باغ جان را صبوحي آب دهيد

شاعر : خاقاني

و آن شفق رنگ صبح تاب دهيدباغ جان را صبوحي آب دهيد
هاتف صبح را جواب دهيدبه زبان صراحي و لب جام
مي چو تيغ فراسياب دهيدصبح چون رخش رستم اندر تاخت
حاضر آمد طلاق خواب دهيدشاهد روز در دو حجره‌ي خواب
کارنامه‌ي خرد به آب دهيدبار نامه به کار آب کنيد
عقل را زلف‌وار تاب دهيدتوبه را طره‌وار سر ببريد
جان به دستينه‌ي رباب دهيددل به گيسوي چنگ دربنديد
ناخنان را به مي خضاب دهيدپيش کز غم به ناخن آيد خون
روم را از خزر نقاب دهيدزنگي‌آسا به معني مي و جام
سر به مهرش به آفتاب دهيدساغري پر کنيد بهر مسيح
ديتش هم به خون ناب دهيدغصه‌ها ريخت خون خاقاني