به پدرم گفتم یک مشورت می خواهم گفت چی؟ گفتم کسی که تیر خورده به پهلوش چی براش ببرم؟ گفت بهتر از هر چیز کمپوت آناناسه.
بالاخره یک روز صبح زنگ زدم به آن بزرگوار و گفتم کی بیام دیدنتون؟ گفت هر وقت اومدی قدمت روی چشم.
گفتم نه، یک ساعتی را مشخص کن که دیگه قطعی بیام چون اگه وعده نکنم دوباره هی کار پیش میاد و عقب میفته و من شرمنده تر می شم، همین الان بیام؟ گفت یازده و نیم بیا.
یک ربع به دوازده بود که کمپوت بدست خانه را پیدا کردم و زنگ زدم. پسرش در را باز کرد. مهمان داشت. چهار پنج نفر که بعد از یک دقیقه معلوم شد از همانها هستند که من به همه شان می گفتم "مقامات"!
هی از آن بزرگوار می پرسیدند کم و کسری نداری؟ آن بنده خدا هم سعی می کرد مشکلات را بشکل کلی و نه فردی برایشان روشن کند به این امید که شاید قدمی یا قلمی تکان بدهند. بعد از چند بار تکرار چه مشکلی داری و توضیح مشکلات، آخرِ سر بزرگترشان گفت: لطف کنید همه ی اینها را که توضیح دادید بنویسید و به ما بدهید! فهمیدم که هنوز آش همان آش و کاسه همان کاسه است؛ یک عده کارشان را انجام نمی دهند و یک عده مظلوم واقع می شوند، آخرش هم آنها که مسؤولند خیلی که هنر کنند پای درددل طرف می نشینند و بعد از چند دقیقه می گویند همه را بنویس و به ما بده! یعنی بجای پیگیری و حل مشکل، یک کار تازه هم برای طرف می تراشند. بگذریم!
چند تا چیز دیگه هم فهمیدم که در پستهای بعدی می نویسم.