پسر باهوش
در زمانهای قدیم، جوانی با پدر و مادر پیرش در شهر دور افتادهای زندگی میکرد. آنها شب و روز کشت و کار میکردند و زحمت میکشیدند، ولی زندگیشان هر روز سختتر میشد. تا اینکه یک روز، جوان به سرش
نویسنده: محمدرضا شمس
در زمانهای قدیم، جوانی با پدر و مادر پیرش در شهر دور افتادهای زندگی میکرد. آنها شب و روز کشت و کار میکردند و زحمت میکشیدند، ولی زندگیشان هر روز سختتر میشد. تا اینکه یک روز، جوان به سرش زد پیش جادوگر برود و از او بخواهد بختش را سفید کند. از پدر و مادرش خداحافظی کرد و راه افتاد. هفت شبانهروز رفت تا به یک خانهی سیاه رسید. در آن خانه پیرزنی زندگی میکرد. فکر کرد پیرزن همان جادوگر است. گفت: «بخت سیاهی دارم، اومدهام بختم رو سفید کنی.»
پیرزن گفت: «من جادوگر نیستم. باید هفت شبانهروز دیگر راه بری و از دریای بزرگی بگذری تا به خونهی جادوگر برسی.»
بعد گفت: «وقتی رسیدی، از قول من به او بگو زبان دخترم بسته شده، باید چی کار کنم؟» جوان راه افتاد. رفت و رفت تا به یک غار رسید. داخل غار پیرمردی با موهای سفید و بلند، نماز میخواند. نمازش که تمام شد، از او پرسید: «کجا میری؟»
جوان گفت: «میرم پیش جادوگر، بختم رو سفید کنه.»
پیرمرد گفت: «از قول من، از او بپرس چی کار کنم وضعم خوب بشه؟»
جوان راه افتاد و رفت تا به دریا رسید. با خودش گفت: «حالا چطوری از دریا رد شم؟»
ناگهان اژدهای بزرگی از آب بیرون آمد و پرسید: «کجا میری؟»
گفت: «اون طرف آب، پیش جادوگر.»
اژدها گفت: «من تو رو به اون طرف دریا میبرم، به شرطی که وقتی پیش جادوگر رسیدی، از او بپرسی من چطوری میتونم پرواز کنم؟»
بعد جوان را پشتش سوار کرد و به آن طرف دریا برد. جوان رفت تا به کوه بلندی رسید. جادوگر سر کوه زندگی میکرد. جوان جلو رفت و سلام کرد.
جادوگر گفت: «چه حاجتی داری؟»
گفت: «چهار حاجت دارم.»
جادوگر گفت: «سه حاجتت رو روا میکنم، یکی رو فراموش کن.»
جوان فکر کرد و از حاجت خود گذشت. بعد جواب سه حاجت دیگر را گرفت و برگشت. رفت تا کنار دریا رسید. اژدها گفت: «از جادوگر پرسیدی؟»
جوان گفت: «بله، جادوگر پر به من داد و گفت به تو بدم که به پهلوت بزنی، اینطوری بال درمیآری و میتونی پرواز کنی.»
اژدها خوشحال شد و از ته دریا برای او یک مروارید بزرگ آورد. بعد پرها را به پهلوهاش زد و بال درآورد. جوان را پشتش نشاند و به آن طرف آب رساند و پرواز کرد و رفت.
جوان رفت تا به پیرمرد رسید و گفت: «جادوگر گفت همون جا که نماز میخونی، هفت خمره طلا چال کردهاند.»
پیرمرد گفت: «من پیرم، اگر کمکم کنی خمرهها رو دربیارم، اونها رو با هم تقسیم میکنیم.»
پسر کمک کرد و نصف طلاها را گرفت و دوباره راه افتاد. رفت تا به خانهی پیرزن رسید و گفت: «جادوگر گفته اگر به دخترت مغز ماهی بدی، حالش خوب میشه.»
پیرزن همان کار را کرد و دختر به زبان آمد. پیرزن هم به خاطر محبتی که جوان در حق او کرده بود، دخترش را به او داد. جوان، دختر را با مروارید اژدها و خمرههای طلای پیرمرد برداشت و پیش پدر و مادرش برگشت و باقی عمر را کنار هم به خوشی و خوبی گذراندند.
منبع مقاله :
شمس، محمدرضا؛ (1394)، افسانههای اینورآب، تهران: نشر افق، چاپ اول
پیرزن گفت: «من جادوگر نیستم. باید هفت شبانهروز دیگر راه بری و از دریای بزرگی بگذری تا به خونهی جادوگر برسی.»
بعد گفت: «وقتی رسیدی، از قول من به او بگو زبان دخترم بسته شده، باید چی کار کنم؟» جوان راه افتاد. رفت و رفت تا به یک غار رسید. داخل غار پیرمردی با موهای سفید و بلند، نماز میخواند. نمازش که تمام شد، از او پرسید: «کجا میری؟»
جوان گفت: «میرم پیش جادوگر، بختم رو سفید کنه.»
پیرمرد گفت: «از قول من، از او بپرس چی کار کنم وضعم خوب بشه؟»
جوان راه افتاد و رفت تا به دریا رسید. با خودش گفت: «حالا چطوری از دریا رد شم؟»
ناگهان اژدهای بزرگی از آب بیرون آمد و پرسید: «کجا میری؟»
گفت: «اون طرف آب، پیش جادوگر.»
اژدها گفت: «من تو رو به اون طرف دریا میبرم، به شرطی که وقتی پیش جادوگر رسیدی، از او بپرسی من چطوری میتونم پرواز کنم؟»
بعد جوان را پشتش سوار کرد و به آن طرف دریا برد. جوان رفت تا به کوه بلندی رسید. جادوگر سر کوه زندگی میکرد. جوان جلو رفت و سلام کرد.
جادوگر گفت: «چه حاجتی داری؟»
گفت: «چهار حاجت دارم.»
جادوگر گفت: «سه حاجتت رو روا میکنم، یکی رو فراموش کن.»
جوان فکر کرد و از حاجت خود گذشت. بعد جواب سه حاجت دیگر را گرفت و برگشت. رفت تا کنار دریا رسید. اژدها گفت: «از جادوگر پرسیدی؟»
جوان گفت: «بله، جادوگر پر به من داد و گفت به تو بدم که به پهلوت بزنی، اینطوری بال درمیآری و میتونی پرواز کنی.»
اژدها خوشحال شد و از ته دریا برای او یک مروارید بزرگ آورد. بعد پرها را به پهلوهاش زد و بال درآورد. جوان را پشتش نشاند و به آن طرف آب رساند و پرواز کرد و رفت.
جوان رفت تا به پیرمرد رسید و گفت: «جادوگر گفت همون جا که نماز میخونی، هفت خمره طلا چال کردهاند.»
پیرمرد گفت: «من پیرم، اگر کمکم کنی خمرهها رو دربیارم، اونها رو با هم تقسیم میکنیم.»
پسر کمک کرد و نصف طلاها را گرفت و دوباره راه افتاد. رفت تا به خانهی پیرزن رسید و گفت: «جادوگر گفته اگر به دخترت مغز ماهی بدی، حالش خوب میشه.»
پیرزن همان کار را کرد و دختر به زبان آمد. پیرزن هم به خاطر محبتی که جوان در حق او کرده بود، دخترش را به او داد. جوان، دختر را با مروارید اژدها و خمرههای طلای پیرمرد برداشت و پیش پدر و مادرش برگشت و باقی عمر را کنار هم به خوشی و خوبی گذراندند.
منبع مقاله :
شمس، محمدرضا؛ (1394)، افسانههای اینورآب، تهران: نشر افق، چاپ اول
مقالات مرتبط
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}