
عکس اولین روز حضور در خط از دوستان هم سنگر که در حال ساخت سنگر هستند
بنام خدا
ادامه خاطرات اولین مرحله اعزام به جبهه - بخش چهارم
تا آنجا در قسمت سوم گفتم که شبانه ما را حرکت دادند و نزدیک به خط مقدم از اتوبوس پیاده کردند ، زیرا بشدت خط اول توسط دشمن کوبیده می شد(یعنی خط زیر آتش بود).نیروها که پیاده شدند ظاهرا دشمن متوجه جابجائی شده بود و خط را زیر آتش گرفته بود به حدی که وقتی به ابتدای خط رسیدیم نیروهای مستقر در خط در حال خارج شدن و تحویل خط به گردان ما بودند اظهار میکردند که این هجمه آتش در این خط بی سابقه بوده و اصلا نگران نباشید فقط به یک طریقی از تیررس خارج شوید و به داخل سنگرها و پناهگاه ها بروید. اما چشمتان روز بد نبیند وقتی با فرماندهان نزد نیروها آمدیم تا آنها را به سمت سنگرها برای نگهبانی و پاسخ دادن به آتش دشمن و پناهگاه ها هدایت کنیم دیدیم تقریبا هیچکدام از نیروها نیستند و فقط در تاریکی و زیر آتش شدید دشمن صداهای آنها را می شنیدیم که با دادو بیداد دنبال سنگر می گشتند و به زمین و زمان بد و بیراه می گفتند . به سرعت خودم را به چند نیروی رزمنده که صدایشان را شنیده بودم رفتم و دیدم در پائین خاکریز خط روی زمین خوابیده اند و آنقدر ترسیده اند که قادر به کنترل خود نیستند و ناگهان یکی از آنها تا صدای بنده را شنید شروع کرد به سر و صدا که شما آمریکائی هستید ، شما خیانتکارید ، چرا ما را بدون اینکه آتش جنگ را دیده باشیم به خط اول آورده اید و..... با هر مشقتی بود با کمک جند تن از فرماندهان و دوستان رزمنده شجاع بچه ها را از این طرف و آنطرف جمع کردیم و به داخل سنگرها بردیم . شاید برای شما عزیزانی که این مطالب را میخوانید باور کردنی نباشد که آن شب ما نتوانستیم نیروهای رزمنده داوطلب که تا دیروز می گفتند ما را به خط ببرید و چرا ما را در پشت خط نگه داشته اید را به داخل سنگرهای نگهبانی بالای خاک ریز ببریم تا بتوانیم به آتش دشمن پاسخ بدهیم .اما تقریبا خیالمان راحت بود که دشمن وقتی آتش زیادی روی خط میریزد یعنی ترسیده و فکر میکند عملیاتی در حال انجام است و لذا به هیچ عنوان در این مواقع حمله نخواهد کرد. خدا شاهد است که اگر در آن شب فقط چند نفر از نیروهای دشمن که به سلاح های جدید و آخرین سلاح های روز مجهز بود به سمت ما می آمدند به راحتی میتوانستند خط را از ما بگیرند و خود را با یک خیز بلند به منطقه بستان و دهلاویه برسانند. اما از آنجائیکه دشمن بعثی ترسو تر از این حرف ها بود و مجموعا مزدورانی بودند که اکثرا به زور به جبهه آمده بودن و هیچ انگیزه ای برای حمله و پیشروی نداشتند و از طرف دیگر عنایت خداوند متعال که عینه میتوانستیم آن عنایات را ببینیم ، باعث شد که در آن شب کوچکترین حادثه ای برای رزمندگان ما پیش نیامد . صبح بعد از خواندن نماز و خوردن صبحانه شروع به جمع کردن نیروها کردیم و تازه متوجه شدیم که خیلی از رزمنده ها بصورت نشسته تا صبح خوابیده بودند ،چون به هر تعدادی که توانسته بودند در سنگرهای ابتدائی که دیده بودند رفته بودند و حاضر به بیرون آمدن در نیمه های شب از پناهگاه نشدنده بودند.
«اولین تجربه ای که برای ما درس بزرگی بود را یاد گرفتیم و آن این بود که می بایست قبل از تحویل خط مقدم حداقل یک یا دوبار از محل خط و نحوه آرایش حاکریز و چگونگی مستقر شدن سنگرها و فاصله خاکریز با دشمن و نحوه استقرار آنها را از نزدیک می دیدیم تا برای تعویض خط با مشکلی که ما شب گذشته و در زمان آوردن نیروهای رزمنده به خط مقدم برخورد کردیم را شاهد نباشیم.البته بدلیل اینکه ما قبلا به جبهه نیامده بودیم و ضمنا از یک مرکز توپخانه که آموزش های نیروی پیاده و رزمندگی را ندیده بودیم این موضوع را نمی دانستیم . »
باز هم می گویم شاید خیلی از مطالب را بنده نتوانم خوب برای شما عزیزان تشریح نمایم و تا انسان خودش در آن موقعیت و شرایط قرار نگیرد برایش قابل تصور نمی باشد و یکی از آنها این یود که صبح زمانیکه خط اول و خاکریزها را برای استقرار نیروها در سنگرها و برای دیده بانی بررسی و بازدید کردیم ، متوجه شدیم که نحوه زدن خاکریز ما با خاکریز دشمن شبیه یک مثلث بدون ضلع پائین و یا عدد هشت فارسی می باشد بگونه ای که در ابتدای خاکریز فاصله ما با دشمن نزدیک به دو هزار متر و در انتهای خاکریز که خاکریزهای دو طرف یعنی ما و دشمن بهم چسبیده بود فاصله آخرین سنگر ما با آخرین سنگر دشمن بعثی حدود صد متر یا شاید کمتر بود بگونه ای که به راحتی هر دوطرف میتوانستیم حرکات یکدیگر را زیر نظر داشته باشیم و دشمن بعثی که سلاح های مجهز به دوربین های قوی و حتی دوربین های دید در شب (بعدا متوجه شدیم) داشت خیلی راحت میتوانست توسط تک تیراندازهای خود به محض بالا رفتن رزمنده های ما از خاکریز آنها را نشانه گرفته و مورد هدف قرار بدهد ( ما در این مورد خیلی تجهیزات قدیمی تری نسبت به دشمن داشتیم و اگر تجهیزات قوی هم بود بصورت انگشت شمار بود که برای مواقع خاص و ضروری نگهداری می شد و امکان دسترسی همه و به راحتی به آنها نبود). بالاخره با لوح نگهبانی که تهیه شد نیروهای رزمنده را تقسیم بندی کردیم و تعداد نیروی مورد نیاز سنگرهای اصلی و دیده بانی را تعیین و با سلام و صلوات آنها را در سنگرها و پست های خودشان مستقر کردیم و این در حالی بود که از نزدیکی های اذان صبح آتش دشمن خاموش شده بود و فقط بصورت مقطعی و هر چند دقیقه یکبار تیراندازی و یا خمپاره به خط ما اصابت میکرد و به نظر میرسید دشمن در حال استراحت باشد و فقط چند نگهبان آنها در حال تفریح و اذیت کردن نگهبانهای ما بودند.(گفتم تفریح ، باید توضیح بدهم که واقعا این کلمه برای عراقی ها معنا داشت یعنی خیلی از وقت ها فقط برای تفریح تیراندازی میکردند و برایشان هدر دادن فشنگ و گلوله معنی نداشت و این در حالی بود که ما به رزمندگانمان گفته بودیم تا با مشکلی برخورد نکرده اند بهیچ عنوان تیراندازی نکنند و یک گلوله و فشنگ هم به هدر ندهند.) موضوع بسیار عجیب برای ما استقرار و تعویض نگهبان سنگری بود که در یکی از بلندترین نقطه خاکریز تعبیه شده بود و لازم بود نگهبان زبده ای در آنجا مستقر شود و خطر مورد هدف قرار گرفتن نگهبان هم تقریبا صد در صد بود و نگهبان مجبور بود بصورت سینه خیز و خوابیده وارد سنگر شود و یا از سنگر خارج شود . چون اگر حتی چند سانتیمتر سر یا بدنش از دیواره سنگر بالاتر میرفت بوسیله تفنگچی های مخصوص که به تفنگ های دوربین دار مجهز بودند مورد اصابت قرار می گرفت.
نزدیک به ظهر بود که کار استقرار نیروها انجام شد و نیروهائی که در پناهگاه ها مانده بودند تقسیم شدند و قرار شد هر چند نفر به نسبت حجم سنگرهای موجود در یک سنگر قرار بگیرند تا هم تمرکز نیرو در سنگرها بوجود نیاید و نیروها در یک نقطه تجمع نداشته باشند و هم اینکه بتواند به راحتی داخل سنگرها و پناهگاه ها استراحت کنند. لذا هر جند نفری که بیشتر با هم اخت شده بودن و ارتباط صمیمانه تری با هم داشتند ، باهم سنگری را انتخاب میکردند و در آن مستقر می شدند و تعدادی از نیروها هم بدون پناهگاه ماندند چون تعداد نیروئی که ما آورده بودیم بیشتر از تعداد نیروئی بود که در خط مستقر بودند و لذا تعدادی از رزمندگان و از جمله خود بنده و چهار نفر از دوستانم که قرار بود در یک سنگر مستقر شویم مجبور شدیم سنگر های جدیدی را که باید قسمتی از آن در زمین و قسمت کمتری از آن بیرون از زمین قرار داشت ، بسازیم و همزمان یک سنگر نسبتا بزرگ سرپوشیده و یک سنگر هم بصورت روباز برای برگزاری نماز جماعت ساختیم که این موارد تا ساعاتی بعد از نماز ظهر و عصر که تقریبا بصورت جماعتی چند نفره و کوچک در محوطه روباز و زیر سقف آسمان برگزار کردیم طول کشید. یک تعدادی از رزمنده ها از درون سنگرها و پناهگاهشان ناظر بر نماز جماعت ما بودند و بدلایل مختلف از جمله ترس از اینکه مورد اصابت ترکش های خمپاره و یا گلوله قرار بگیرند ، حاضر نشدند در نماز شرکت کنند.بعد از صرف ناهار با هماهنگی فرمانده خط قرار شد رزمنده گانی را که در پست نگهبانی نیستند برای توجیه موقعیت و تشریح شرایط خط در پشت یک تپه جمع کنیم و مسئولین آموزش از همان ابتدا کار آموزش خودشان را شروع کنند.چند لحظه ای از تجمع دوستان رزمنده نگذشته بود که ناگهان صدای انفجار چند خمپاره بگوش ما رسید و همه بر روی زمین درازکش شدند و وقتی صداها خوابید بلند شدند و ناگهان دیدیم یکی از درجه داران بنام ابراهیمی که از بچه های مازندرانی بود و در مرکز توپخانه اصفهان خدمت میکرد از جایش بلند نمی شود، همه به سمت او رفتیم و ناگهان موجه شدیم نفس نمی کشد و وقتی اورا کمی حرکت دادیم مشاهده کردیم که یک ترکش کوچک از قسمت پشت قفسه سینه در حالیکه آمده بود دراز بکشد ، به او اصابت نموده و متاسفانه باعث شهادت او شده بود و این اولین شهید در اولین روز حضور گردان ما در خط مقدم بود(روحش شاد باد) شهادت این عزیز درجه دار اثر بسیار نامطلوبی در روحیه نیروهای ما گذاشت و همه را وارد یک شک جدید کرد و به آنها یاد آور شد که جنگ دیگر شوخی بردار نیست و جنگ نابرابر در اینجا جریان دارد و باید همه مواظب خودشان باشند.....
لطفا ادامه خاطرات این قسمت را برای جلوگیری از طولانی شدن این پست در پست های بعدی بنده (به شرط حیات) مطالعه فرمائید.انشاالله
http://rasekhoon.net/forum/thread/1043885/page1/ - خاطرات عملیات بیت المقدس
http://rasekhoon.net/forum/thread/1044666/page1/ - خاطرات دوران دفاع مقدس بخش دوم
http://rasekhoon.net/forum/thread/1044727/page1/ - خاطرات دوران دفاع مقدس بخش سوم