سينما اقتباس (2)
سينما اقتباس (2)


 

نويسنده : مهرداد پورعلم




 
ماجراهاي مارک تواين (ايروينگ راپر، 1944)
قضيه عجيب مارک تواين، همچون بسياري از نويسندگان نامدار ديگر، اين است که آثار او در سراسر جهان بيشتر از طريق تلويزيون و سينما شناخته شده است تا خود داستان ها و کتاب هايش، درايران نيز بخصوص در نسل حاضر، کمتر تماشاگر جواني پيدا مي شود که پيش از آن که فيلم يا انيميشني از ماجراهاي تام ساير يا فاکلبري فين ديده باشد، با اين کتاب ها آشنا بوده باشد. علاوه براين، افزايش بازي ها و سرگرمي ها و آساني دسترسي به فيلم ها و شبکه هاي گوناگون تلويزيوني، ديگر فرصت کمي به نسل امروز براي ماجراجويي هاي ادبي از نوع داستان ها مارک تواين راد داده است. همين چند سال پيش، تنها يک نشل پيشتر، هنوز مي توانسيتم لذت شناخت تام ساير يا هاکلبري فين را همزمان با خواندن کتاب، در تماشاي کارتون ها و فيلم هاي تلويزيوني نيز دنبال کنيم. از اين رو، تماشاي فيلم قديمي از زندگي اين نويسنده محبوب دوران گذشته بر صفحه تلويزيون، شايد جز براي ما لذت يادآوري دوران خوش کتاب هاي نوجواني و براي پيرتران ما؛ شعف يادآوري خاطرات سينمايي و تلويزيوني سال هاي گذشته را نداشته باشد.
مارک تواين نويسنده اي بود که از تمامي امکانات موجود براي تبليغ و رواج داستان هايش سود مي جست، سفرها و داستان خواندني هاي عموي اش در سراسر دنيا، خود ماجرايي شگفت انگيز است. تواين همچون ديکنز، آن قدر خوش اقبال بود که در زمان حيات خود اقتباس هاي گوناگون از داستان هايش ر ابر صحنه نمايش ببيند و حتي بخت يارتر از ديکنز، توانست تلاش هاي نخستين سينما در استفاده از اين داستان ها مشاهده کند سينما آن چنان به سخصيت هاي تام ساير و هاکلبري فين علاقه نشان داد که پس از مدتي؛، شمايل سينمايي آن ها بر شخصيت ادبي شان چيره شد. هاکلبري فين هاي سينمايي شباهت بسيار کمي با هاکلبري فين ادبي داستند وا امروز به لطف اقتباس هاي گوناگون، دو شخصيت تام و هاک در تصور بسياري از مردم با هم جابه جا شده اند، براي نمونه يکي از آخرين اقتباس هاي سينماي از اين داستان ها، مارجراهاي هاک فين محصول 1993 ديسني است که تقريبا شخصيت هاک به جز نام، به طور کامل به تام تبديل شده است.
سينما و تلويزيون بيشترين خدمت را به زنده نگه داشتن داستان ها و شخصيت هاي مارک تواين در قرن بيستم کرده اند. بسياري از نويسندگان هم عصر تواين بوده اند که اکنون جز در نزد خوانندگان حرفه اي يادي از آن ها نمانده است. اما تواين به لطف اقتباس هاي بسيار از آثارش، در شمايل هاي سينمايي تام و هاک همچنان شناخته شده است. خود نويسنده يعني مارک تواين نيز به ياري همزادهاي سينمايي و تلويزيوني خود شخصيتي دوست داشتني و جذاب معرفي شده است فيلم هايي که براساس شخصيت يا زندگي مارک تواين ساخته شدند، اين نويسنده را به شمايلي ملي و جهاني تبديل کردند. از نخستين اين فيلم ها، مارجرهاي مارک تواين ساخته ايروينگ راپر در سال 1944 است که فردريک مارچ در نقش تواين، تصويري دوست داشتني و جذاب از او ارائه کرده است. اين فيلم، همچون بسياري از فيلم هاي زندگينامه اي هاليوودي آن سال ها، تصويري بسيار احساساتي و سرخوشانه از ندگي تواين به نمايش گذاشت و بسياري از پيچيدگي هاي شخصيتي و نابساماني هاي زندگي او را به شيوه مرسوم هاليوود ساده سازي کرد يا ناديده گرفت. ماجراي مارک تواين گرچه در ژانر فيلم هاي زندگينامه اي جاي گرفته است، اما به معناي دقيق کلمه نمي توان آن را شرح حال مارک تواين دانست. ماجراهاي تواين دراين فيلم، رابطه اندکي با واقعيت زندگي اين نويسنده دارند. بسياري از ماجراها و رويدادهايي که در فيلم نمايش داده شده؛ داستان پردازي برمنباي ماجرهايي است که تواين در داستان هايش اورده است. ماجراي معروف مسابقه قورباغه پراني؛ زاييده خيال تواين است و او هيچ گاه خود در اين مسابقه به شرحي که در فيلم رفه شرکت نداشته است. شابد بتوان گفت پس از گذشت ساليان بسيار از ماجراهاي واقعي زندگي تواين واقعي (سميوئل کلمنس)، تماشاي ماجراهاي مارک تواين مي توانند نه تنها لذت بخش، بلکه دريچه اي دوباره گشوده به دنياي ماجراهاي تام ساير و هاکلبري فين باشد.
اين نسل شاد (ديويد لين، 1945)
نوئل کوارد نمايشنامه "اين نسل شاد" را در سال 1939 نوشت و عنوان آن را از نمايشنامه "ريچارد دوم" نوشته ويليام شکسپير وام گرفت. کوارد همچون نمايشنامه پيشين خود "رژه سواران" اين نمايش را هم در حال و هواي ميهن پرستانه و تقويت روحيه مردم انگلستان در دوران جنگ به نگارش در آورد. "اين نسل شاد" ستايشي از فضيلت ها و ويژگي هاي طبقه متوسط اجتماع است که با تلخي ها و شيريني هاي خانواده انگليسي رنگ آميزي شده است. با وجود اين حس ميهن پرستي که تقريبا در تمامي کارهاي کوارد وجود داشت و در زمان هاي بحراني يا جنگ افروخته تر مي شد، کوارد منتقدي ريزبين و تيززبان بود. او در قالب ترانه ها وشوخي هاي سرگرم کننده اي که در نمايشنامه ها و فيلم هايش مي گنجاند، به خوبي طبقه هاي مختلف اجتماع مردم انگليس را تحليل مي کرد و زشتي ها و نابساماني هايشان را به رخ شان مي کشيد. اما از آن جا که کوارد نزد مردم شخصيتي سرگرم کننده و دوست داشتني، و بازيگري بود که در ميان عامه محبوبيت داشت و در ميان منتقدان و خواص طرفداران بسيار؛ و از آن جا که به ميهن خود عشق مي ورزيد، هيچ گاه مورد سرزنش قرار نگرفت. نوئل کوارد در منظر عام، براي انگليسي زبان هاي آن دوران، معيار يا استانداردي براي سرگرمي هوشمندانه و حتي روشنفکرانه و سطح بالا به شمار مي آمد. کوارد که در نمايشنامه پيشينش "رژه سواران" به جريان ها و رويدادهاي تاريخي و سياسي و اجتماعي انگلستان از ديد يک خانواده طبقه بالا پردخته بود، در نمايشنامه بعدي خود :"اين نسل شاد"، همان ساختار را بر يک خانواده متوسط کارگري آزمود. نمايش "اين نسل شاد" بر صحنه هاي تئاتر لندن، موفقيتي بي نظير بود. در اجراي صحنه اي اين نمايش، لارنس اليوير نقش راوي را ايفا مي کرد که در ميان اپيزودهاي مختلف نمايش، با شرح گذشت زمان و اتفاق هاي مهم تاريخ، جريان نمايش را به جلو مي راند. در شرح گذشت زمان و اتفاق هاي مهم تاريخ، جريان نمايش را به جلو مي راند. در فيلم اين نسل شاد، ديويد لين کارگردان، به طور معمول تابلوها و صفحه هاي روزنامه ها و اخبار راديويي را جايگزين راوي کرده است. تنها در آغاز فيلم صداي لارنس اليوير به عنوان راوي، يادآور اجراي صحنه اي آن باقي مانده است. پس از ترسيم چهره مردم متوسط و کارگري لندن برآمده بود شگفت زده شدند. کوارد که کودکي خود را در همان محله ها و در ميان همان افراد گذرانده بود، نزد منتقدان و مردم به نادرست اشراف زاده اي سطح بالا شناخته شده بود. اين امر بيشتر به خاطر نقش هايي بود که کوارد بازي مي کرد و نيز به سبب نمايشنامه هاي بود که کوارد تا ان زمان نوشته بود. کوارد در زندگي خصوصي نيز همواره رفتاري نجيبانه و اقامنشانه داشت. اما پس از اين نسل شاد، کوارد منتقدان را به سطحي نگري متهم کرد. او ادعا کرد که به يقين مي تواند بگويد که بيشتر ازهمه منتقدان، با جان و روح مردمان عادي جنون لندن آشناست. به درستي مي توان نمايشنامه "اين نسل شاد" را اداي دين کوارد به طبقه متوسطي دانست که خود وي آن را پشت سرنهاده بود.
ديويد لين در اقتباس از نمايشنامه نوئل کوارد، به اين نتيجه رسيد که مي بايست مکان وقوع ماجراها را که در نمايش تنها دريک جا بود، گسترش دهد او با افزودن صحنه هاي خارجي و نيز نمايش ماجراها و رويدادهاي خارج از صحنه نمايش، از تنگناي مکاني صحنه تئاتر خارج شد . او براي اين کار همچنين مجموعه اي از رويدادهاي ملي را تدوين کرد و نمايش داد که در نمايشنامه در ديالوگ به آن اشاره مي شد. لين با سابقه خوبي که در تدوين داشت، از اين رويداد هاي تاريخي براي نمايش گذشت زمان استفاده کرد. يکي ديگر از نوآوري هاي لين در تعميم داستان خانواده گيبنز، نماي آغازين فيلم است. لين در اين جا با نمايي پانوراميک از لندن مي آغازد و سپس سطح دوربين را به بام خانه ها و ايوان ها پايين مي آورد و به تدريج به پنجره خانه جديد گيبنزها نزديک مي شود و سرانجام نيز از پنجره به درون خانه و پشت در ورودي ساختمان مي رود. همين صحنه در پايان فيلم نيز به صورت وارونه، از در ورودي تا آسمان لندن باز مي گردد. از ديگر صحنه هاي زيباي اين فيلم، صحنه اي است که پدر و مادر خانواده خبر مرگ فرزندشان را مي شنوند. اجراي يک پارچه و بدون قطع اين صحنه و نيز استفاده هوشمندانه لين از صداها، آن را به يکي از به يادماندني ترين صحنه هاي سينماي بريتانياي آن زمان تبديل کرده است. ديويد لين و رنالد نيم تصميم گرفتند تا اين نسل شاد را به شيوه رنگي بسازند و به اين ترتيب بر جذابيت آن براي توده هاي مردم بيفزايند، فيلم هاي زيادي تا آن زمان در بريتانيا به صورت رنگي ساخته نشده بودند و تجهيزات فيلمبرداري رنگي نيز چندان رواج نيافته بود. در واقع مي توان گفت که اين نسل شاد نخستين فيلم مستقل ديويد لين به عنوان کارگردان و يکي از نخستين فيلم هاي رنگي سينماي بريتانيا است. به رغم مشکلات بسياري که در آن زمان براي تهيه فيلم رنگي وجود داشت، اين فيلم به شيوه تکني کالر فيلمبرداري شد. لين در اين فيلم يکي شگردهاي سينمايي خود را که بعدها به عنوان يکي از شاخصه هاي سينماي او شناخته شد، به کار بسته است. صحنه هاي جديد در اين فيلم اغلب هنگامي آغاز مي شوند که صحنه هاي پيشين کاملا پايان نيافته و محو نشده اند. لين به ويژه از صدا براي در هم تنيدن صحنه هاي پيشين و پسين استفاده مي کند. لين در ساخت اين نسل شاد با رونالد نيم به عنوان فيلمبردار همکاري کرد. نيم بعدها به يکي از بزرگ ترين فيلمبرداري هاي سينماي بريتانيا تبديل شد و در نورپرداري صحنه، به مهارتي بسيار دست يافت. او پيش از اين نسل شاد در جايي که خدمت مي کنيم هم به عنواع مسئول نورپردازي صحنه ها با کوارد و لين کار کرده بود. نيم چندي نيز به تهيه کنندگي روي آورد و در تهيه فيلم هاي انتظارات بزرگ و اليورتويست ساخته هاي لين همکاري داشت. اين نسل شاد نه تنها يکي از موفق ترين فيلم هاي دهه چهل ميلادي در سينماي بريتانيا بود، بلکه به عنوان يکي از نخستين نمونه از فيلم هايي مطرح شد که به ملودرام هاي زندگي روزانه مشهور شدند که تا دهه ها بعد به عنوان جرياني موثر در سينماي بريتانيا جريان داشتند. نوئل کوارد تمايل داشت تا همان گونه در نمايش در نقش اصلي طاهر شده بود، در فيلم نيز نقش اصلي را بازي کند، اما لين تصور مي کرد که شخصيتي که مردم از کوارد در ذهن داشتند، به خاطر بازي در نقش هاي متعدد برصحنه تئاتر، مردي متعلق به طبقه بالاي اجتماع است و از اين رو مناسب ايفاي نقش فرانک گيبنز، از طبقه متوسط به پايين نيست. لين، کوارد را راضي کرد تا از رابرت نيوتن به عنوان بازيگر اين نقش استفاده کند.
اين نسل شاد گرچه در زمان خود کارکردي بيشتر ميهن پرستانه و تبليغاتي داشت، اما امروز پس از گذشت سال ها و بخصوص براي تماشاگر خارجي که شايد چندان ازوقايع تاريخي انگلستان آن زمان، سر در نمي آورد، درام تلخ و شيرين و به شدت واقع گرايانه فيلم بسيار دلچسب است. لين به کمک گفت و گوهاي دقيق وشخصيت پردازي هاي سريع و اندکي هجوآميز نوئل کوارد، بالا و پايين زندگي يک خانواده از طبقه متوسط انگليسي را به فيلم کوچک و دلنشين تبديل مي کند. بگو و مگوهاي دائمي مادر و دختر و گفتگوهاي انگليسي مابانه و وقت چاي، در تقابل با صحنه هاي غمناک و دل انگيز چون لحظه آگاهي يافتن از مرگ پسر و عروس سه خانواده در حادثه تصادف، نمونه اي کامل از درام هاي انگليسي ميان دو جنگ جهاني است.
در سال 1959 در جشنواره کن فيلمي به نمايش در آمد که به نوعي آغاز انقلابي در سينماي فرانسه دانسته فرانسه دانسته شد: چهارصد ضربه به کارگرداني فرانسوا تروفو، فيلم تروفو نه تنها اعلام ظهور موج نويي در سينماي فرانسه بود، تجسم سينمايي تمام بدگويي ها و نارضايتي ها و انتقادهايي بود که طي چندين سال، تروفو و دوستانش در مجله ها و روزنامه هاي فرانسه بر عليه سينماي به اصطلاح سنتي به راه انداخته بودند. آن ها سينماي آن سال ها را سينمايي سنتي و در نتيجه تحقيرآميز مي خواندند و شماري از فيلمسازان همچون کلود اتان لارا و ژان آرانش و پي ير بست را بورژواهايي محافظه کار مي دانستند که فيلم هايشان بوي کهنگي مي داد. اگر چه مخالفت با اين ديدگاه تندرو و انقلابي موج نويي ها، از همان سال ها آغاز شد و بسياري بر ناديده گرفتن ارزشهاي سينماي فرانسه از سوي نويسندگان و فيلمسازان موج نو اشاره کردند، بعدها و در دهه هاي اخير با بازنگري اي که در فيلم هاي آن زمان شد، بسياري از اين فيلم هاي مورد اعتراض، بار ديگر مورد توجه قرار گرفته اند. يکي از فيلمسازهايي که مورد انتقاد موج نو قرار گرفت، انري ژرژ کلوزو است که بهترين فيلم هاي خود از جمله مزد ترس و شيطان صفتان را در همان دهه پنجاه ميلادي ساخت. جاي شگفتي است که آلفرد هيچکاک، يکي از فيلمسازاني که موج نويي ها و بخصوص تروفو به او عشق مي ورزيدند، از طرفداران و شيفتگان فيلم هاي کلوزو بود و بخصوص آرزو کرده بود که شيطان صفتان را ساخته بود. امروز فيلم هاي مزد ترس و شيطان صفتان در فهرست بهترين فيلم هاي تريلر قرار گرفته اند. فرانسوا تروفو گرچه تا اندازه اي کلاغ ساخته کلوزو را مي پسنديد، در مجموع اثار او را رئاليسم روان شناسانه مي خواند و آن را درمقابل رئاليسم شاعرانه فيلمسازاني چون مارسل کارنه مي نهاد که مورد قبول تروفو بودند.
آنري ژرژ کلوزو در فيلم هاي خود بخصوص آن هايي که در دهه پنجاه ميلادي ساخت، نگاهي تاريک و هراسناک به انسان و نهادهاي اجتماعي داشت. شخصيت هاي فيلم هاي او بايد به سختي بکوشند تا از گزندي که از سوي ديگران و حتي نهادهاي دولتي و اجتماعي به آن ها مي رسد در امان بمانند. لقب هيچکاک فرانسه شايد براي نشان دادن ارزش هاي آثار کلوزو شايسته باشد، اما تفاوت هاي او را با هيچکاک ناديده مي گيرد. در جايي که منتقدان و بيشتر فيلمسازان موج نو، هيچکاک را به خاطر مهارت و تکنيکش در فيلمسازي مي ستودند، فيلم هاي مزد تر و شيطان صفتان کلوزو چيزي بيش از فيلمهاي دلهره آور خوش ساخت بودند. اين فيلم ها علاوه بر موفقيت در بازي با احساسات تماشاگر، پرسش هاي عميقي در باره بنياد و اساس ماهيت بشر ونيز هويت وجود انسان ها بر مي انگيزند. کلوزو بيشتر فيلم نامه هاي خود را مي نوشت و بر جيان فيلمسازي کنترلي بيسار داشت. جاي شگفتي است که چنين فيلمسازي که مي توانست نمونه فيلمساز مولف قلمداد شود از سوي موج نويي هاي فرانسه جدي گرفته نشدو کلوزو گرچه در عمر خود تنها يازده فيلم ساخت، امرزو به عنوان يکي از بزرگ ترين فيلمسازان فرانسوي در تاريخ سينما جاودان شده است.
ژرژ آرنو بانام اصلي آنري ژاير در سال 1917 به دنيا آمد. ژرژ از کودکي سوادي ماجراجويي و کارهاي عجيب در سرداشت، اما بيماري سل امکان چنين فعاليت هايي را به او نمي داد. از اين رو ژرژ يکي از بهترين چاره ها را براي اين کار يافت و آن هم ادبيات و نويسندگي و خيال پرداز بود. ژرژ پس از تحصيل در رشته حقوق و سياست به نوشتن پرداخت، آرنو در زمان جنگ چندي به اسارت نازي ها در آمد، اما گريخت و در گوشه اي از خاک فرانسه پنهان شد. در سال 1941 پدر ژرژ در املاک خانوادگي خود به قتل رسيد و از آن جايي که هيچ شاهد يا سرنخي يافت نشد، ژرژ آرنو تنها مظنون اين ماجرا بود. او مدتي بعد به اتهام قتل پدر محاکمه شد، اما هرگز گناهش اثبات نشد. ژرژ پس از اين واقعه و تحمل چند ماه زندان، به آمريکاي جنوبي رفت و چندين سال در آن به حرفه هاي گوناگون پرداخت. ژرژ آرنو در سال 1950 مشهورترين رمان خود، "مزد ترس" را با الهام از سرزمين هاي آمريکاي جنوبي منتشر کرد. اين کتاب بي درنگ به شمارگان بالا فروخته شد و نام نويسنده را در ميان بهترين نويسندگان دلهره و هيجان قرن بيستم محکم کرد. درونمايه هاي ضد امپريابيستي و انتقادي آرنو در رمان او را نزد روشنفکران فرانسوي محبوب کرد. اما رمان "مزد ترس" چيزي بيش از يک بيانيه سياسي بود. آرنو در اين کتاب شرايط بشري و معناي ايمان و اميد در زندگي را به پرسش کشيد. ژرژ آرنو در جيان جنگ الجزاير و در دفاع ازيک مبارز الجزايري که به اتهام تروريسم دستگير شده بود، بيانه اي منتشر از سياست هاي دولت فرانسه درالجزاير انتقاد کرد. چندي بعد در جريان يک گردهمايي بر ضد شکنجه در الجزاير بازداشت شد و چندماهي را در زندان گذراند. پس از آزادي، آرنو در سال 1962 به الجزاير کوچ کرد و در آن جا با بنا کردن يک مدرسه، روزنامه انقلاب آفريقا را نيز منتشر کرد. آرنو سال ها بعد در 1947 به علت شدت بيماري، مجبور شد تا به فرانسه بازگردد و در آن جا به تهيه گزارش هاي تلويزيوني بپردازد، اما پس از چند سال باز هم به اسپانيا رفت ودر سال 1987 براثار حمله قبلي در گذشت.
هيچکاک تمايل داشت تا امتياز ساخت فيلم از رمان "مزد ترس" را از ژرژ آرنو بخرد، اما آرنو اعلام کرد که مايل است تا کارگرداني فرانسوي اين فيلم را بسازد. همزمان آنري ژرژ کلوزو نيز که به تازگي به خاطر ازدواج با يک بازيگر برزيلي از سفر به برزيل بازگشته بود، شيفته آن کشور شد و دوست داشت تا فيلمي در آن جا بسازد و داستان آرنو چنين امکاني را برايش فراهم آورد. مزد ترس پس از نمايش، بي درنگ به عنوان بيانه اي برضد امپيرياليسم و سرمايه داري و حرص و آز بشر قلمداد شد و کلوزو از اين که همواره منتقدان تمايل داشتند تا او را به يکي از اردوگاه هاي چپ يا راست بچسبانند، شگفت زده شد. مزد ترس نخستين فيلمي بود که به غير از فرانسه، در کشورهاي ديگر نيز آروازه کلوزو را پخش کرد. در آمد حاصل از فيلم چندان زيا بود که کلوزو تصميم گرفت تا اين بار هم امتياز رمان مشهوري را بخرد و بار ديگر در رقابت با هيچکاک در ساخت فيلم از روي اين رمان برنده شد. نخل طلايي جشنواره کن و خرس طلايي جشنواره برلين نيز بر اعتبار کلوزو و فيلمش در کشورهاي ديگر افزود. لحن ضد امريکايي مزد ترس بسياري از منتقدان آمريکايي را ترساند. آن ها براي پخش در آمريکا، تهيه کننده را مجبور کردند تا بخشي از صحنه هاي فيلم را که به شرکت آمريکايي استخراج نفت اشاره مي کرد حذف کند، اما با اين وجود، قدرت فيلم، توجه تماشاگران و فيلمسازان سراسردنيا را جلب کرد. کلوزو توانست به خوبي طنز مورد علاقه خود را با نگاه تيره و تاريخ به جهان انساني در هم بياميزد. فيلمسازان آمريکايي از اين فيلم بسيار تاثير گرفتند و شيفته نوآوري هاي سينمايي کلوزو شدند. به غير از بازسازي اين فيلم توسط ويليام فريدکين در سال 1977 به نام ساحر، فيلمسازي چون سام پکين پا نيز در صحنه آغازين اين گروه خشن که در آن کودکان را در حال بازي با عقرب ها و مورچه ها نشان مي دهد، از صحنه بازي کودک با سوسک ها در آغاز فيلم کلوزو الهام گرفته است. کلوزو گرچه در مزد ترس زمان بسياري را براي معرفي شخصيت ها و فضاي دهکده کوچک آمريکاي لاتين مي کند، اما هنگامي که به بخش عبور کاميون ها از جاده مي رسد، باز هم عجله نمي کند و به آرامي و صبر بسيار، نما به نما موقعيت شخصيت ها را براي تماشاگر تحليل مي کند. او تماشاگر را چنان اسير تنش ها و دلهره هاي فيلم مي کند که مدت بيش از دوساعت فيلم، چندان طولاني به نظر نمي رسد. مزد ترس با گذشت سال ها، هنوز در مقايسه با فيلم هاي دلهره آور امروزي که از آغاز تا انتها به اره کردن و پاره کردن و خون ريختن و ارواح ماوراطبيعي مي گذراند، به عنوان يکي از دلهرآورترين فيلم هاي سينماي جهان شناخته مي شود. شيوه کلوزو در ايجاد تعليق، همچون رقيب خود هيچکاک، استفاده از جزئيات و زمان بندي دقيق در فاصله ميان رويدادهاي يا اکشن هاي مهيج است. خطر يا وحشت دران چيزي نيست که روي ميدهد بلکه در آن چيزي است که تماشاگر تصور يا تخيل مي کند. تصور يک عمل هموراه ترسناک تر از خود آن عمل در واقعيت است و از اين رو بهترين فيلم هاي تعليق و دلهره، فيلم هايي هستند که در آن ها اکشن کم تري وجود دارد. يکي ديگر از شيوه هاي اثربخشي مزد ترس، سبک رئاليستي آن است. اگر چه فيلم نه در آمريکاي جنوبي، بلکه در جنوب فرانسه فيلمبرداري شد، کلوزو با دقت و ريزبيني بسيار و چيدن درست عوامل، فضايي بسيار واقع گرايانه را آفريده است. حتي کوچک ترين شخصيت هاي فيلم نيز در کم ترين زماني که بر صحنه حاضر مي شوند، هويتي خاص خود را مي سازند. از ويژگي قهرمان هاي فيلم هاي کلوزو وجود جنبه هاي خير وشر در آن هاست که از آن ها موجودي انساني مي سازد. در مزد ترس هر يک از چهارشخصيت اصلي، زمان ها و موقعيت هاي گوناگون جنبه هاي خوب و بد خود را به نمايش مي گذارند. شايد يکي از بهترين اين شخصيت ها همان شخصيت ژو با بازي شارل وانل باشد که در آغاز بسيار مقتدرانه و سلطه جويانه ظاهر مي شود اما در ادامه و در کمال شگفتي تماشاگر، ضعف و ترس خود را نمايان مي سازد. ژودر اين سفر به دل تاريکي، همچون قهرمان رمان جزف کانراد در کتاب "دل تاريکي"، در پايان فيلم و هنگام مرگ، جان کلام نگاه گلوزو به زندگي اين شخصيت ها را بازگو مي کند: هيچ ! هيچ!
کسي به سرهنگ نامه نمي نويسد (آرتورو ريپستاين، 1999)
آرتورو ريپستاين درسال 1943 در مکزيکوسيتي به دنيا آمد. پدر آرتورو تهيه کننده فيلم بود و ازاين رو آرتورو توانست از کودکي با صنعت فيلمسازي و فيلمسازها آشنا شود. همين روابط حرفه اي بود که اين فرصت را به اوداد تا در نوزده سالگي سر صحنه ملک الموت به کارگرداني لوئيس بونوئل حاضر و با او آشنا شود. از آن پس رابطه دوستي محکمي ميان اين دو برقرار شد و ريپستاين توانست چيزهاي بسياري از اين کارگردان بياموزد. ريپستاين علاقه بسسياري به ادبيات نيز چيزهاي بسياري از اين کارگردان بياموزد. ريپستاين علاقه بسياري به ادبيات نيز داشت و با حمايت بونوئل نخستين فيلم خود را در سال 1965 با نام زماني براي مردن بر اساس داستاني از گابريل گارسيا مارکز ساخت. او در اين فيلم از نويسنده ديگر آمريکاي لاتين، کارولوس فوئنتس نيز براي نوشتن ديالوگ هاي فيلم استفاده کرد. قصر پاکدامني در سال 1972 فيلم ديگري از ريپستاين بود که برمبناي کتابي از هس اميليو پانچکو ساخته شد. قصر پاکدامني فيلمي عجيب درباره مردي بود که به مدت هجده سال همسر و فرزندانش را از ارتباط با دنياي بيرون از خانه منع کرده بود. به باور اين مرد سروکار داشتن با موش ها در خانه اي کهنه و فرسوده؛ بهتر از ارتباط با انسان هاست. آرتورو ريپستاين پس از موفقيت اين فيلم بار ديگر به سراغ اقتباس از داستاني ديگر از پانچکو رفت و اداره مقدس را ساخت. اين فيلم نيز علاوه بر موفقيت داخلي، نامزد نخل طلاي جشنواره کن در سال 1974 شد. آرتورو ريپستاين در سال 1977 داستاني را که بونوئل تمايل داشت بسازد دردست گرفت و مکاني بدون محدوديت را ساخت که از نظر درونمايه بسيار به درونمايه هاي فيلم هاي بونوئل نزديک است. اين فيلم موفقيتي بي چون و چرا براي ريپستاين بود و جايگاه او را به عنوان يکي از مهم ترين فيلمسازهاي آمريکاي لاتين در دهه هفتاد تثبيت کرد. مکاني بدون محدوديت پس از جوايز بسياري که در مکزيکي به دست آورد، توانست جايزه ويژه داوران جشنواره بين المللي سن سباستين را نيز براي ريپستاين به ارمغان آورد. در سال هاي بعد، به رغم موفقيت هنري فيلم هاي ريپستاين، آثار او درگيشه فروش چنداني نداشتند و ريپستاين همواره در تامين هزينه ساخت فيلم هايش مشکل داشت. از اين رو هز چند گاه، مجبور ميشد تا فيلمي گيشه پسند و به اصطلاح تجاري بسازد يا با تلويزيون مکزيک همکاري کند. فقر و بدبختي موضوعاتي بودند که ريپستاين با جديتي تمام در فيلم هايش آن ها را واکاوي مي کرد و سرنوشت، شخصيت ها را در نبست با آتن ها رقم مي زد. سال 1986 و قلمروي بخت آغاز همکاري پرثمر ميان آرتورو ريپستاين از اين پس با فيلمنامه هايي که پاس براي او مي نوشت. بر جنبه افراطي و مخرب غرايز و عواطف انساني تاکيد بيشتري مي کرد. او در فيلم هايش مي کوشيد تا حد نهايت هاي جاه طلبي ها و سوداهاي انسان ها را به تصوير بکشد و در بيشتر موارد نيز اين سوداها و آرزوها فرجامي جز نابودي و نيستي نداشتند. ملودرام هاي ريپستاين فيلم هايي بدون رستگاري و بدون راه حل هاي خوش بينيانه و به تعبيري ديگر تراژدي هايي تيره با رنگمايه هاي قهوه اي و خاکستري هستند. ملودرام هاي ريپستاين را مي توان ملودرام هاي ديگرگونه خواند چرا که در آن ها ارزش هايي چون خانواده و اخلاق که در ملودرام هاي معمول محترم داشته ميشوند به پرسش کشيده مي شوند. شخصيت هاي فيلم هاي او اغلب از نظر فيزيکي يا رواني نواقصي دارند و مي کوشند تا با آزاد ساختن نيروهاي غريزي خود هويت خود را به اثبات برسانند. اين عواطف شديد و هوس هاي انساني، نقابي بر تنهايي و تيرگي جان و روان شخصيت هاي فيلم هاي ريپستاين است. عشق شديد و ديوانه وار و ترس از فضاهاي بسته، ويژگي هايي هستند که فيلم هاي ريپستاين را به فيلم هاي بونوئل پيوند مي زنند. از آشکارترين نمونه هاي اين ديدگاه، قرمز سير است که ريپستاين در سال 1996 ساخت. اين فيلم موفقيت هاي داخلي و خارجي بسيار به دست آورد که از مهم ترين آن ها نامزدي شير طلايي جشنواره ونيز و بردن سه جايزه ديگر از همين جشنواره بود. فيلم بعدي ريپستاين اقتباسي ديگر از آثار گاربريل گارسا مارکز بود. ريپستاين اين بار داستان "کسي به سرهنگ نامه نمي نويسد" را دستمايه خود قرار داد و برخلاف فيلم هاي گذشته اش، سبکي آرام و تلخي و روايتي ساده و خطي را در به تصوير کشيدن اين داستان انتخاب کرد. ضرباهنگ کند فيلم بر خلاف آثار پيشين او، موجب انتقاد برخي از منتقدان شد، اما نگاه دقيق و مهارت ريپستاين در زنده کردن شخصيت اصلي داستان مارکز، اين فيلم را به يکي از بهترين اقتباس هاي سينمايي از آثار اين نويسنده تبديل کرد.
بيشترين هنر و توانايي گابريل گارسيا مارکز در نويسندگي را نه در رمان هاي بلندي چون "صد سال تنهايي"، بلکه در داستان هاي بلندوکوتاهش مي توان جست. داستان "کسي به سرهنگ نامه نمي نويسد" يکي از بهترين داستان هاي مارکز است. داستاني که برخلاف رمان هاي مشهور و نيز داستان هايي که مارکز در آن ها از عناصر جادويي رئاليسم مشهورش استفاده کرده است، به شرح ساده و تلخ يک انتظار بي حاصل مي پردازد. گويا 9 بار اين داستان را بازنويسي کرده و هر بار از آن کاسته است تا به شکل نهايي اش برسد. سبک مارکز در اين داستان بلند چيدن موقعيت هاي معدود و تکرار آن ها در ريتمي ماهرانه است تا جايي که با هر تکرار و چرخش، خواننده را اندکي به قعر مغاک نااميدي نزديک تر مي کند. اين چرخه انتظار و نااميدي هر بار تنگ تر مي شود و در پايان در يکي از زيباترين و نااميدانه ترين پايان هاي مارکز، با واژه اي به پايان مي رسد که تا مدت ها در ذهن خواننده باقي مي ماند. مارکز در داستان "کسي به سرهنگ نامه نمي نويسد" تنها چند صحنه و چند روز از زندگي سرهنگ بي نام و همسر بيمارش ر اشرح مي دهد. اما همين اندک هم کافي است تا خواننده به خوبي اين شخصيت ها را بشناسد و از گذشته شان آگاه شود. دراين داستانريال انتظار براي نامه اي که هرگز نمي آيد يادآور انتظار بيهوده که در داستان "قصر " نوشته کافکا و انتظار استراگون و ولاديمير در نمايشنامه "در انتظار گردو" نوشته سميوئل بکت است. فيلم کسي به سرهنگ نامه نمي نويسد گرچه از نظر تعداد جوايز نتوانست به پاي فيلم هاي پيشين ريپستاين در فيلم بعدي خود تباهي مردان به کمدي روي آورد و بر اساس فيلمنامه اي از پاس آليسيا گارسياديه گو، تصويري صريح، گزنده و مضحک از انسان معاصر به نمايش گذاشت. گرچه فيلم هاي ريپستاين جايزه هاي بسياري را از جشنواره هاي معتبر داخلي و خارجي کسب کرده اند، عامه تماشاگران آشنايي زيادي با فيلم هاي او ندارند. يکي از مهم ترين علت ها، کم اقبالي آثار او در کشورهاي انگليسي زبان بخصوص آمريکا است که باعث شده تا منتقدان و روزنامه نگاران کم تري به فيلم هاي او توجه کنند. بيشتر فيلم هاي مهم ريپستاين آثاري بودند که شخصيت هاي شان معمولا از طبقه کارگر يا فقير انتخاب مي شدند ريپستاين بيش از آن که فيلم سازي مردمي باشد، هنرمندي نام آشنا براي سينماگران و تماشاگران حرفه اي است. نگاه صريح و انتقادي او به مسائل اخلاقي در فيلم هايش، همان اندازه که شهرت برايش آورده، بدنامي و رسوايي نيز در پي داشته است.
منبع:ماهنامه صنعت سینما ش 89