چگونه دل نسپارم به صورت تو، نگارا؟

شاعر : اوحدي مراغه اي

که در جمال تو ديدم کمال صنع خدا راچگونه دل نسپارم به صورت تو، نگارا؟
جماعتي که تحمل نمي‌کنند بلا راچه بر خورند ز بالاي نازک تو؟ ندانم
دين ديار ندانم که رسم چيست شما رانه رسم ماست بريدن ز دوستان قديمي
کسي که روي تو بيند به از خزينه‌ي دارامرا که روي تو بينم به جاه و مال چه حاجت؟
بيار بوسه، که امروز نيست روز مداراشبي به روز بگيرم کمند زلفت و گويم:
چو درد دوست بيامد چه مي‌کنيم دوا را؟جراحت دل عاشق دواپذير نباشد
سخن ز خار برون آورند و سيم ز خاراصبور باش درين غصه، اوحدي، که صبوران