فریاد! که آفتاب بیتاب شده شرمنده و منفعل ز خود، آب شده از سوز عطش به گوشه ویرانه با یاد پدر، رقیه در خواب شده خسرو آقایاری
فریاد! که آفتاب بیتاب شده
شرمنده و منفعل ز خود، آب شده
از سوز عطش به گوشه ویرانه
با یاد پدر، رقیه در خواب شده
خسرو آقایاری
شرمنده و منفعل ز خود، آب شده
از سوز عطش به گوشه ویرانه
با یاد پدر، رقیه در خواب شده
خسرو آقایاری