
عکس در کنار یک خمپاره انداز غنیمت گرفته شده
بنام خدا
مرحله سوم عملیات بیت المقدس و مجروح شدنم
پس از نثبیت مواضع و خاکریزهای گرفته شده در مرحله دوم عملیات بیت المقدس و بازسازی نیروی رزمنده که بسیار هم خسته شده بودند اعلام گردید که مرحله سوم عملیات بلافاصله با هدف آزادسازی خرمشهر عزیز انجام شود و رزمندگان که هدفشان در این عملیات در اصل آزادسازی خرمشهر بود بدون اینکه کوچکترین گله ای بکنند خود را آماده مرحله ای دیگر از عملیات کردند و این در حالی بود که اولا نیروهای بعثی مقدار زیادی از فتوحات قبلی خود را از دست داده بودند و شدیدا از این شکست های پی در پی ناراحت و زخمی خورده بودند و از طرف دیگر فرصتی برای دیدن منطقه عملیات جدید توسط فرماندهان وجود نداشت (طبق معمول فرماندهان هر گردان و ... از محل عملیات بازدیدی داشتند و با توجه به منطقه و موانع موجود توجیه می شدند). ضمنا نیروهای ستون پنجم هم بیکار ننشتند و دائما اطلاعات جابجائی نیروها و خبرهای داغ خود را به هر طریقی که ممکن بود به گوش دشمن بعثی میرساندند.
در این مرحله، قرارگاه نصر ماموریت یافت تا حرکت خود را به سمت خرمشهر آغاز نماید. نیروهای عمل کننده که متشکل از چهار تیپ مستقل سپاه پاسداران و دو تیپ ارتش بودند، در آخرین ساعات روز 1361/02/19 عملیات خود را آغاز کردند؛ اما به دلایلی که گفتم و هوشیاری دشمن و تمرکز نیرو در خطوط پدافندی اش، از لحظه شروع عملیات و حرکت نیروها با آتش بسیار سنگین از طرف دشمن بعثی مواجه شدیم، بگونه ای که در هر لحظه چندین گلوله خمپاره از انواع مختلف بر روی خطوط حرکتی ما میریخت بگونه ای که امکان حرکت نبود و رزمندگان مجبور به توقف می شدند تا از در معرض قرار گرفتن ترکش های خمپاره در امان باشند .اما دشمن بعثی تادندان مسلح که ظاهرا متوجه حمله جدید شده بود ، شروع به افزایش آتش خود کرد بگونه ای که حتی امکان ماندن در یک نقطه نبود و اکثر ما و رزمندگان سعی میکردیم تا جائی که امکان داشت خود را به محل اصابت گلوله قبلی خمپاره برسانیم چون امکان نداشت دو گلوله خمپاره در یک نفطه فرود بیاید و این را بارها دیده و آزمایش کرده بودیم اما مگر آتش دشمن اجازه حرکت بما را میداد.از طرفی هرلحظه تعداد نیروهای زخمی ما بیشتر می شد بگونه ای که امدادگران فرصت جمع کردن نیروها را نداشتند و خیلی از نیروها در زیر آتش مانده بودند.چند لحظه ای آتش دشمن کاهش یافت و گردان ما که بصورت یک صف و خط یک نفره بود برای رفتن به سمت محل عملیات حرکت کرد . هنوز فاصله زیادی را طی نکرده بودیم که مجددا با آتش دشمن روبرو شدیم.در همین هنگام بنده متوجه شدم که هر لحظه یک تعدادی از اطرافیانم مثل برگهائی که از درخت میریزند روی زمین میریختند و اینجا بود که متوجه شدم گلوله های خمپاره 60 که خیلی خطرناک بودند( زیرا این نوع خمپاره بدون اینکه کمترین صدائی از خود بروز دهد به زمین میخورد و منفجر می شد)بدون کمترین صدائی باعث این حادثه شده بود . از آنجائیکه شب بسیار تاریک بود و امکان روشن کردن چراغ قوه و وسائل روشنائی نبود و فقط میتوانستیم از روشنائی منورهای دشمن که هر لحظه اطراف را روشن میکرد استفاده کنیم، شروع به جستجوی چند نفر از همراهان کردم که ناگهان با صدای انفجار مهیبی یک لحظه خودم را در آسمان احساس کردم و دیگر هیچ چیز نفهمیدم. تا اینکه در یک لحظه خودم رادر کنار تعدادی مجروح دیگر در زیر چادر بیمارستان صحرائی که در محل استقرار قبلی برپا کرده بودند ، دیدم . هنوز در حالت بهت و نگرانی بودم که ناگهان امدادگران آمدند و سریع بنده و تعداد زیادی از مجروحان را بداخل هلیکوپتری که برای حمل مجروحان آمده بود ، گذاشتند(البته بهتر است بگویم داخل هلیکوپتر ریختند چون امکان جا دادن تمام مجروحان نبود) و بعد از مدتی که نمی دانم چقدر شد خود را در آمبولانسی دیدم که وارد بیمارستانی در شهر اهواز می شد و این در حالی بود که ساعتی از طلوع آفتاب گذشته بود . بمحض ورود آمبولانس ما را با برانکارد داخل بیمارستان بردند و شروع به بررسی وضعیت ما کردند و بنده تازه داشتم متوجه می شدم که در بیمارستان هستم و از جند نقطه مورد اصابت ترکش.خمپاره قرار گرفته ام . بمحض بستن محل های زخم امدادگری آمد و اعلام کرد چون تعداد مجروحان خیلی زیاد است و بیمارستان گنجایش این همه مجروح را ندارد تصمیم گرفته اند مجروحان سخت و شدید را بستری و بقیه مجروحان را که مشکلی برای جابجائی ندارند به استانهای دیگر منتقل کنند. بعد از چند ساعتی توقف در بیمارستان یکی از پرستاران به سراغ بنده آمد از او پرسیدم چه اتفاقی برایم افتاده و وضعیت عملیات به کجا کشیده است ؟ او گفت امدادگران شما را در حالیکه شدیدا مورد اصابت موج انفجار قرار گرفته و از چند نقطه نیز مورد اصابت ترکش قرار گرفته بودید در خط مقدم و پشت خاکریزها دیده اند و چون هنوز نفس می کشیدید شما را به بیمارستان صحرائی و سپس به اینجا آورده اند . اما نگران نباشید چون ترکش ها به نقاط حساس نخورده اند و بجز یکی از آنها که بزرگ و خیلی عمیق نبوده از باسن شما خارج شده و بقیه مشکلی برای شما نخواهند داشت و پس از انتقال به استانی دیگر با نظر دکترها برای بقیه ترکش ها تصمیم گیری خواهند کرد اما در مورد عملیات متاسفانه نیروهای خودی در انجام ماموریت خود توفیقی نیافتند و نتوانستند پیشروی کنند و ظاهرا این مرحله عملیات با شکست مواجه شده است. با توجه به اینکه تا اندازه ای موقعیت خودم را شناسائی کردم و کمی از نظر روحی بخاطر شکست عملیات ناراحت بودم درخواست کردم تا بنده را به استان دیگری منتقل نکنند و اجازه بدهند به خط برگردم .اما ظاهرا چون مورد اصابت موج انفجار قرار گرفته بودم فکر میکردند که متوجه نیستم چه درخواستی از آنها دارم و خلاصه بعد از چند ساعتی توقف در بیمارستان اهواز که فکر میکنم حدود ده ساعتی شد ما را با آمبولانس به فرودگاه اهواز بردند و پس از انتقال با برانکارد بداخل یک هواپیمای بوئینگ بزرگ که صندلی های آن را جمع کرده بودند و یکپارچه فقط کف هواپیما مشخص بود ، پرواز دادند و زمانیکه هواپیما در حال نشستن بود خلبان اعلام کرد که تا چند لحظه دیگر در فرودگاه شهر تبریز به زمین خواهیم نشست. به محض فرود هواپیما آمبولانس ها که از قبل آماده بودند به هواپیما نزدیک شدند و شروع به تخلیه مجروحان کردند و بنده هم با چندین مجروح دیگر تخلیه و به بیمارستان آذر تبریز(اگر نام بیمارستان را اشتباه نکرده باشم) بردند. ساعت حدود ده شب بود که ما را در بیمارستان تبریز بستری کردند و از همان لحظه ورود پذیرائی و رسیدگی به مجروحان آغاز شد نوبت به معاینه بنده که رسید دکتر دستور داد سریعا عکسبرداری انجام شود و پس از معاینات مشخص شد که از شش نقطه( دونقطه در قسمت ماهیچه ساق پا دو نقطه در باسن و دو نقطه در کمر ) مورد اصابت ترکش قرار گرفته ام و لذا مقرر شد پانسمان انجام شود تا اقدامات بعدی روز بعد و بعد از مشورت پزشکان اعلام گردد. هنوز فرصت نشده بود که موضوع مجروحیتم را به اطلاع خانواده یا دوستان برسانم که نگران نشوند و روز بعد از عملیات که دوستان همراه بنده و مسئولین گردان متوجه نبودن بنده و تعدادی از رزمندگان شده بودند مسئولین آمار و روابط عمومی گردان را برای تعیین تکلیف ما به بیمارستان صحرائی و اطراف فرستاده بودند اما از آنجائی که در بیمارستان صحرائی نتوانسته بودند اطلاعاتی از ما بدست بیاورند و ثبت کنند بدون خبر از اینکه مجروح شده ایم به گردان برگشته بودند . بعدها دوستان تعریف میکردند که همه فکر کرده اند شما به فیض شهادت رسیده اید اما خواست وتقدیر خداوند متعال نبود و ما لیاقت قرار گرفتن در صف و کنار شهدا را نداشتیم و زنده ماندیم.(این را از بنده حقیر بپذیرید که واقعا شهادت و شهید شدن لیاقت میخواهد و این مقام عظمی نصیب هر آدمی نخواهد شدو نمی شد و عزیزانی که شهید می شدندواقعا نورانی و دارای حالت خاص می شدند گوئی به آنها اعلام شده بود که به شهادت خواهند رسید) اواخر شب پرستاران بیمارستان که ما را نگران دیدند پرسیدند چه شده و چرا نگران هستید؟ گفتیم نگران عملیات هستیم و از طرفی هنوز نتوانسته ایم خبری به خانواده و دوستان بدهیم که نگران ما نباشند ، گفتند ظاهرا خبر رسیده که ادامه عملیات ناموفق شب گذشته امشب انجام خواهد شد و متاسفانه تکرار این عملیات در شب بعد نیز به شکست انجامید. و فرماندهان کل عملیات وقتی با شکست عملیات در این مرحله مواجه شده بودند ، تصمیم گرفته بودند تا برای انجام عملیات نهایی فرصت بیشتری به یگان ها داده شود تا بتوانند با آمادگی بیشتری در مرحله بعد جنگ را ادامه دهند. هم چنین مقرر شده بود که از دو تیپ المهدی (عج) و امام سجاد علیه السلام از قرارگاه فجر نیز در مرحله بعدی عملیات برای پر کردن جای خالی مجروحان و شهدا استفاده شود. پس از شنیدن نظرات پزشک معالج که اعلام کرد فعلا نیازی به در آوردن ترکش ها از بدنتان نیست و صلاح نیست آنها را خارج نمایند با همکاری پرسنل بیمارستان موضوع مجروح شدنم را ابتدا به دوستم که در اهواز و در سیاسی ایدئولوژی پادگان 92 زرهی اهواز بود اطلاع دادم و از ایشان خواستم به هر طریقی شده موضوع را به اطلاع مسئولین گردان بلال برسان تا نگران نباشند و سپس موضوع را بصورت خیلی دربسته به اطلاع برادر بزرگم که در یزد ساکن بود رساندم و از ایشان خواستم فقط به پدرم بگوید و سعی کند مادرم و همسرم از موضوع اطلاعی پیدا نکنند تا اینکه شرایط که بهتر شد با آنها تماس خواهم گرفت. بعد از ظهر آن روز با مشورت دکتر و برای جلوگیری از نگرانی خانواده که تصمیم گرفته بودند برای دیدن بنده به تبریز بیایند تصمیم گرفتم تا دراولین فرصت به شهر یزد منتقل شوم و خوشبختانه با همکاری بسیار خوب ستاد تخلیه مجروحین و شهدا بلیط قطار از تبریز به تهران و از تهران به یزد برای بنده تهیه شد و روز بعد با تهیه لباس شخصی و کفش و مقداری هدایا که از طرف مردم خونگرم و صمیمی تبریز به ما اهداء شده بود و قبل از اینکه برادرم به سمت تبریز حرکت کند انتقالم را به یزد را به اطلاعشان رساندم و گفتم در یزد منتظر بمانند تا بنده خودم به آنجا بیایم.خوشبختانه شرایط روحی بنده خیلی خوب شده بود و پس از رسیدن به تهران و چند ساعتی استراحت در ایستگاه قطار با قطاری دیگر که عازم جنوب شرق بود به سمت یزد حرکت کردیم و صبح روز بعد در ایستگاه قطار یزد با توجه به هماهنگی که از طریق مسئولین ستاد با بیمارستان امیرالمومنین یزد و خانواده ام کرده بودند ، ضمن دیدار با خانواده که همسر و فرزندم و پدر و مادر و خواهران و برادرانم هم بودند ، با آمبولانس به بیمارستان منتقل شدم .(البته تمامی تلاش بنده بر این بود که خانواده خیلی در جریان زخمها قرار نگیرند و فقط بدانند که سالم هستم و خوشبختانه آنها که بنده را دیدند بارها خدا را شکر میکردند و دیگر نگران بقیه مسائل نبودند و خیلی پیگیر موضوع نشدند. حدود سه روز در بیمارستان بستری بودم و بعد از آن با درخواست خودم در تاریخ 1361/02/28 به منزل منتقل شدم و این در حالی بود که هنوز عملیات اصلی برای آزاد سازی خرمشهر عزیز آغاز نشده بود .
اگر توفیقی حاصل شد ادامه این خاطرات را تا زمان اتمام دوران سربازی یکساله که 1361/05/19 خواهد بود به رشته تحریر در خواهم آورد.انشا الله
لینک های خاطرات قبلی از دوران دفاع مقدس
http://rasekhoon.net/forum/thread/1043885/page1/ - خاطرات عملیات بیت المقدس
http://rasekhoon.net/forum/thread/1044666/page1/ - خاطرات دوران دفاع مقدس بخش دوم
http://rasekhoon.net/forum/thread/1044727/page1/ - خاطرات دوران دفاع مقدس بخش سوم
http://rasekhoon.net/forum/thread/1046177/page1/ - خاطرات دوران دفاع مقدس بخش چهادم
http://rasekhoon.net/forum/thread/1046486/page1/ - خاطرات دوران دفاع مقدس بخش پنجم