خالت که بر آن عارض مهوش زدهاند یارب که چه دلگشا و دلکش زدهاند ای بس که در آرزوی رویت خود را چشم و دل من بر آب و آتش زدهاند
خالت که بر آن عارض مهوش زدهاند
یارب که چه دلگشا و دلکش زدهاند
ای بس که در آرزوی رویت خود را
چشم و دل من بر آب و آتش زدهاند
یارب که چه دلگشا و دلکش زدهاند
ای بس که در آرزوی رویت خود را
چشم و دل من بر آب و آتش زدهاند