خدايا باز باران آمد
اكبر بي قرار است
چرا كه كفش هاي خواهرش پاره
برادر نيز تب دارد
درون خانه نمدار
هزاران درد او دارد
زماني كه دعا كردند مردم
براي بارش باران
زمان بارش باران
تمام خانه ي آن ها
مثال روز باراني است
دو چشم مادر و خواهر
و حتي سقف نيز
غمگين و گريان است
دو چشم مادر از سردي اين خانه باراني ست
پدر پا درد دارد« آرتروز»، «واريس»
و پيش پاي دردآلود بابايش
كاسه اي لبريز باران است
و مادر با دو چشم اشكبارش
باز مي خندد
نگاه مادرش بر كاسه هاي پر شده از آب باران باز مي لغزد
و مي گويد:
خدايا شكر
كه باران باشد و هرگز نباشد خشكسالي!
دل اكبر پر است از غصه هاي خانواده
ولي دلخوش شود از شادماني هاي يك ملت
به چترش كه نگاهي مي كند آن نيز سوراخ است
مثل سقف خانه
و سقف خانه باراني ست
مثل چشمهاي سبز اكبر
و راهي شد به سوي مدرسه بي چتر
دلش مي خواست مثل مادر و بابا
صورت او نيز زير باران خيس باشد
تا كسي اشك درون صورت او را نبيند
و فكر مي كرد: خدا تدبيرها دارد
اگر ديدي زمان بارش باران كم و كم شد
بدان آن روز خدا يادش به ما بود
نگو رحمت نبود نعمت كجا بود؟
فاطمه كشراني-
عضو تيم ادبي هنري مدرسه
اكبر بي قرار است
چرا كه كفش هاي خواهرش پاره
برادر نيز تب دارد
درون خانه نمدار
هزاران درد او دارد
زماني كه دعا كردند مردم
براي بارش باران
زمان بارش باران
تمام خانه ي آن ها
مثال روز باراني است
دو چشم مادر و خواهر
و حتي سقف نيز
غمگين و گريان است
دو چشم مادر از سردي اين خانه باراني ست
پدر پا درد دارد« آرتروز»، «واريس»
و پيش پاي دردآلود بابايش
كاسه اي لبريز باران است
و مادر با دو چشم اشكبارش
باز مي خندد
نگاه مادرش بر كاسه هاي پر شده از آب باران باز مي لغزد
و مي گويد:
خدايا شكر
كه باران باشد و هرگز نباشد خشكسالي!
دل اكبر پر است از غصه هاي خانواده
ولي دلخوش شود از شادماني هاي يك ملت
به چترش كه نگاهي مي كند آن نيز سوراخ است
مثل سقف خانه
و سقف خانه باراني ست
مثل چشمهاي سبز اكبر
و راهي شد به سوي مدرسه بي چتر
دلش مي خواست مثل مادر و بابا
صورت او نيز زير باران خيس باشد
تا كسي اشك درون صورت او را نبيند
و فكر مي كرد: خدا تدبيرها دارد
اگر ديدي زمان بارش باران كم و كم شد
بدان آن روز خدا يادش به ما بود
نگو رحمت نبود نعمت كجا بود؟
فاطمه كشراني-
عضو تيم ادبي هنري مدرسه
/1001/