پیوسته عطش به جان او خنجر زد زینب ز غمش به سینه و بر سر زد تا تیر سیاه شب رها شد ای وای! خورشید به روی نیزهها پرپر زد زنبق سلیمان نژاد
پیوسته عطش به جان او خنجر زد
زینب ز غمش به سینه و بر سر زد
تا تیر سیاه شب رها شد ای وای!
خورشید به روی نیزهها پرپر زد
زنبق سلیمان نژاد
زینب ز غمش به سینه و بر سر زد
تا تیر سیاه شب رها شد ای وای!
خورشید به روی نیزهها پرپر زد
زنبق سلیمان نژاد