چو خود را پاک دامن مي ندانم

شاعر : عطار

مقامي به ز گلخن مي ندانمچو خود را پاک دامن مي ندانم
چو خود را مرد جوشن مي ندانمچرا اندر صف مردان نشينم
بتر از خويش دشمن مي ندانمبيا تا ترک خود گيرم که خود را
من آن دل را مزين مي ندانمدلي کز آرزوها گشت پر بت
من اين بت کم ز سوزن مي ندانمچو عيسي از يکي سوزن فروماند
اگرچه جان معين مي ندانممرا جانان فروشد در غمت جان
که جانم گم شد و تن مي ندانمچنان در عشق تو سرگشته گشتم
چه مي‌خواهي تو از من مي ندانممرا هم کشتي و هم سوختي زار
علاج صبر کردن مي ندانمگهي گويي که تن زن صبر کن صبر
ز صد خرمن يک ارزن مي‌ندانمگهي گويي مرا بستان ورستي
همه خورشيد روشن مي ندانمچون من يک ذره‌ام نه هست و نه نيست
تو مي‌داني اگر من مي ندانمفرو رفتم در اين وادي کم و کاست
طريقي به ز مردن مي ندانمدرين حيرت دل حيران خود را
چو او را هيچ دامن مي ندانمکه گيرد دامن عطار ازين پس