0

نحوه اولین اعزام به جبهه بخش هفتم

 
shirdel2
shirdel2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1393 
تعداد پست ها : 5535
محل سکونت : یزد

نحوه اولین اعزام به جبهه بخش هفتم

تصویر از داخل يك نفربر عراقي سوخته

بنام خدا

ادامه خاطرات دوران دفاع مقدس اولین اعزام به جبهه - خط مقدم تنگه چزابه

در پست قبلی به آنجا رسیدیم که زمانیکه به قسمت جلو سیم های  خاردار نزدیک به خاکریز دشمن رسیدیم ناگهان نفر آخر گروه که یکی از بچه های خوب تهران بود به نام پهلوان که دارای هیکل رشیدی هم بود ناگهان به زمین خورد و گفت سوختم ، بلافاصله به همه گفتم زمین گیر شوند و روی زمین بخوابند و خودم را به بالای سر مجروح رساندم و از او سوال کردم که جه اتفاقی افتاده است که او گفت به نظرم تیر خورده ام ، گفتم تیر به کجات خورده گفت به زیر باسن سمت چپم ، خیلی برایم عجیب بود چون ما رو به دشمن و پشت به نیروهای خودی بودیم و فرد مجروح هم آخرین نفر گروه بود ،بنابر این نباید تیر از سمت نیروهای دشمن به وی اصابت کرده باشد بلکه احتمالا یکی از نگهبانان خودی که حواسش به گروه گشت نبوده تیری را شلیک کرده و تیر به این بخت برگشته خورده بود.... 

به فرد مجروح گفتم همراه با یکی از افراد گروه یا بصورت سینه خیز بطرف خط خودمان برگرد و یا اکنون که تا اینجا آمده ایم همینجا بمان تا ما یک بررسی از خط دشمن داشته باشیم و بیاییم تو را با خود ببریم.بنده خدا چاره ای نداشت و گفت باشد فقط سریع بروید و برگردید ،اگر توانستم میرم سمت خاکریز و گرنه صبر می کنم .لذا بنده با دو نفر دیگر به سمت خاکریز از کنار سیم های خاردار رفتیم(چون روش خنثی کردن مین را نمیدانستیم بداخل محوطه سیم های خاردار نرفتیم) تا اینکه به یک معبر که از قبل شناسائی کرده بودیم و به نظر میرسید گروه گشت عراقی ها هم از همین معبر به سمت خاکریزهای ما می آمدند برای شناسائی،رسیدیم و از معبر گذشته و به داخل یعنی پشت خاکریز دشمن رفتیم و پس از بررسی متوجه شدیم که اکثر سنگرها خالی و فقط اسله و مهمات در آن گذاشته بودند و نیروهای عراقی تعداد بسیار کمی هم که در خاکریز مانده بودند احتمالا در سنگرهایشان خواب بودند و لذا ما چون اجازه درگیری نداشتیم و فقط ماموریت ما شناسائی بود ،پس از شناسائی سنگرهای فعال دشمن و کشیدن کروکی آنه روی دست و کاغذ و نشان کردن آنها به سمت خاکریز خودمان و محلی که نیروی همراه مجروحمان را گذاشته بودیم برگشتیم و دیدیم تقریبا حرکتی نداشته و از او پرسیدم که چرا سینه خیز نرفتی به سمت خاکریز خودمان گفت یک درد عجیبی داخل شکمم احساس میکنم و نمیتوانم حرکت کنم .

خیلی عجیب بود چون تیر به زیر باسن او خورده بود و خونریزی هم داشت اما اینکه می گفت شکمش درد دارد برای بنده جای سوال بود اگرچه به همراهان گفتم ممکن است تیر به سمت شکم پیشروی کرده باشد اما فقط حدس بنده بود.بالاخره باید به هر طریقی شده سرباز مجروح را با خودم بر میگرداندم و امکان رفتن و آمدن هم نبود چون به نیمه های شب رسیده بودیم لذا دو نفر از همراهان را به سمت خاکریز فرستادم تا موضوه را به فرمانده خط اطلاع دهد و درخواست آمبولانس کنند تا موقع رسیدن معطل نشویم و خودم بصورت دراز کش روی زمین خوابیدم و گفتم دو نفر همراه دیگر مجروح را به روی پشت بنده بخوابانند و بصورت سینه خیز او را تا نزدیک خاکریز خودمان بردم .کار سختی نبود اما بعد که به خاکریز رسیدیم و دونفری که جلو رفته بودند با دو نفر امدادگر آمدند که مجروح را به سمت دیگر خاکریز ببرند تازه دیدم به راحتی نمیتوانند مجروح را بلند کنند و به من میگفتند تو چطور او را تا اینجا بصورت سینه خیز آورده ای و به آنه گفتم کاری نداشته و با یاری خدا آمدم.بهرحال به پشت خاکریز که رفتیم قبل از اینکه فرمانده هان توضیحی بخواهند ماشین آماده شد و تا بنده یک توضیح مختصری به آنها دادم و وضعیت خط دشمن را گفتم دیدم فرد مجروح را حرکت نمیدهند و سوال کردم چرا سریع او را به بیمارستان صحرائی نمی برید گفتند با شما کار دارد وقتی داخل ماشین شدم گفت دلم میخواهد همراهم بیائی و خیلی ترسیده بود و گریه میکرد لذا با اجازه فرماندهان با او به سمت بیمارستان صحرائی حرکت کردم و گفتم به محض رسیدن و تحویل او به بیمارستان بر خواهم گشت.در طول مسیر تقریبا دوست من داشت وصیت هایش را میکرد و وقتی به او گفتم چرا اینگونه رفتار میکنی ،به نظر میرسد مشکل خاصی نباشد و ان شاء الله با بیرون آوردن تیر مشکل بر طرف می شود و سریع خوب خواهی شد چون بنیه قوی داری ، گفت فقط به شما بگویم که من مطمئن هستم خواهم رفت و به آرزویم خواتهم رسید یعنی حتما شهید می شوم.ناگهان بهت زده شدم و کمی وحشت کردم که چگونه او به این فکر افتاده ،که به بیمارستان صحرائی رسیدیم و سریع با کمک دو نفر دیگر یک برانکادر آوردیم و مجروح را بداخل چادری که بیمارستان صحرائی بود بردیم . وقتی سراغ دکتر را گرفتیم گفتند خوابیده و الان بیدارش می کنیم تا بیاد. خلاصه نزدیک نیم ساعت طول کشید تا دکتر که یک پزشک عمومی بود با حالتی خواب زده آمد و وقتی دید مجروح بیتابی میکند یک معاینه سطحی از او کرد و اصلا توجهی به حرف های مجروح که میگفت داخل شکمم خیلی می سوزد نکرد و مرتب می گفت یک تیر کوچک کلاشینکف(اسلحه روسی) که این همه آه و ناله ندارد،بچه های بسیجی روی مین میروند اینقدر آه و ناله نمی کنند چرا شما که ارتشی هستی با این هیکل درشت اینقدر ناله میکنی و بالاخره گفت من اینجا وسیله ندارم و او را با آمبولانس روانه اهواز کردند....

ادامه مطلب در پست بعدی......

قسمت قبلی خاطرات در پست : https://www.rasekhoon.net/forum/thread/1066777/page1/

 

 

                  

سه شنبه 9 تیر 1394  5:50 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
دسترسی سریع به انجمن ها