جمعه، 2 بهمن 1394
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما

روزی «ابوالعینا» به قصد رفتن نزد خلیفه از خانه‌اش خارج شد. دختر خردسالش از او پرسید: پدر جان! کجا می‌روی؟ گفت:‌ نزد خلیفه. دختر گفت: از این رفیق چه فایده‌ای به تو می‌رسد؟ پاسخ داد: هیچ. دیگر بار دختر پرسید: اگر نروی چه زیانی خواهی دید؟ پدر گفت: هیچ. آن‌گاه دختر گفت: «ای پدر! چرا چیزی را می‌پرستی که نه می‌شنود و نه می‌بیند و نه مشکلی از تو را حل می‌کند؟!» (مریم: 42) پدر از سخنان دختر متنبه شد و از رفتن به دربار خلیفه خودداری کرد.

روزی «ابوالعینا» به قصد رفتن نزد خلیفه از خانه‌اش خارج شد. دختر خردسالش از او پرسید: پدر جان! کجا می‌روی؟ گفت:‌ نزد خلیفه. دختر گفت: از این رفیق چه فایده‌ای به تو می‌رسد؟ پاسخ داد: هیچ. دیگر بار دختر پرسید: اگر نروی چه زیانی خواهی دید؟ پدر گفت: هیچ. آن‌گاه دختر گفت: «ای پدر! چرا چیزی را می‌پرستی که نه می‌شنود و نه می‌بیند و نه مشکلی از تو را حل می‌کند؟!» (مریم: 42) پدر از سخنان دختر متنبه شد و از رفتن به دربار خلیفه خودداری کرد.
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.