| زمزم آنک خم و کعبه در خمار مرا | | زين سپس خال بتان بس حجرالاسود من |
| پير سجاده تو را داده و زنار مرا | | خانقه جاي تو و خانهي مي جاي من است |
| برهاند همه زنار من از نار مرا | | باريا دين به بهشتت نبرد وز سر صدق |
| واندرين فسق نياز است به خروار مرا | | نيست در زهد ريائيت به جو سنگ نياز |
| و اندرين ره که منم، نيست کسي يار مرا | | اندران شيوه که هستي تو، تو را يار بسي است |
| لاله خوردم کن و از پوست برون آر مرا | | لاله مي خورد که از پوست برون رفت تو نيز |
| اندکي درد به از طاعت بسيار مرا | | مي خوري به که روي طاعت بيدرد کني |
| ميخورم تا ز گل گور دمد خار مرا | | گل به نيل تو ندارم من و گلگون قدحي |
| نبرد سرزنش تو ز سر کار مرا | | ميخورم مي که مرا دايه بر اين ناف زده است |
| دست در گردن تيغ تو حليوار مرا | | چند تهديد سر تيغ دهي کاش بدي |
| تخت زرين نهي اندر صف احرار مرا | | از تو منت نپذيرم که ملکوار چو شمع |
| بنشاني خوش و آنگه بکشي زار مرا | | منتي دارم اگر بر سر نطعم چو چراغ |
| خون بريزد به سر خنجر خونخوار مرا | | کس به عيار فرستادي و گفتي که به سر |
| کس فرستاد به سر اندر عيار مرا | | وز پي آنکه ز سر تو خبردار شوم |
| هم تو کش کز تو نيايد به دل آزار مرا | | تيغ عيار چه بايد ز پي کشتن من |
| خيز و برهان ز گراندستي اغيار مرا | | تو نکوتر کشي ايرا تو سبک دست تري |
| کس مبيناد چو او ممن و هشيار مرا | | کافر و مست همي خواني خاقاني مرا |
| باز هم در خط بغداد فکن بار مرا | | جام مي تا خط بغداد ده اي يار مرا |
| عيش چون باج شد و کار چو طيار مرا | | باجگه ديدم و طيار ز آراستگي |
| هم بدان منزل برداشت فرود آر مرا | | رخت کاول ز در مصطبه برداشتيم |
| سفر کوي مغان است دگر بار مرا | | سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفت |
| دست من گير و به خاتونيه بسپار مرا | | پيش من لاف ز شونيزيه شونيز مزن |
| اين چنين تحفه مکن تعبيه در بار مرا | | گوئيم حج تو هفتاد و دو حج بود امسال |
| اين چنين بيهده پندار مپندار مرا | | گوئيم کعبه ز بالاي سرت کرد طواف |
| چون ندانم زدن آن در ندهد بار مرا | | من در کعبه زدم کعبه مرا درنگشاد |
| درنگيرد چون نبيند دم کردارد مرا | | دامن کعبه گرفتم دم من درنگرفت |
| که سگان در ديرند خريدار مرا | | شيرمردان در کعبه مرا نپذيرند |
| کرد لابه که ز من مگذر و مگذار مرا | | مغکده ديد که من رد شدهي کعبه شدم |
| ساقي ميکده به داند مقدار مرا | | سوخته بيد منم زنگ زداي مي خام |
| کم عيارم من از آن کرد محکخوار مرا | | حجرالاسود نقد همگان را محک است |
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}