یکی از بزرگان فرزندی داشت بسیار بخیل که پس از مرگ پدر همواره از او شکایت میکرد که چرا هرچه داشته، بخشیده و برای او چیزی باقی نگذاشته است. این پسر چنان بخیل بود که اگر عزرائیل هم برای گرفتن جانش میآمد، حاضر بود، بمیرد، ولی تکهای نان به کسی ندهد. وی غلامی لاغر و نحیف از پدرش به ارث برده بود که لباس کهنهای بر تن داشت. روزی شخصی غلام را سرزنش کرد و گفت: میدانم خواجهات بسیار بخیل است و حتی مگسی هم نمیتواند از سفره او نصیبی ببرد، ولی چرا لباسهایت اینگونه پاره و کهنه است؟! آیا یک سوزن هم نداری که آن را بدوزی؟ غلام گفت: خواجه من چنان بخیل است که اگر از بصره تا بغداد خانهای پر از سوزن داشته باشد و با این حال جبرئیل و میکائیل و دیگر فرشتگان شفاعت کنند کعبه را گرو بگذارند و چند روز بیایند و بروند تا یک سوزن از او قرض بگیرند و پیراهن حضرت یوسف(ع) را بدوزند او نمیدهد و با ناراحتی میگوید ممکن است سوزنم را ببرید و آن را ساییده کنید!
یکی از بزرگان فرزندی داشت بسیار بخیل که پس از مرگ پدر همواره از او شکایت میکرد که چرا هرچه داشته، بخشیده و برای او چیزی باقی نگذاشته است. این پسر چنان بخیل بود که اگر عزرائیل هم برای گرفتن جانش میآمد، حاضر بود، بمیرد، ولی تکهای نان به کسی ندهد. وی غلامی لاغر و نحیف از پدرش به ارث برده بود که لباس کهنهای بر تن داشت. روزی شخصی غلام را سرزنش کرد و گفت: میدانم خواجهات بسیار بخیل است و حتی مگسی هم نمیتواند از سفره او نصیبی ببرد، ولی چرا لباسهایت اینگونه پاره و کهنه است؟! آیا یک سوزن هم نداری که آن را بدوزی؟ غلام گفت: خواجه من چنان بخیل است که اگر از بصره تا بغداد خانهای پر از سوزن داشته باشد و با این حال جبرئیل و میکائیل و دیگر فرشتگان شفاعت کنند کعبه را گرو بگذارند و چند روز بیایند و بروند تا یک سوزن از او قرض بگیرند و پیراهن حضرت یوسف(ع) را بدوزند او نمیدهد و با ناراحتی میگوید ممکن است سوزنم را ببرید و آن را ساییده کنید!