ملیت :  ایرانی   -  قرن : 14 منبع : گنجینه دانشمندان (جلد هفتم)
سید نصراللَّه بنى‏صدر فرزند مرحوم صدرالعلماء همدانى از علماء معروف و محترم معاصر شهرستان همدان بوده‏اند. وى در آن سامان متولد شده و در بیت سیادت و فضیلت پرورش یافته و مقدمات و سطوح را در همدان و تهران خوانده آنگاه مهاجرت به نجف اشرف نموده و از محضر آیات عظام مرحوم آیت‏اللَّه آقا میرزا حسین نائینى و آیت‏اللَّه آقا ضیاءالدین عراقى و آیت‏اللَّه العظمى اصفهانى و دیگران استفاده نموده و پس از آن مراجعت به همدان و به خدمات روحى و اجتماعى و خدمت به مردم كه از اهم مهمات است پرداخته و از بسیارى از بارافتادگان و مستمندان دستگیرى نموده تا حدود سال 1391 قمرى كه در بیروت به رحمت حق پیوسته و به جوار اسلاف پاك خویش شتافته و جنازه‏اش حمل به نجف اشرف و در جوار جد گرامش مدفون شده است. نگارنده گوید: مرحوم آیت‏اللَّه بنى‏صدر از علماء متمكن و متنفذ همدان بودند و از غالب مراجع و دانشمندان عراق كه به همدان وارد مى‏شدند ضیافت نموده و پذیرائى گرم به عمل مى‏آوردند منزل وسیع اشرافى كه درش به روى همه باز بود داشتند سفرى كه مرحوم آیت‏اللَّه مجاهد علامه امینى صاحب (الغدیر) به همدان نمودند به ایشان وارد و مورد استقبال معظم‏له و مردم عالم دوست همدان واقع و ده شب در مسجد جامع در پیرامون ولایت مطلقه مولى‏الموحدین امیرالمومنین على بن ابى‏طالب علیه‏الصلوه والسلام با شركت تمام علماء و ده‏ها هزار از مردم على دوست همدان سخنرانى نموده و تاثیر و نفوذ عجیبى در مردم نمودند كه پس از گذشت ده‏ها سال هرگز خاطره آن فراموش نشود. خاطره‏اى از آیت‏اللَّه بنى‏صدر مرحوم آیت‏اللَّه بنى‏صدر داراى حكایات نادره و خاطره‏هاى عجیبه بودند كه یكى از آن را مى‏نگارم. در سفرى كه در محرم سال 1369 ق به همدان رفتم چند شبى را در ضیافت آن مرحوم به سر برده و از ملكات فاضله و سجایاى كریمانه ایشان استفاده نمودم شبى براى حقیر و بعضى از دوستان كه بودند حكایتى غریب نقل كردند كه عین آن را مى‏نویسم. فرمودند: چند سال قبل سفرى براى زیارت به عتبارت عالیات نموده و در كربلا معلى مشرف و خواستم براى زیارت به حرم مطهر حضرت ابى‏عبداللَّه الحسین (ع) مشرف شوم در ایوان حرم به یكى از دوستانم مرحوم آیت‏اللَّه آقاسید محمد طباطبائى كه از ائمه جماعت صحن مقدس حسینى بود برخورد كرده و پس از تجدید عهد و احوال‏پرسى گفتم آقا خبر تازه چه دارید. گفتند حكایت عجیبى دارم كه اخیرا واقع شده و هرگز از خاطرم محو نمى‏شود. گفتم آن چیست. گفت چند روز پیش در اینجا نشسته و انتظار ظهر را مى‏كشیدم كه وقت داخل شده نماز ظهر را بخوانم كه دیدم مردى غریب نورانى كه لباس متوسطى در برداشت نزد من آمده و سلام كرد و گفت آقاى طباطبایى یك اطاق سراغ دارى كه چند شبى در آن بمانم. من تعجب كردم كه این شخص كه هیچ وقت او را ندیده و نمى‏شناسم چطور از من منزل مى‏خواهد باز گفتم ممكن است از مردم اسم مرا شنیده و یا دیده كه من امام جماعت صحن و حرم مطهر هستم. پس فكر كردم به خاطرم آمد كه در نزدیكى منزل ما پیرزنى منزل كوچكى دارد كه یك اطاق آن را به مسافرین و زائرین كرایه مى‏دهد گفتم یك اطاق سراغ دارم اگر خالى باشد پس به آنجا رفته دیدم اتفاقا آن اطاق خالیست. پس آن مرد را معرفى كرده و در آنجا منزل دادم و چون خواستم بروم. به من گفت آقا اگر عصر كار نداشتید سرى به من بزنید. پس رفتم و بعد از ظهر كه روز چهارشنبه بود آمدم به سراغ او كه ببینم كیست و چه كاره است. و چون ساعتى نزد او نشستم هیبتى از او دیدم كه مانع شد بپرسم شما كیستید. پس گفت آیا میل دارید برویم جناب حر شهید را زیارت كنیم گفتم بى‏میل نیستم. پس حركت نموده و از میان نخلستانها كه راه قدیم حر بود رفتیم در وسط نخلستان صداى مهیبى شنیده متوجه شدم كه یك افعى بزرگ به سوى ما مى‏آید ترسیدم كه ممكن است آن حیوان خطرناك جهیده و ما را بكشد با نیش زهرآگین خود . پس آن مرد نورانى گفت: آقا ترسیدى؟ گفتم: بلى زیرا مار است ممكنست حمله كند و ما را بكشد گفت مى خواهى الان آن را بكشم. گفتم چطور اولا اینجا سنگ نیست كه بر سر او بزنى علاوه این مار را كه تاكنون مثلش را ندیده‏ام با سنگ و چوب كشته نمى‏شود. گفت با هیچكدام بلكه به اذن و اراده خدائى. پس رو به مار كرده و گفت بمیر به اذن خدا تا این جمله را گفت دیدم آن مار مانند چوب خشك از حركت افتاده و مرد. تعب كردم. پس گذشته و طولى نكشید به حر رسیدیم و در آن حدود نهر آبى بود كه از فرات منشعب مى‏شد و آب پائین بود به من گفت وضو دارى گفتم آرى. گفت تجدید نمى‏كنى گفتم آب پائین و اطراف این نهر گل است. پس خودش دیدم قدم بر سر آب گذارد و روى آب نشسته و وضو گرفت بدون اینكه فرو رود و یا آلوده به گل شود و آمد پس به حرم جناب حر رفته و زیارت نموده و فاتحه‏اى نثار كرده و به سوى شهر برگشتیم اول مغرب بود در صحن او خداحافظى كرده و رفت و من هم آمدم براى نماز ولى از اول نماز مغرب به یاد آن مرد بودم و در اطراف او فكر مى‏كردم كه آیا شعبده‏باز و یا جادوگر و یا واقعا از اوتاد و مردان حق است. پس در نماز عشاء فكرم به اینجا منتهى شد كه بعد از نماز به سراغ افعى بروم ناگر وجود خارجى نداشت معلوم مى‏شود كه آن مرد چشم‏بندى و شعبده كرده است. پس از نماز عشا به اتفاق نوكرم به آنجا رفته و در وسط نخلستان كه شب مهتابى بود دیدم كلاغهاى زیادى سرو صدا مى‏كنند و چون نزدیك شدیم آنها پرواز كرده و بالاى نخلها رفتند. پس دیدم نصفى از آن مار را خورده‏اند برگشتم و به منزل رفته و تا صبح در اطراف آن مرد فكر مى‏كردم صبح شد پس مشرف به حرم شده و بعد از نماز در اول و روز به منزل آن شخص رفتم و تا وارد شدم گفت شكر خدا را كه دیشب رفتى و لاشه مار را كه كلاغها نصف آن را خورده بودند دیدى تا از شك درآئى. پس تعجبم زیاد شد و ساعتى نزد او نشستم. و بعد گفت روز پنجشنبه زیارت اهل قبور مستحب است مایلید به قبرستان كربلا (وادى ایمن) برویم گفتم بفرمائید پس با او به قبرستان رفته و فاتحه خواندیم. پس از آن گفت آقاى طباطبائى برادران ما كه در قبرستان وادى‏السلام نجف آرمیده‏اند حق دارند. برویم آنها را زیارت گنیم گفتم آقا تا نجف چهارده فرسخ است دو روز باید در راه باشیم. فرمود آقا ما انشاءاللَّه زودتر مى‏رویم دست خود را به من بده و چشم خود را هم بگذار و یك صلوات بفرست. من همین كار را كردم و تا چشم گشودم دیدم در وادى‏السلام هستیم. پس فاتحه خواندیم. پس از آن گفت آقا تا اینجا آمدیم خلاف ادب است كه جدت حضرت على (ع) را زیارت نكنیم. گفتم آرى ولى من فكر مى‏كردم چون علماء و طلاب نجف كه غالبا شب جمعه كربلا مشرف مى‏شوند مرا مى‏شناسند ممكن است مرا دیده و بپرسند كى آمده و كجا هستید و كار ما ناتمام بماند. پس گفت آقا كسى از آشنایان و دوستان شما برخورد نخواهد كرد و یا شما را نخواهد دید. پس مشرف به حرم مطهر على (ع) شده و زیارت دوره به جا آورده و بیرون آمدیم و هیچكس از دوستان را ندیدم و چون به وادى برگشتیم گفت آقا دستت را به من ده و چشمت را هم بگذار و صلوات بفرست چنان كردم و چشم باز نمودم و دیدم كربلا هستم. نزدیك ظهر بود در راه طاقت نیاورده گفتم تو را به آن خدائى كه این مقام را به تو داده كیستى و از كجا به این مقام رسیده‏اى. گفت آقا من یك بنده خدا هستم كه اطاعت خدا نموده و اوامر و نواهى او را عمل كرده و به فرامین اجداد بزرگوار شما عمل كرده‏ام. این را گفت و از من جدا شد و من رفتم به نماز و دیگر آن روز و فرداى آن كه جمعه بود به واسطه گرفتاریها نتوانستم از آن مرد احوال‏پرسى كنم پس دو روز بعد به سراغ او رفتم و دیدم از دنیا رفته و صاحب خانه او آن پیرزن امور عجیبى از او نقل نمود و پس آمدم رفقا را خبر كرده و جریان احوال او را تعریف و او را با احترام در صحن مطهر دفن نمودیم. نگارنده گوید نظیر این حكایات بسیار از اوتاد و اخیار و ابدال دیده و شنیده‏ام كه براى اختصار از ذكر آن مى‏گذرم.