«علی دقاق»، از عارفانی بود که بسیار به زیارت خانه کعبه میرفت و در این راه سختیهای بسیاری را تحمل میکرد. روزی در راه کعبه از خستگی بر زمین افتاد و به درگاه خداوند با ناراحتی چنین شکایت کرد: همواره دل در گرو عشق تو داشته و همیشه در راه تو گام برداشتهام، ولی هیچ حاصلی نیافته و هر روز بیسر و سامانتر گشتهام. نمیدانم سرانجام چه خواهد شد و بخت، مرا چه وقت یاری خواهد کرد. هنگام شب هاتف غیبی به او خبر داد که اگر تو را نمیخواستم و توجهی به تو نداشتم، راه این خانه را به تو نشان نمیدادم. پس همین توفیق و بهروزی برای تو بس که شوق دیدار خود را در دل تو زنده نگه داشته و تو را نیازمند هیچکس نکردهام.
«علی دقاق»، از عارفانی بود که بسیار به زیارت خانه کعبه میرفت و در این راه سختیهای بسیاری را تحمل میکرد. روزی در راه کعبه از خستگی بر زمین افتاد و به درگاه خداوند با ناراحتی چنین شکایت کرد: همواره دل در گرو عشق تو داشته و همیشه در راه تو گام برداشتهام، ولی هیچ حاصلی نیافته و هر روز بیسر و سامانتر گشتهام. نمیدانم سرانجام چه خواهد شد و بخت، مرا چه وقت یاری خواهد کرد. هنگام شب هاتف غیبی به او خبر داد که اگر تو را نمیخواستم و توجهی به تو نداشتم، راه این خانه را به تو نشان نمیدادم. پس همین توفیق و بهروزی برای تو بس که شوق دیدار خود را در دل تو زنده نگه داشته و تو را نیازمند هیچکس نکردهام.