یک بز و نیم بز
پیرزنی بود که از مال دنیا فقط سه بزداشت. شبی دزد آمد و بزها را برد. پیرزن، گریان و نالان پیش داروغه رفت و گفت:
نویسنده: محمدرضا شمس
پیرزنی بود که از مال دنیا فقط سه بزداشت. شبی دزد آمد و بزها را برد. پیرزن، گریان و نالان پیش داروغه رفت و گفت:
«آقای داروغه، قربون داغ داغکت
یک داغ و دو داغ و نیم داغکت
یک بزو دو بزو نیم بزی داشتم
یک دزد و دو دزد و نیم دزدی اومد
یک بزو دو بزو نیم بزم رو برد.»
داروغه، پیرزن را پیش قاضی فرستاد. پیرزن گریهکنان گفت:
«آقای قاضی، قربون قاض قاضکت
یک قاض و دو قاض و نیم قاضکت
یک بزو دو بزو نیم بزی داشتم
یک دزد و دو دزد و نیم دزدی اومد
یک بزو دو بزو نیم بزم رو برد.»
قاضی گفت: «برو پیش وزیر.»
پیرزن رفت پیش وزیر و با گریه گفت:
«آقای وزیر، قربون وزوزکت
یک وز و دو وز و نیم وزکت
یک بزو دو بزو نیم بزی داشتم
یک دزد و دو دزد و نیم دزدی اومد
یک بزو دو بزو نیم بزم رو برد.»
وزیر او را پیش پادشاه فرستاد. پیرزن، گریان و نالان به پادشاه گفت:
«آقای پادشاه، قربون پادپادکت
یک پاد و دوپاد ونیم پادکت
یک بزو دو بزو نیم بزی داشتم
یک دزد و دو دزد و نیم دزدی اومد
یک بزو دو بزو نیم بزم رو برد.»
پادشاه گفت:
«یک راه و دو راه و نیم راهی میری
یک باغ و دو باغ و نیم باغی میری
یک چوب و دو چوب و نیم چوبی برمیداری
سر جاده میایستی، بزت رو از سه نفر که رد میشن، میگیری.»
پیرزن، یک راه و دو راه و نیم راهی رفت.
یک باغ و دو باغ و نیم باغی رفت.
یک چوب و دو چوب و نیم چوبی برداشت.
رفت سر جاده ایستاد. دید سه نفر بزهاش را میبرند. با چوب دنبالشان کرد. دزدها ترسیدند و فرار کردند. پیرزن بزها را برداشت و خوشحال و خندان به خانه برگشت.
منبع مقاله :
شمس، محمدرضا؛ (1394)، افسانههای اینورآب، تهران: نشر افق، چاپ اول.
«آقای داروغه، قربون داغ داغکت
یک داغ و دو داغ و نیم داغکت
یک بزو دو بزو نیم بزی داشتم
یک دزد و دو دزد و نیم دزدی اومد
یک بزو دو بزو نیم بزم رو برد.»
داروغه، پیرزن را پیش قاضی فرستاد. پیرزن گریهکنان گفت:
«آقای قاضی، قربون قاض قاضکت
یک قاض و دو قاض و نیم قاضکت
یک بزو دو بزو نیم بزی داشتم
یک دزد و دو دزد و نیم دزدی اومد
یک بزو دو بزو نیم بزم رو برد.»
قاضی گفت: «برو پیش وزیر.»
پیرزن رفت پیش وزیر و با گریه گفت:
«آقای وزیر، قربون وزوزکت
یک وز و دو وز و نیم وزکت
یک بزو دو بزو نیم بزی داشتم
یک دزد و دو دزد و نیم دزدی اومد
یک بزو دو بزو نیم بزم رو برد.»
وزیر او را پیش پادشاه فرستاد. پیرزن، گریان و نالان به پادشاه گفت:
«آقای پادشاه، قربون پادپادکت
یک پاد و دوپاد ونیم پادکت
یک بزو دو بزو نیم بزی داشتم
یک دزد و دو دزد و نیم دزدی اومد
یک بزو دو بزو نیم بزم رو برد.»
پادشاه گفت:
«یک راه و دو راه و نیم راهی میری
یک باغ و دو باغ و نیم باغی میری
یک چوب و دو چوب و نیم چوبی برمیداری
سر جاده میایستی، بزت رو از سه نفر که رد میشن، میگیری.»
پیرزن، یک راه و دو راه و نیم راهی رفت.
یک باغ و دو باغ و نیم باغی رفت.
یک چوب و دو چوب و نیم چوبی برداشت.
رفت سر جاده ایستاد. دید سه نفر بزهاش را میبرند. با چوب دنبالشان کرد. دزدها ترسیدند و فرار کردند. پیرزن بزها را برداشت و خوشحال و خندان به خانه برگشت.
منبع مقاله :
شمس، محمدرضا؛ (1394)، افسانههای اینورآب، تهران: نشر افق، چاپ اول.
مقالات مرتبط
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}