در خطت تا دل به جان در بسته‌ام

شاعر : عطار

چون قلم زان خط ميان در بسته‌امدر خطت تا دل به جان در بسته‌ام
چشم بگشاده فغان در بسته‌امدر تماشاي خط سرسبز تو
زان چنين دايم زبان در بسته‌امني که از خطت زبانم شد ز کار
گرچه مي‌سوزم دهان در بسته‌امتو چنين پسته دهان و من ز شوق
تا به زلفت دل نهان در بسته‌امآشکارا خون دل بگشاده‌ام
دل به زلفت هر زمان در بسته‌امپر گره دانست زلف تو که من
چشم از روي جهان در بسته‌امچون جهان آراي ديدم روي تو
زانکه در کار تو جان در بسته‌امنيست در کار توام دلبستگي
اين چه باشد بيش از آن در بسته‌امگفته‌اي در بند با من تا به جان
اين چه باشد بيش از آن در بسته‌امگفته‌اي در بند با من تا به جان
نگسلم از تو چنان در بسته‌امگر بسوزد همچو خاکستر دو کون
رخت رحلت ناگهان در بسته‌امتا بلاي ناگهان ديدم ز هجر
هم در سود و زيان در بسته‌امهم دل از عطار فارغ کرده‌ام