خنک آن پردلان دين پرور
شاعر : اوحدي مراغه اي
| دل بدين صرف کرده، جان بر سر | | خنک آن پردلان دين پرور | | به توکل نشسته سر در پيش | | همه نزديک خلق و دور از خويش | | پس به دانستها ندا کرده | | خون خود بهر دين فدا کرده | | کرده از اشک مردمک را مرد | | چشم بيخوابشان بر آن رخ زرد | | نزد ايشان به از طلا طبقي | | ز علوم گذشتگان ورقي | | همه در بحر و بيم غرقي نه | | روي در سير و هيچ زرقي نه | | نفسي خوش زدن چو نافهي مشک | | گشته قانع به نيم ناني خشک | | پر هنر کرده کيسهي مردي | | سفره بينان و کاسه بيخوردي | | رستگاران کامل ايشانند | | علم جويان عامل ايشانند | | در دو گيتي حصار جان علمست | | همره عقل و يار جان علمست | | مردهاي، با حقيقتت يارست | | خفتهاي، بر سر تو بيدارست | | راه ميپويي، اوست قايد تو | | طعمه ميجويي، اوست رايد تو | | آتش او را نسوزد اندر تاب | | جوهر او نپوسد اندر آب | | مينشيني، ز جانت آگاهست | | ميروي، با دل تو همراهست | | تندبادش هلاک نتواند | | کس نهانش به خاک نتواند | | دزد طرارش از ميان نبرد | | شاه و سرهنگ ره به آن نبرد | | تو پي حبهاي دوان دايم | | با تو گنجي چنان روان دايم | |
مقالات مرتبط
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}