ماه را در مشک پنهان کرده‌اي

شاعر : عطار

مشک را بر مه پريشان کرده‌ايماه را در مشک پنهان کرده‌اي
بر جمال خويش حيران کرده‌ايچشم عقل دوربين را روز و شب
هر زمان صد گونه دستان کرده‌اياز شکنج زلف رستم افکنت
دام مشکين عنبر افشان کرده‌ايدام مشکين است زلف عنبرينت
تو چنين قصد دل و جان کرده‌ايمن دل و جان خوانمت از جان و دل
پوست بر من همچو زندان کرده‌اييوسف عهدي کزان چاه چو سيم
اين خصومت باز بازان کرده‌ايگفتمت بردي به بازي دل ز من
کين چنين بازي فراوان کرده‌ايچشم تو مي‌گويد از تو خامشي
تا که جان دارد ثناخوان کرده‌ايدر صفات حسن خود عطار را