گویند روزی نایب السلطنه (پسر ناصرالدین شاه) به خانه آیتالله «کنی» وارد شد. آیتالله کنی به درد پا مبتلا بود و مجبور بود، پای خود را دراز کند. ازاینرو، از نایب السلطنه عذرخواهی و پای خود را دراز کرد. نایب السلطنه از این کار ناراحت شد و گفت: آقا! من هم پایم درد میکند، اجازه دهید، پایم را دراز کنم. آیت الله کنی فرمود: «من که پایم را دراز کردم، دستم را کوتاه نمودم. تو هم دستت را (از بیتالمال) کوتاه نما و پایت را دراز کن!»
گویند روزی نایب السلطنه (پسر ناصرالدین شاه) به خانه آیتالله «کنی» وارد شد. آیتالله کنی به درد پا مبتلا بود و مجبور بود، پای خود را دراز کند. ازاینرو، از نایب السلطنه عذرخواهی و پای خود را دراز کرد. نایب السلطنه از این کار ناراحت شد و گفت: آقا! من هم پایم درد میکند، اجازه دهید، پایم را دراز کنم. آیت الله کنی فرمود: «من که پایم را دراز کردم، دستم را کوتاه نمودم. تو هم دستت را (از بیتالمال) کوتاه نما و پایت را دراز کن!»