى "اعتبارى و قراردادى" و منوط به تشريع شارع است. چنانچه تحقق و فعليت ولايت نبى (ص) و امام (ع) در جامعه، نيازمند رويكرد و اطاعت و تسليم مردم در برابر تصرفات و اوامر و نواهى ايشان و مراجعه و رضايت مردم به قضاوتها و حكمهاى ايشان است و إلاَّ آن ولايت الاهيه، در جامعه به ظهور نرسيده و إعمال نمىشود.
از نظر شيعه شناخت "ولّى اللَّه" و گردن نهادن به اوامر و نواهى و قضاوتها و احكام او بر همگان واجب است و هر كس از اين امر سرباز زند، در واقع توحيد و نبوت را نپذيرفته است و به عبارت ديگر: لازمه ی پذيرش وجود خدا و توحيد و عدالت او، پذيرش نبوت و پذيرش اين دو مستلزم پذيرش ولايت ولّى مىباشد. اين مطلب از آيات 3 سوره ی مائده كه ابلاغ و معرفى ولىّ را معادل ابلاغ رسالت و توحيد قرار مىدهد و 59 سوره ی نساء كه اطاعت از اولوالامر را در طول اطاعت از خدا و رسول (ص) قرار مىهد و نيز حديث ثقلين که "عترت" را قرين قرآن كريم مىنمايد،[3] به وضوح مستفاد است و به واسطه ی حديث شريف نبوى (ص) "هر كس كه بميرد و امام زمان خويش را نشناسد به مرگ جاهليت مرده است".[4] تأكيد مىشود. لكن پذيرش ولايت سايرين مثمر نظم و امنيت در خانواده و جامعه، و تعالى دينى و فرهنگى و اقتصادى مىباشد و اگر براى اطاعت از شرع و كسب رضاى اله باشد، مأجور نيز خواهد بود. بلكه چنان كه از بسيارى روايات مستفاد است، هيچ عمل و عبادتى، بدون پذيرش ولايت ولى اللَّه الاعظم مقبول درگاه احديت واقع نمىشود. به عنوان نمونه امام رضا (ع) در حديث معروف سلسلة الذهب از اجدادشان به صورت حديث قدسى فرمودند: "كلمه لا إله إلاّ اللَّه حِصن (دژ محكم) مَن (اللَّه) است، و هر كه در آن داخل شود از عذاب من مصون خواهد ماند" و پس از اندكى تأكيد نمودند: "با عمل به شرايط لا إله إلاّ اللَّه و (پذيرش ولايت) من يكى از آن شرايط است"[5].
حديث ديگر: امام باقر (ع) مىفرمايند: "اسلام بر پنج پايه استوار است: نماز، زکات، روزه، حج و ولايت، و هيچ يك از آن اركان به پاى ركن ركين ولايت نمىرسد"[6]. زيرا "ولايت در ميان اركان دين نقش كليدى دارد و امام راهنماى دين است".[7]
تذكر اين كه، سير انسان به سوى اللَّه و دست يابى به مقام خلافت الاهى، سيرى نامتناهى و داراى درجات متفاوت و عرض عريض است، لكن در هر زمان تنها يك نفر در اوج اين قلّه واقع مىشود و همطرازى در بين معاصرانش نخواهد داشت و او است كه بر سايرين - هرچند به درجه ی او نزديك باشند - ولايت خواهد داشت. مثلاً در زمان رسول اكرم (ص) هيچ كس - حتى امام على و فاطمه (ع) - به پاى ايشان نمىرسيدند و همه - حتى اين دو بزرگوار - تحت ولايت رسول اللَّه (ص) واقع مىبودند. چنانچه در زمان امام على (ع) - پس از رحلت نبى اكرم (ص) – حسنين (ع) تحت ولايت پدر واقع گشتند و هكذا ساير ائمه (ع) در زمان حيات پدر يا جدشان و نيز در زمان امام حسن (ع)، امام حسين (ع) تحت ولايت و زماعت و امامت برادر بزرگوار خويش و مطيع ايشان بودند، تا آن جا كه امام حسين (ع) پس از شهادت برادر نيز، عهدنامه ی ايشان با معاويه را تا زمانى كه او زنده بود، محترم شمردند و از درگيرى مستقيم با او اجتناب كردند. در اين زمان نيز تنها يك نفر بر فراز قلّهى انسانيت مىدرخشد و تنها او داراى ولايت كليه الاهيه بر تمامى انسانها مىباشد، چه ديگران متوجه او باشند يا نباشند و نظارتش را يقين بدارند يا خير، اين يكه علمدار ميدان خلافت الاهى - به عقيده ی شيعه اثنى عشرى - كسى جز م حجة ابن الحسن العسكرى (ع) نمىباشد.
از سوى ديگر - چون اين مسير بى نهايت است و هدف آفرينش تمامى انسانها طى اين مسير است، چنان كه مىفرمايد: "إنا للَّه و انّا إليه راجعون" ما از سوى او آمدهايم و به سوى از باز مىگرديم.[8] - ساير انسانها اگر بخواهند به درجات اين مسير بار يابند چارهاى جز اين ندارند كه ولايت ولى اللَّه الاعظم را پذيرا شوند و به او اقتدا كنند و پا جا پاى او بنهند تا به طور دقيق و سريع بتوانند اين درجات را پشت سر نهاده و با گذراندن مراحل كمال انسانيت به كمال مقصود برسند.[9]
آنان كه با سوادى حكومت مسلمان شده بودند، تلاش كردند تا آياتى و رواياتى را كه دلالت بر نصب امام على (ع) بر امامت و ولايت بر مردم از جانب خدا و رسول (ص) داشت به نحوى توجيه و تأويل كنند كه خلاف مراد آن ذات اقدس و رسول گرامش برداشت شود.
از اين رو ولايت در آيه ی ولايت "انما وليكم اللَّه..." [10] و آيه ی اطاعت مطلقه "اطيعوا الله و اطیعوا الرسول و اولى الامر منكم"[11] و حديث معروف غدير "من كنت مولاه فهذا على مولاه" را به معناى "دوست" يا "ناصر" پنداشتهاند. در حالي كه اين معنا، با سياق آيات (ادات حصر انما و همطراز بودن اطاعت خدا و رسول (ص) و ولى) و شأن نزول آيات و احاديث مفسره آنها و نيز با توقف حجاج در بيابان غدير خم و اقرار گرفتن از مردم به توحيد و رسالت و بيعت مسلمين با امام على (ع) و عموميت دوستى و نصرت بين همه ی مسلمانان ناسازگار است. چنانچه امام على (ع) و ساير ائمه (ع) و بسيارى از شعرای صحابه در مورد ولايت امام على (ع) ، مكرر به اين آيات و شأن نزول امثال اينها و به روايت غدير تمسك نموده و بر عليه خصم اقامه دعوى نمودهاند.
بنابراين، گرچه اين معانى محرفّه، با معانى لغوى ولّى سازگار استف، اما سياق آيات و روايات و عقول منصف حقيقت جو از پذيرش آن امتناع دارد و اين آيات و روايات را نصوصى محكم و غير قابل خدشه،
در مورد نصب و معرفى امام على (ع) به عنوان خليفه و جانشين بلافصل رسول اللَّه (ص) مىداند.
تذكر اين كه امامت و ولايت ساير ائمه (ع) نيز از راه احاديث نبوى (ص) و معرفى هر امام (ع) امام پس از خود را، و دارا بودن نشانههاى ولايت (اعجاز و ولايت بر تصرف در تكوين و اطلاع بر نيات و بواطن افراد، علم و افرغيبى و عصمت، قابل تشخيص و شناسايى و اثبات و استدلال بر خصم مىباشد.
پی نوشتها:
[1] فيروزآبادى، القاموس المحيط ؛ سعيدى مهر، محمد، كلام اسلامى، ج 2، ص 168.
[2] مطهرى، مرتضى، امامت و رهبرى، ص 46 - 76.
[3] همان.
[4] همان.
[5] بحارالأنوار، ج 3 ، ص 8.
[6] بحار، ج 65، ص 333 - 329 .
[7] جوادى آملى، عبداللَّه، عيد ولايت، ص 62 - 64.
[8] بقره، 156؛ انشقاق، 6.
[9] ر. ک: سؤال 314 و 315؛ مطهرى، مرتضى، انسان كامل.
[10] مائده، 55.
[11] نساء،59.
منابع و مآخذ:
1. جمعى از نويسندگان، معارف اسلامى، ج 1 و 2، بحث امامت.
2. جوادى آملى، عبداللَّه، عيد ولايت، ص 61 - 70.
3. جوادى آملى، عبداللَّه، ولايت در قرآن.
4. جوادى آملى، عبداللَّه، ولايت علوى، ص 28 – 55، 117 .
5. حلبى، تقى الدين ابوالصلاح، ص 127 - 133.
6. سعيدى مهر، محمد، كلام اسلامى، ج 2، ص 130 - 200.
7. مطهرى، مرتضى، امامت و رهبرى، ص43 - 95، 161 - 169.
8. مطهرى، مرتضى، انسان كامل.
9. هادوى تهرانى، مهدى، ولايت و ديانت، ص 64 - 66.
منبع: http://farsi.islamquest.net
واژه ی "ولايت" و "مولى" از ماده ی "ولى" گرفته شده و اهل لغت معانى گوناگون را براى آن برشمردهاند: مالك، عبد، معتِق (آزاد كننده) معتَق (آزاد شده)، صاحب (همراه)، قريب (مانند پسر عمو)، جار (همسايه)، حليف (هم پيمان)، ابن (پسر)، عمّ (عمو)، ربّ، ناصر، منعِم، نزيل (كسيكه در جايى سكنى گزيند) شريك، ابن الاخت (پسر خواهر)، محبّ، تابع، صهر (داماد)، اولى بالتصرف (كسى كه از جهاتى بر تصرف در امور شخصى ديگرى، از خود او شايستهتر است).[1]
در اصطلاح، مراد از "ولايت" تسلط و اشراف بر دخل و تصرف در امور ساير انسانها، در ابعاد مختلف است، بدون اين كه حق اختيار و انتخاب و گزينش يا مالكيت از سايرين سلب شود.
"امامت" امام (ع) بر جامعه ی اسلامى تجلى و اعمال اين ولايت بر امور اجتماعى و سياسى جامعه و هدايت انسانها به سوى جامعهاى اسلامى و پاسخ گويى به نيازهاى دينى و قضايى آنها است. اگر انسانها به اين ولايت گردن نهند و زعامت او را پذيرا شوند و از راه و روش و منش و سيره ی او درس بگيرند، در دنيا و آخرت به سعادت و رفاه و آسايش مادى و معنوى دست مىيازند و اگر از امامت و زعامت او روى گردان شوند و به غير او رو كنند، جز به زيان خود، پيشهاى نخواهند داشت. در حالى كه چه سايرين بدانند يا ندانند، به او رو كنند يا نكنند، او را مرجع سياسى، قضايى، دينى و اخلاقى خود بشناسند و به او مراجعه كنند يا نكنند، او شاهد و محيط بر همه ی انسانها اعم از شيعه و غير شيعه، مسلمان و غير مسلمان است. از ظاهر و باطن همه آگاه و توان هرگونه تصرفى را در امور آنها دارد. به علاوه مىتواند در امور تكوينيه نيز دخل و تصرف نموده و مثلاً خشتى را بدل به طلا نمايد يا عكس بر پرده را جان بخشد و يا امراض لاعلاج و گرههاى سخت را بگشايد و متوسلين خود را از بن بستها برهاند، لكن از اين توان، بيهوده و بدون حكمت و خلاف سيره عادى بهره نمی گیرد. پس نبايد "ولايت" مصطلح در زبان محققين شيعى را، مرادف با امامت گرفت، بلكه بايد گفت: "ولايت" مهم ترين پيش نياز "امامت"؛ يعنى يكى از شروط مهّمه ی آن است و تا ولّى حضور و ظهور داشته باشد، كسى ديگرى نمىتواند "پيشواى" مسلمين گردد و زمام امور دينى و دنيوى آنها را به دست گيرد و آنها را به دنبال اهداف و نيات خود بكشاند!؛ زيرا اين يك اصل عقلايى و بديهى است كه تا افضل و اكمل حضور دارد، نوبت به سايرين نمىرسد، مگر اين كه آن "ولّى مطلق" اين اجازه و رخصت را به او داده باشد، - مثل ولى فقيه در زمان غيبت امام دوازدهم (عج) -، و او تحت نظر آن ولّى به اداره ی امور مسلمين در حيطه ی محدود اختيارات داده شده، بپردازد و پا را از آن فراتر ننهد. از اين رو آن مقام "ولايت الاهى" كه به ائمه معصومين (ع) و پيامبر اكرم (ص) نسبت داده مىشود، همان مقام "خليفة الاهى" است كه هدف آفرينش انسان مىباشد و با همين مقام مسجود ملايكه واقع شده است. و اگر اين ولّى نباشد زمين اهلش را در خود فرو مىبرد.[2]
اما آن ولايتى كه به سايرين نسبت داده مىشود، صِرف حق تصرف در امور مولى عليه، در حيطهاى است كه از طرف شارع به آنهااجازه داده شده است، مثلاً ولايت پدر بر فرزندان قابل مقايسه با ولايت حاكم شرع بر امور اجتماعى و دينى مسلمين نيست، زيرا سعه ی اختيارات اين دو و شرايط ولايت اين دو با هم متفاوت است.
به تعبيرى ولايت خدا و رسول (ص) و امام (ع) بر سايرين ولايتى حقيقى و برخاسته از قابليتها و اقتضاءات ذاتى آنها است، لكن ولايت سايرين ولايتى "اعتبارى و قراردادى" و منوط به تشريع شارع است. چنانچه تحقق و فعليت ولايت نبى (ص) و امام (ع) در جامعه، نيازمند رويكرد و اطاعت و تسليم مردم در برابر تصرفات و اوامر و نواهى ايشان و مراجعه و رضايت مردم به قضاوتها و حكمهاى ايشان است و إلاَّ آن ولايت الاهيه، در جامعه به ظهور نرسيده و إعمال نمىشود.
از نظر شيعه شناخت "ولّى اللَّه" و گردن نهادن به اوامر و نواهى و قضاوتها و احكام او بر همگان واجب است و هر كس از اين امر سرباز زند، در واقع توحيد و نبوت را نپذيرفته است و به عبارت ديگر: لازمه ی پذيرش وجود خدا و توحيد و عدالت او، پذيرش نبوت و پذيرش اين دو مستلزم پذيرش ولايت ولّى مىباشد. اين مطلب از آيات 3 سوره ی مائده كه ابلاغ و معرفى ولىّ را معادل ابلاغ رسالت و توحيد قرار مىدهد و 59 سوره ی نساء كه اطاعت از اولوالامر را در طول اطاعت از خدا و رسول (ص) قرار مىهد و نيز حديث ثقلين که "عترت" را قرين قرآن كريم مىنمايد،[3] به وضوح مستفاد است و به واسطه ی حديث شريف نبوى (ص) "هر كس كه بميرد و امام زمان خويش را نشناسد به مرگ جاهليت مرده است".[4] تأكيد مىشود. لكن پذيرش ولايت سايرين مثمر نظم و امنيت در خانواده و جامعه، و تعالى دينى و فرهنگى و اقتصادى مىباشد و اگر براى اطاعت از شرع و كسب رضاى اله باشد، مأجور نيز خواهد بود. بلكه چنان كه از بسيارى روايات مستفاد است، هيچ عمل و عبادتى، بدون پذيرش ولايت ولى اللَّه الاعظم مقبول درگاه احديت واقع نمىشود. به عنوان نمونه امام رضا (ع) در حديث معروف سلسلة الذهب از اجدادشان به صورت حديث قدسى فرمودند: "كلمه لا إله إلاّ اللَّه حِصن (دژ محكم) مَن (اللَّه) است، و هر كه در آن داخل شود از عذاب من مصون خواهد ماند" و پس از اندكى تأكيد نمودند: "با عمل به شرايط لا إله إلاّ اللَّه و (پذيرش ولايت) من يكى از آن شرايط است"[5].
حديث ديگر: امام باقر (ع) مىفرمايند: "اسلام بر پنج پايه استوار است: نماز، زکات، روزه، حج و ولايت، و هيچ يك از آن اركان به پاى ركن ركين ولايت نمىرسد"[6]. زيرا "ولايت در ميان اركان دين نقش كليدى دارد و امام راهنماى دين است".[7]
تذكر اين كه، سير انسان به سوى اللَّه و دست يابى به مقام خلافت الاهى، سيرى نامتناهى و داراى درجات متفاوت و عرض عريض است، لكن در هر زمان تنها يك نفر در اوج اين قلّه واقع مىشود و همطرازى در بين معاصرانش نخواهد داشت و او است كه بر سايرين - هرچند به درجه ی او نزديك باشند - ولايت خواهد داشت. مثلاً در زمان رسول اكرم (ص) هيچ كس - حتى امام على و فاطمه (ع) - به پاى ايشان نمىرسيدند و همه - حتى اين دو بزرگوار - تحت ولايت رسول اللَّه (ص) واقع مىبودند. چنانچه در زمان امام على (ع) - پس از رحلت نبى اكرم (ص) – حسنين (ع) تحت ولايت پدر واقع گشتند و هكذا ساير ائمه (ع) در زمان حيات پدر يا جدشان و نيز در زمان امام حسن (ع)، امام حسين (ع) تحت ولايت و زماعت و امامت برادر بزرگوار خويش و مطيع ايشان بودند، تا آن جا كه امام حسين (ع) پس از شهادت برادر نيز، عهدنامه ی ايشان با معاويه را تا زمانى كه او زنده بود، محترم شمردند و از درگيرى مستقيم با او اجتناب كردند. در اين زمان نيز تنها يك نفر بر فراز قلّهى انسانيت مىدرخشد و تنها او داراى ولايت كليه الاهيه بر تمامى انسانها مىباشد، چه ديگران متوجه او باشند يا نباشند و نظارتش را يقين بدارند يا خير، اين يكه علمدار ميدان خلافت الاهى - به عقيده ی شيعه اثنى عشرى - كسى جز م حجة ابن الحسن العسكرى (ع) نمىباشد.
از سوى ديگر - چون اين مسير بى نهايت است و هدف آفرينش تمامى انسانها طى اين مسير است، چنان كه مىفرمايد: "إنا للَّه و انّا إليه راجعون" ما از سوى او آمدهايم و به سوى از باز مىگرديم.[8] - ساير انسانها اگر بخواهند به درجات اين مسير بار يابند چارهاى جز اين ندارند كه ولايت ولى اللَّه الاعظم را پذيرا شوند و به او اقتدا كنند و پا جا پاى او بنهند تا به طور دقيق و سريع بتوانند اين درجات را پشت سر نهاده و با گذراندن مراحل كمال انسانيت به كمال مقصود برسند.[9]
آنان كه با سوادى حكومت مسلمان شده بودند، تلاش كردند تا آياتى و رواياتى را كه دلالت بر نصب امام على (ع) بر امامت و ولايت بر مردم از جانب خدا و رسول (ص) داشت به نحوى توجيه و تأويل كنند كه خلاف مراد آن ذات اقدس و رسول گرامش برداشت شود.
از اين رو ولايت در آيه ی ولايت "انما وليكم اللَّه..." [10] و آيه ی اطاعت مطلقه "اطيعوا الله و اطیعوا الرسول و اولى الامر منكم"[11] و حديث معروف غدير "من كنت مولاه فهذا على مولاه" را به معناى "دوست" يا "ناصر" پنداشتهاند. در حالي كه اين معنا، با سياق آيات (ادات حصر انما و همطراز بودن اطاعت خدا و رسول (ص) و ولى) و شأن نزول آيات و احاديث مفسره آنها و نيز با توقف حجاج در بيابان غدير خم و اقرار گرفتن از مردم به توحيد و رسالت و بيعت مسلمين با امام على (ع) و عموميت دوستى و نصرت بين همه ی مسلمانان ناسازگار است. چنانچه امام على (ع) و ساير ائمه (ع) و بسيارى از شعرای صحابه در مورد ولايت امام على (ع) ، مكرر به اين آيات و شأن نزول امثال اينها و به روايت غدير تمسك نموده و بر عليه خصم اقامه دعوى نمودهاند.
بنابراين، گرچه اين معانى محرفّه، با معانى لغوى ولّى سازگار استف، اما سياق آيات و روايات و عقول منصف حقيقت جو از پذيرش آن امتناع دارد و اين آيات و روايات را نصوصى محكم و غير قابل خدشه،
در مورد نصب و معرفى امام على (ع) به عنوان خليفه و جانشين بلافصل رسول اللَّه (ص) مىداند.
تذكر اين كه امامت و ولايت ساير ائمه (ع) نيز از راه احاديث نبوى (ص) و معرفى هر امام (ع) امام پس از خود را، و دارا بودن نشانههاى ولايت (اعجاز و ولايت بر تصرف در تكوين و اطلاع بر نيات و بواطن افراد، علم و افرغيبى و عصمت، قابل تشخيص و شناسايى و اثبات و استدلال بر خصم مىباشد.
پی نوشتها:
[1] فيروزآبادى، القاموس المحيط ؛ سعيدى مهر، محمد، كلام اسلامى، ج 2، ص 168.
[2] مطهرى، مرتضى، امامت و رهبرى، ص 46 - 76.
[3] همان.
[4] همان.
[5] بحارالأنوار، ج 3 ، ص 8.
[6] بحار، ج 65، ص 333 - 329 .
[7] جوادى آملى، عبداللَّه، عيد ولايت، ص 62 - 64.
[8] بقره، 156؛ انشقاق، 6.
[9] ر. ک: سؤال 314 و 315؛ مطهرى، مرتضى، انسان كامل.
[10] مائده، 55.
[11] نساء،59.
منابع و مآخذ:
1. جمعى از نويسندگان، معارف اسلامى، ج 1 و 2، بحث امامت.
2. جوادى آملى، عبداللَّه، عيد ولايت، ص 61 - 70.
3. جوادى آملى، عبداللَّه، ولايت در قرآن.
4. جوادى آملى، عبداللَّه، ولايت علوى، ص 28 – 55، 117 .
5. حلبى، تقى الدين ابوالصلاح، ص 127 - 133.
6. سعيدى مهر، محمد، كلام اسلامى، ج 2، ص 130 - 200.
7. مطهرى، مرتضى، امامت و رهبرى، ص43 - 95، 161 - 169.
8. مطهرى، مرتضى، انسان كامل.
9. هادوى تهرانى، مهدى، ولايت و ديانت، ص 64 - 66.
منبع: http://farsi.islamquest.net