مسیر جاری :
ذکر فرج امروز دعای همگان است
روز عرفه آمد و این مرغ دل من
پرواز کنان رو به سوی کرب و بلا شد
با ذکر حسین آمدهام توبه کنم من
نامش ببرم این دل سنگم چو طلا شد
ذکر فرج امروز...
عرفه آمده از یار خبر نیست چرا؟
عرفه آمده از یار خبر نیست چرا؟
چقدر ناله زنم آه، کجایی آقا
رمضان که نشد و این عرفه هم نشد و
پس قرار من و تو کی و کجا ای جانا
روز عرفه آمد و دل غرق ثنا شد
روز عرفه آمد و دل غرق ثنا شد
روز خجل از معصیت و روز دعا شد
بار گنه و معصیت آورده گنهکار
روز کرم و رحمت بی حد خدا شد
عرفه وقتی میاد بوی محرم میرسه
عرفه وقتی میاد بوی محرم میرسه
بوی آه و ناله و گریه و ماتم میرسه
عرفه وقتی میاد دلا رو ماتم میگیره
دیگه از فردا دل فاطمه رو غم میگیره
تنگ غروب عرفه غم تو دلم پا میگیره
تنگ غروب عرفه غم تو دلم پا میگیره
دلم هوایی می شه و بونهی آقا میگیره
این روزایی که دم به دم غریبی رو حس میکنم
با گریه یاد غربت عزیز نرگس...
عرفه آمده یعنی که مهیا باشید
عرفه آمده یعنی که مهیا باشید
تا که همراه شوید با غم و اشک زهرا
سینه زنها چقدر فرصتمان محدود است
پرچم و پیرهن آماده کنید بهر عزا
عرفه، معرفت یار به دلدار بود
عرفه، معرفت یار به دلدار بود
عرفه، جلوهگه دیده بیدار بود
عرفه، راز و نیاز است به پهنای وجود
عرفه، گریه عشق است به هنگام سجود
شرح دعای عرفه، خون دلِ خونِ خداست
شرح دعای عرفه، خون دلِ خونِ خداست
فلسفهی وجودیاش، غم تمام انبیاست
بر دل حکومت میکند هر جملهاش دانی چرا؟
چون عرفه ورودِ به محرم و کربلاست
در دعای عرفه روح دعا میخواهم
در دعای عرفه روح دعا میخواهم
من ز دریای کرم کرببلا میخواهم
عرفاتی نشدم کرببلایی نشدم
من ز ساقی بلی جام بلا میخواهم
هر سال عرفه دلم میگیره
هر سال عرفه دلم میگیره
از هجر تو دم به دم میگیره
آشفته و بیقرار و خسته
بازم دلامونو غم میگیره
گروه بندی
تازه های پیامک
ویژه نامه ها
بیشترین بازدید هفته
کس نیست که مهر تو درو شاید بست
کهف التقی، بدر الشرف، نور الهدا، ابن الرضا
میان عاشق و معشوق فرق بسیار است
گفتمش نقاش را ، نقشی بکش از معرفت
با قلم نقش تو را ، با وسعت دریا کشید
فدایت ای گل زیبای هستی
نمی دانم کجا بی من نشستی
قشنگی های دنیایم تو هستی
یگانه...
تا زمین در گردش و تا آسمان در چرخش است
یاد یاران چون شما بر قلب ما آرامش...
يك ارزن از دستش نمي ريزه ! «ضرب المثل ايراني»
مهارت های زندگی | اسرار علم و دانش: نکته ده
بانوی پهلو شکسته شِکوه از دردش نکرد
نفس ها ناله های زار شد، آیا نمی آیی؟