دلمون تنگ شده بود برای حامد ، برای حاج علی، برای شریفه ، برای کسایی که کاراشون رو حساب کتابه ، بیگدار به آب نمیزنن ؛ فرشته نیستن ولی اشتباه هم اگه میکنن ، جوری نیست که دلت بیاد سرزنششون بکنی ؛ یه جوری زندگی میکنن که با دیدنشون هم کیف میکنی که به به ، هم آه میکشی که کاش من هم این جوری باشم؟ دلمون برای قهرمان تنگ شده ...
راسخون : شاید اصولیش این بود که بذارم مجموعه «پدر» به یه جایی برسه ، بعد بنویسم؛ ولی میخوام همین میونه کار بنویسم ، پیش از اینکه داستان به جایی برسه که حسم رو خراب کنه. راستش چشم و دلمون ترسیده . عادت کردیم به اینکه آدمهای خوب داستانها که وجهه مذهبی هم دارن، همیشه یه جای کارشون بلنگه ؛ یا زن دوم یواشکی داشته باشن، یا خودروی لاکچریش کسی رو زیر و رو کرده باشه ، یا قدیمترا مال کسی رو یه جوری بالا کشیده باشن و کارای غلط دیگهای که بیننده پیش خودش بگه «زرشک ! اینم که...». دلمون تنگ شده بود برای حامد ، برای حاج علی، برای شریفه ، برای کسایی که کاراشون رو حساب کتابه ، بیگدار به آب نمیزنن ؛ فرشته نیستن ولی اشتباه هم اگه میکنن ، جوری نیست که دلت بیاد سرزنششون بکنی ؛ یه جوری زندگی میکنن که با دیدنشون هم کیف میکنی که به به ، هم آه میکشی که کاش من هم این جوری باشم؟ دلمون برای قهرمان تنگ شده ؛ برای کیف کردن تنگ شده.
این روزا این قدر اتفاقات تلخ مادی و معنوی دور و برمون میبینیم که کسی نباید نگران مغرور شدنمون باشه و دعا کنه تیم ملیمون ببازه. دلمون برد میخواد ، دلمون حامد میخواد ، دلمون حاج علی میخواد . آمار علمی که ندارم ، ولی فکر میکنم این دلتنگی مال باصطلاح بچه مذهبیها نیست؛ فکر میکنم نه تنها لیلاها ، که مسعودها هم بیرون از قصه ، دلشون برای دیدن حامدها تنگ شده.
آقایان عنقا، بهرنگی و هر عزیز دیگری که در ساخت «پدر» همکاری کردید ! دمتون گرم از اینکه کاری کردید که هفتهای چند ساعت با این قهرمانهای گاهی فراموش شده زندگی کنیم !
به قلم : علی تجرد
راسخون : شاید اصولیش این بود که بذارم مجموعه «پدر» به یه جایی برسه ، بعد بنویسم؛ ولی میخوام همین میونه کار بنویسم ، پیش از اینکه داستان به جایی برسه که حسم رو خراب کنه. راستش چشم و دلمون ترسیده . عادت کردیم به اینکه آدمهای خوب داستانها که وجهه مذهبی هم دارن، همیشه یه جای کارشون بلنگه ؛ یا زن دوم یواشکی داشته باشن، یا خودروی لاکچریش کسی رو زیر و رو کرده باشه ، یا قدیمترا مال کسی رو یه جوری بالا کشیده باشن و کارای غلط دیگهای که بیننده پیش خودش بگه «زرشک ! اینم که...». دلمون تنگ شده بود برای حامد ، برای حاج علی، برای شریفه ، برای کسایی که کاراشون رو حساب کتابه ، بیگدار به آب نمیزنن ؛ فرشته نیستن ولی اشتباه هم اگه میکنن ، جوری نیست که دلت بیاد سرزنششون بکنی ؛ یه جوری زندگی میکنن که با دیدنشون هم کیف میکنی که به به ، هم آه میکشی که کاش من هم این جوری باشم؟ دلمون برای قهرمان تنگ شده ؛ برای کیف کردن تنگ شده.
این روزا این قدر اتفاقات تلخ مادی و معنوی دور و برمون میبینیم که کسی نباید نگران مغرور شدنمون باشه و دعا کنه تیم ملیمون ببازه. دلمون برد میخواد ، دلمون حامد میخواد ، دلمون حاج علی میخواد . آمار علمی که ندارم ، ولی فکر میکنم این دلتنگی مال باصطلاح بچه مذهبیها نیست؛ فکر میکنم نه تنها لیلاها ، که مسعودها هم بیرون از قصه ، دلشون برای دیدن حامدها تنگ شده.
آقایان عنقا، بهرنگی و هر عزیز دیگری که در ساخت «پدر» همکاری کردید ! دمتون گرم از اینکه کاری کردید که هفتهای چند ساعت با این قهرمانهای گاهی فراموش شده زندگی کنیم !
به قلم : علی تجرد