سه عاشق
سه برادر بودند که یک دختر عمو داشتند. هر وقت یکی از آنها به خانهی عمو میرفت، عمو میگفت: «دخترم رو به تو میدم.»
نویسنده: محمدرضا شمس
سه برادر بودند که یک دختر عمو داشتند. هر وقت یکی از آنها به خانهی عمو میرفت، عمو میگفت: «دخترم رو به تو میدم.»
تا اینکه دختر بزرگ شد. برادرها به خواستگاری دختر رفتند. عمو برای اینکه برادرزادههایش دلگیر نشوند، گفت: «من به هر کدوم از شما، صد اشرفی میدم که از این ده برید و با مردم معامله و معاشرت کنید. دخترم رو به کسی میدم که پول بیشتری به دست بیاره.»
سه برادر از ده رفتند و به شهر رسیدند. در شهر میگشتند که دیدند یک نفر داد میزند: «قالیچه داریم، قالیچه داریم.»
برادر بزرگ پرسید: «خاصیت این قالیچه چیه؟»
فروشنده جواب داد: «اگر سوارش بشی و نیت کنی، تو رو به هر جا بخوای میرسونه.»
برادر بزرگ صد اشرفی را داد و قالیچه را خرید.
روز بعد دیدند دوباره یکی داد میزند: «کاسه داریم، کاسه داریم.»
برادر وسطی پرسید: «این کاسه چه فایدهای داره؟»
فروشنده جواب داد: «اگر با این کاسه هفت مرتبه آب روی سر مرده بریزی، فوری زنده میشه.» برادر وسطی صد اشرفی را داد و کاسه را خرید.
روز سوم، در بازار قدم میزدند که دیدند یک نفر داد میزند: «جام بلور داریم، جام بلور داریم.»
برادر کوچک رفت و پرسید: «خاصیت این جام چیه؟»
فروشنده جواب داد: «اگر نیت کنی، هر چیزی رو که دوست داری توی اون میبینی.»
برادر کوچک صد اشرفی را داد و جام را خرید.
سه برادر نیت کردند و توی جام دیدند دختر عموشان مرده و در غسالخانه است.
فوری سوار قالی شدند و خود را به ده رساندند. جلو رفتند و هفت کاسه آب روی سر دختر عمو ریختند. دختر زنده شد. برادرها خوشحال شدند، اما بعد سر دختر دعواشان شد. یکی میگفت: «اگر من جام رو نخریده بودم، شما از مردن دختر عمو باخبر نمیشدید.»
دیگری میگفت: «اگر من قالی رو نخریده بودم، شما به موقع نمیرسیدید.»
سومی گفت: «اگر کاسهی من نبود، او زنده نمیشد.»
پیش کدخدای ده رفتند. کدخدا گفت: «دختر مال برادری است که کاسه رو خریده. چون بدون کاسه، اومدن شما هیچ فایدهای نداشت.»
به حکم کدخدا، دختر عمو با برادر وسطی ازدواج کرد.
منبع مقاله :
شمس، محمدرضا؛ (1394)، افسانههای اینورآب، تهران: نشر افق، چاپ اول.
تا اینکه دختر بزرگ شد. برادرها به خواستگاری دختر رفتند. عمو برای اینکه برادرزادههایش دلگیر نشوند، گفت: «من به هر کدوم از شما، صد اشرفی میدم که از این ده برید و با مردم معامله و معاشرت کنید. دخترم رو به کسی میدم که پول بیشتری به دست بیاره.»
سه برادر از ده رفتند و به شهر رسیدند. در شهر میگشتند که دیدند یک نفر داد میزند: «قالیچه داریم، قالیچه داریم.»
برادر بزرگ پرسید: «خاصیت این قالیچه چیه؟»
فروشنده جواب داد: «اگر سوارش بشی و نیت کنی، تو رو به هر جا بخوای میرسونه.»
برادر بزرگ صد اشرفی را داد و قالیچه را خرید.
روز بعد دیدند دوباره یکی داد میزند: «کاسه داریم، کاسه داریم.»
برادر وسطی پرسید: «این کاسه چه فایدهای داره؟»
فروشنده جواب داد: «اگر با این کاسه هفت مرتبه آب روی سر مرده بریزی، فوری زنده میشه.» برادر وسطی صد اشرفی را داد و کاسه را خرید.
روز سوم، در بازار قدم میزدند که دیدند یک نفر داد میزند: «جام بلور داریم، جام بلور داریم.»
برادر کوچک رفت و پرسید: «خاصیت این جام چیه؟»
فروشنده جواب داد: «اگر نیت کنی، هر چیزی رو که دوست داری توی اون میبینی.»
برادر کوچک صد اشرفی را داد و جام را خرید.
سه برادر نیت کردند و توی جام دیدند دختر عموشان مرده و در غسالخانه است.
فوری سوار قالی شدند و خود را به ده رساندند. جلو رفتند و هفت کاسه آب روی سر دختر عمو ریختند. دختر زنده شد. برادرها خوشحال شدند، اما بعد سر دختر دعواشان شد. یکی میگفت: «اگر من جام رو نخریده بودم، شما از مردن دختر عمو باخبر نمیشدید.»
دیگری میگفت: «اگر من قالی رو نخریده بودم، شما به موقع نمیرسیدید.»
سومی گفت: «اگر کاسهی من نبود، او زنده نمیشد.»
پیش کدخدای ده رفتند. کدخدا گفت: «دختر مال برادری است که کاسه رو خریده. چون بدون کاسه، اومدن شما هیچ فایدهای نداشت.»
به حکم کدخدا، دختر عمو با برادر وسطی ازدواج کرد.
منبع مقاله :
شمس، محمدرضا؛ (1394)، افسانههای اینورآب، تهران: نشر افق، چاپ اول.
مقالات مرتبط
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}