تو بلندي عظيم و من پستم

شاعر : عطار

چکنم تا به تو رسد دستمتو بلندي عظيم و من پستم
نرسم بر چنان که خود هستمتا که سر زير پاي تو ننهم
آن ز من بود رخت بربستمتا چنين هستيي حجابم بود
لاجرم يا نه نيست يا هستمچون ز هستي خويش نيست شدم
اشتياق تو هست پيوستمگرچه وصل تو نيست يک نفسم
در دو عالم به هرچه پيوستمخود تو داني کز اشتياق تو بود
من ز غيرت ز پاي ننشستمدوش عشقت درآمد از در دل
تا ز جام جمت کني مستمگفت بنشين و جام و جم در ده
طفل بودم ز جهل بشکستمگفتمش جام جام به دستم بود
ديگري به از آنت بفرستمگفت اگر جام جم شکست تورا
چون شنيدم من اين سخن رستمسخت درمانده بودم و عاجز
من ز هر دو جهان برون جستمآفتابي برآمد از جانم
عرش و کرسي به جمله شد پستماز بلندي که جان من بر شد
ماه و ماهي فتاد در شستمچون شوم من وراي هر دو جهان
چند گويي ز پنجه و شستمعمر عطار شد هزاران قرن