صبح یکی از روزهای آفتابی بهار 67، در یک کوچه بنبست، در جوار پایگاه هوایی دوشان تپه در تهران؛ پسر بچههای محله در حال بازی هستند؛ بیخیال جنگی که وارد هشتمین سال شده است.
به گزارش راسخون، وبلاگ کودکان سرزمین سرخ نوشت:
صبح یکی از روزهای آفتابی بهار 67، در یک کوچه بنبست، در جوار پایگاه هوایی دوشان تپه در تهران؛ پسر بچههای محله در حال بازی هستند؛ بیخیال جنگی که وارد هشتمین سال شده؛ سارا و زهرا، در انتهای بن بست، کنار یک در چوبیِ آبی رنگ چادرهای گلدارشان را سرکردهاند و عروسکها و اسباب بازیهایشان را روی حصیر کوچکی پهن کردهاند و خاله بازی میکنند.
هر از چند گاهی، یک هواپیمای جنگی F14 از آشیانهاش در پایگاه بر میخیزد و از بالای سر بچهها رد میشود؛ بچههای این محل با صدای غرش جتها و هلیکوپترها به دنیا آمدهاند و بزرگ شدهاند و دیدن یک هواپیما از نزدیک شگفتزده شان نمیکند.
مادر زهرا، زنبیل به دست از خانه بیرون میآید: «زهرا! تو اینجایی؟ چه معنی دارد دختر بنشیند درِ خانه؟ زشت است، بلند شید برید داخل بازی کنید».
مادر در را نیمه باز میگذارد و همینطور که چادرش را مرتب میکند، با اخم میگوید: «در را باز گذاشتم! وقتی برمیگردم اینجا نباشیها» ؛ مادر میرود و سارا و زهرا بیتوجه، به خاله بازیشان ادامه میدهند.
*موج انفجار، جیغهای سارا و بعد...
چند لحظه بعد اما، صدای جیغ آژیرها و بعد صدای رعدآسای هواپیمای دشمن و بعد بچههایی که فرصت فرار پیدا نمیکنند؛ صدای انفجارهای پی در پی! کوچه بن بست، موج انفجار، جیغهای سارا و بعد... خرد شدن شیشهها ترک برداشتن دیوارها.
بچهها و بزرگترها تا مدتها بهت زده این حادثهاند و بعد خانههای بهم ریخته، ظرفهای شکسته، شیشههای خرد شده، دیوارهای ترکش خورده و بعد...
و بچههایی که در کوچه حتی یک زخم هم برنداشتهاند! موج انفجار، به راحتی یک نسیم از بن بست گذشته است، اگر آن روز بچهها در کوچه بازی نمیکردند، اگر آن روز، مادر زهرا در خانه را باز نگذاشته بود؛ اگر سارا و زهرا، در بازی تعلل نمیکردند، اگر اینها نامش معجزه نیست! پس چیست؟ معجزههایی که آن روزها، هر لحظه در گوشهای از شهر ما به یادمان میآورد که تو هستی.
خدایا شکر! به خاطر اینکه ما را دیدی، به خاطر اینکه مراقبمان بودی، به خاطر اینکه مراقب معصومیت هایمان بودی، به این خاطر که در اوج بیرحمیها و ظلمتها رهایمان نکردی، به خاطر لحظه لحظه آن روزها تو را شکر.
شهر عزیزم، تهران! آن شبهای موشکباران که همه از تو فرار کردند؛ آن روزها که همه زمینها و خانههایشان را چوب حراج زدند و جانشان را برداشتند و تو را تنها گذاشتند، همان روزهایی که در تو اثری از پول و مقام و پیشرفت نبود.
آن روزها، من با تو ماندم تا آخرین نفس! دوستت داشتم با همان کوچههای تنگ بن بست، با همان خانههای کوچک آجر بهمنی، با همان ارسیهای چوبی، شیشههای رنگی، حوضهای کبود و ماهیهای گلی، با عطر پیچ های امین الدوله
امروز اما...
حالا که من بزرگ شدهام، حالا که تو خیلی بزرگتر شدهای، حالا که همه دوستت دارند، دیگر کسی از تو فرار نمیکند؛ حالا که نرخ زمینهایت مثل آسمان خراشهایت سر به فلک گذاشته است؛ حالا که دیگر نه یک وجب زمین برای باغچه برایت مانده و نه یک دریچه آسمان، امروز که همراه پرستوهای مهاجر مجبور شدهام ترکت کنم.
همیشه...همیشه یادت باشد، اگر بازهم روزی تنها شدی،بی کس شدی، اینجا، شاید کمی دورتر از تو! کسی که در خاک تو نفس کشیده است و بالیده است، هنوز هم تا آخرین نفس با تو میماند!
/7432/