به کوشش: رضا باقریان موحد




 

وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی *** حاصل از حیات ای جان این دام است تا دانی
کام بخشی گردون، عمر در عوض دارد *** جهد کن که از دولت، داد عیش بستانی
باغبان، چو من زین جا بگذرم حرامت باد *** گر به جای من سروی غیر دوست بنشانی
زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کُشت *** عاقلا مکن کاری کآورد پشیمانی
محتسب نمی داند قدر که صوفی را *** جنس خانگی باشد همچو لعل رُمّانی
با دعای شبخیزان ای شکر دهان مستیز *** در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی
پند عاشقان بشنو وز در طرب باز آ *** کاین همه نمی ارزد شغل عالم فانی
یوسف عزیزم رفت ای برادران، رحمی *** کز غمش عجب بینم حال پیر کنعانی
پیش زاهد از رندی دم مزن که نتوانی گفت *** با طبیب نامحرم حال درد پنهانی
می روی و مژگانت خون خلق می ریزد *** تیز می روی جانا ترسمت فرو مانی
دل ز ناوک چشمت گوش داشتم لیکن *** ابروی کماندارت می برد به پیشانی
جمع کن به احسانی حافظ پریشان را *** ای شکنج گیسویت مجمع پریشانی
گر تو فارغی از ما ای نگار سنگین دل *** حال خود بخواهم گفت پیش آصف ثانی


1. تا می توانی از وقت و فرصت عمر نهایت استفاده را بکن؛ ای عزیز! حاصل زندگی تو همین لحظه است؛ هوشیار باش تا آن را از دست ندهی.
2. روزگار برآوردن امید و آرزو، عمر تو را می گیرد؛ پس بکوش تا از بخت و اقبال، داد عیش و شادی را بگیری.
3. ای باغبان! حرامت باد اگر پس از رفتن من از اینجا سرو دیگری به جز دوست را به جای من در کنارت بنشانی. من اگر از این دنیا بروم، می خواهم که عمر معشوق دراز باشد.
4. لذت چشیدن باده، زاهد پشیمان را خواهد کشت؛ ای عاقل! کاری را مکن که پشیمانی در پی داشته باشد.
5. محتسب تا این اندازه غافل و بی خبر است که صوفی ریاکار هم در خانه شراب سرخ رنگ دارد.
6. ای معشوق شیرین دهان! با دعای عارفان شب زنده دار ستیزه و دشمنی مکن؛ زیرا که دعای آنها مانند انگشتری سلیمان در پناه اسم اعظم است و سبب حفظ تو از بلا و مصیبت می باشد.
7. پند عاشقان حقیقی را بشنو و به عیش و شادی بپرداز، زیرا که همه کارها و مشغله های دنیای فانی به چیزی نمی ارزد.
8. ای دوستان! به حال من رحمی کنید؛ زیرا که معشوق چون یوسفم رفت و از غم او حال این پیر کنعان را بسیار شگفت انگیز می بینم.
9. نزد زاهد ریاکار از رندی سخن مگو، زیرا که نمی توان درد پنهانی عشق را با طبیب ناآشنا با عشق در میان گذاشت.
10. ای معشوق! این گونه که تند و شتابان می روی و تیره مژگانت خون عاشقان بسیاری را می ریزد، می ترسم که از ادامه ی راه عاجز و ناتوان شوی.
11. ای یار! دل را از تیررس ناوک مژگان زیبایت محافظت کردم، ولی ابروی کماندار تو با بی شرمی و گستاخی دل مرا می برد.
12. ای کسی که چین و شکن زلف زیبایت مرکز آشفتگی و بی قراری است! لطفی کن و با عنایت و توجه خود حافظ پریشان حال عاشق را آسوده خاطر کن.
13. ای معشوق سنگدل و بی رحم! اگر تو از حال ما آسوده خاطری، ما حال خود را نزد آصف ثانی خواهیم گفت.

منبع مقاله :
باقریان موحد، رضا؛ (1390)، شرح عرفانی دیوان حافظ بر اساس نسخه دکتر قاسم غنی و محمد قزوینی، قم: کومه، چاپ اول