سلام پسرم !مامان مهربان چند روزی برای شرکت توی سمینار حسابی سرش شلوغه. بعد از مدتها توی خونه موندن دوباره چند روزی شاغل شده .مامانت حسابی به این چند روز احتیاج داشت .نه استراحت محسوب میشه و نه اینکه پول زیادی دستش میاد .فقط اینکه بعد از این دوران طولانی بارداری و چند ماه بچه داری و تنهایی و غصه بعد از فوت پدرش دوباره برگرده به متن یک شغل حساس و حس بکنه که میتونه دوباره مفید باشه براش لازم بود .
راسخون به نقل از وبلاگ نامه هایی به باران : از حق نگذریم اونا هم دارند با دمشون گردو می شکنند که مامانت دوباره برگشته .چون هیچکس نمیتونه کارهای سمینار رو مثل مامان مهربان هندل کنه
این چند روز تو پیش خاله جونت هستی و میدونم که با وجود دخترخاله هات که خیلی دوستت دارن اصلا حوصله ات سر نمیره و خاله جون هم تا عصری که مامانی بر می گرده حسابی حواسش بهت هست . مامان هم که به اندازه مصرف یک ماه برات شیر فریز کرده و قاعدتا مشکل خاصی نخواهی داشت . دیروز عصر که مامان مهربان از سر کار برگشته بود همچین تو رو بغل می کرد و می بوسید که انگار یکساله که تو رو ندیده . حق هم داره برای یه مادر خیلی سخته جدا بودن از بچه اش . خیلی سخته موجود نازنینی رو که صبح تا شب توی آغوشته و لمسش می کنی بعد از پنج ماه مدام و مداوم دیدن یکروز کامل نبینی . خب دلت تنگ میشه و حق داری که اشکت دربیاد و قربون صدقه اش بری .
مامانت انقدر دلش برات تنگ شده بود که حتی اجازه نمی داد بغلت کنم و می گفت همه اش مال خودمه . بعد هم پرسید : چطور ممکنه یه مادر دلش بیاد بچه اش رو بذاره سر راه یا بده به پدرش ؟
امروز صبح با صدای غرغرهای تو از خواب بیدار شدم . روزهای قبل مامانت بغلت می کرد و آرومت می کرد و من هم خودم رو به خواب می زدم اما چون مامانی صبح زود رفته بود امروز من بغلت کردم و پشتت رو مالیدم و توی گوشت لالایی خوندم تا دوباره خوابیدی . کلاه سرت کردم و جوراب به پات و بعد حسابی توی پتو پیچیدمت و با کریر گذاشتمت توی ماشین تا بریم خونه خاله. هرچند بارها و بارها اینکار رو کرده بودم و با هم اینور و اونور رفته بودیم اما نمیدونم چرا امروز انقدر اضطراب داشتم . شاید به این خاطر که این اولین بار بود که من و تو تنهایی با هم توی ماشین بودیم و مامانی پیشمون نبود . مدام بر می گشتم و نگاه می کم که نکنه آفتاب توی صورتت بیفته یا پتوت کنار بره و سرما بخوری یا تکون بخوری و بیرون بیفتی و ...
داشتم به این فکر می کردم که اگر خدای نکرده یه روزی به هر دلیلی مامان مهربان توی زندگی ما نباشه من چه خاکی به سرم بکنم ؟
http://farzandedarya.blogsky.com/1392/08/06/post-133/%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1
7432