روزی «ابوالعینا» به قصد رفتن نزد خلیفه از خانهاش خارج شد. دختر خردسالش از او پرسید: پدر جان! کجا میروی؟ گفت: نزد خلیفه. دختر گفت: از این رفیق چه فایدهای به تو میرسد؟ پاسخ داد: هیچ. دیگر بار دختر پرسید: اگر نروی چه زیانی خواهی دید؟ پدر گفت: هیچ. آنگاه دختر گفت: «ای پدر! چرا چیزی را میپرستی که نه میشنود و نه میبیند و نه مشکلی از تو را حل میکند؟!» (مریم: 42) پدر از سخنان دختر متنبه شد و از رفتن به دربار خلیفه خودداری کرد.
روزی «ابوالعینا» به قصد رفتن نزد خلیفه از خانهاش خارج شد. دختر خردسالش از او پرسید: پدر جان! کجا میروی؟ گفت: نزد خلیفه. دختر گفت: از این رفیق چه فایدهای به تو میرسد؟ پاسخ داد: هیچ. دیگر بار دختر پرسید: اگر نروی چه زیانی خواهی دید؟ پدر گفت: هیچ. آنگاه دختر گفت: «ای پدر! چرا چیزی را میپرستی که نه میشنود و نه میبیند و نه مشکلی از تو را حل میکند؟!» (مریم: 42) پدر از سخنان دختر متنبه شد و از رفتن به دربار خلیفه خودداری کرد.