گویند درویشی صاحب همت با پادشاهی دارای شوکت، معاشرت و گفتوگو داشت. روزی درویش احساس کرد پادشاه با او رفتار سردی دارد و به وی توجهی نمیکند. پس از اندیشه و جستوجوی بسیار، دریافت رفتوآمد بسیار او نزد پادشاه، برای وی ملالآور شده است. ازاینرو، از رفتن نزد پادشاه و نشست و برخاست با او خودداری کرد. روزی پادشاه او را در گذرگاهی دید و از او پرسید: چه شد که از ما بریدی؟ درویش گفت: چون دانستم نیامدن، موجب حالپرسی سلطان از من است و آمدن، موجب اظهار ملال!
گویند درویشی صاحب همت با پادشاهی دارای شوکت، معاشرت و گفتوگو داشت. روزی درویش احساس کرد پادشاه با او رفتار سردی دارد و به وی توجهی نمیکند. پس از اندیشه و جستوجوی بسیار، دریافت رفتوآمد بسیار او نزد پادشاه، برای وی ملالآور شده است. ازاینرو، از رفتن نزد پادشاه و نشست و برخاست با او خودداری کرد. روزی پادشاه او را در گذرگاهی دید و از او پرسید: چه شد که از ما بریدی؟ درویش گفت: چون دانستم نیامدن، موجب حالپرسی سلطان از من است و آمدن، موجب اظهار ملال!