بگرستم زار پیش آن کام و هوا گفتا مگری پند همی داد مرا پنداشت مگر کآب نماند فردا نتوان کردن تهی به ساغر دریا
بگرستم زار پیش آن کام و هوا
گفتا مگری پند همی داد مرا
پنداشت مگر کآب نماند فردا
نتوان کردن تهی به ساغر دریا
گفتا مگری پند همی داد مرا
پنداشت مگر کآب نماند فردا
نتوان کردن تهی به ساغر دریا