دل دادم و کار برنيامد

شاعر : خاقاني

کام از لب يار برنيامددل دادم و کار برنيامد
در خط شد و کار برنيامدبا او سخن از کنار گفتم
اکنون که کنار برنيامددل گفت حديث بوسه ميکن
گفتم دو سه بار برنيامددر معني بوسه‌ي تهي هم
نقدي به عيار برنيامدبس کردم ازين سخن که چندان
جز من به شمار برنيامداز هرکه به کوي او فروشد
يک ذره غبار برنيامددر راه غمش دواسبه راندم
خاقاني وار بر نيامدمقصود نيافت هر که در عشق