گویند: سقراط حکیم در غاری رفته و از مردم گوشهگیری کرده بود. در همان زمان، پادشاه آن منطقه بیمار شد و این پادشاه وزیری داشت که شاگرد سقراط بود. وزیر کسی را پیش سقراط فرستاد تا بیاید و پادشاه را معالجه کند، اما سقراط نیامد. پادشاه وزیر را دنبال او فرستاد. چون وزیر رفت، دید سقراط از گیاهان خشک لباسی بر تن کرده و مقداری سبزی آماده کرده است تا روزه خود را افطار کند. وزیر پیغام پادشاه را به سقراط رساند. سقراط نیز هر سخنی را با پاسخی رد میکرد. وزیر گفت: مجادله مکن و بپذیر که پادشاه را معالجه کنی. سقراط گفت: من نمیتوانم در خدمت پادشاه شما باشم. وزیر گفت: اگر میتوانستی در خدمت پادشاه ما باشی گیاه نمیخوردی. سقراط گفت: اگر تو میتوانستی گیاه بخوری در خدمت مخلوقی مانند خودت نمیبودی.
گویند: سقراط حکیم در غاری رفته و از مردم گوشهگیری کرده بود. در همان زمان، پادشاه آن منطقه بیمار شد و این پادشاه وزیری داشت که شاگرد سقراط بود. وزیر کسی را پیش سقراط فرستاد تا بیاید و پادشاه را معالجه کند، اما سقراط نیامد. پادشاه وزیر را دنبال او فرستاد. چون وزیر رفت، دید سقراط از گیاهان خشک لباسی بر تن کرده و مقداری سبزی آماده کرده است تا روزه خود را افطار کند. وزیر پیغام پادشاه را به سقراط رساند. سقراط نیز هر سخنی را با پاسخی رد میکرد. وزیر گفت: مجادله مکن و بپذیر که پادشاه را معالجه کنی. سقراط گفت: من نمیتوانم در خدمت پادشاه شما باشم. وزیر گفت: اگر میتوانستی در خدمت پادشاه ما باشی گیاه نمیخوردی. سقراط گفت: اگر تو میتوانستی گیاه بخوری در خدمت مخلوقی مانند خودت نمیبودی.
تازه های پیامک
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}