کيست مولا، آن‌که آزادت کند

انگيزه نوشتن و تنظيم چنين مقاله‌اي، تاليف قلوب و آگاهانيدن همه کسانى است که به نوعى فريب ترفندهاى منحرفان و مغرضان را مى‌خورند و يا باور ندارند، مشاهيرشان در خصوص مسئله‌اى چه ديدگاهى دارند. بدبختانه افرادى درصدد انحراف افکار عمومى مسلمانان هستند تا بدين طريق، چه دانسته و چه نادانسته، آب در جوى دشمنان بريزند و وضعيت فعلى را بشکنند. مافعلا به وحدت، آن هم در سال اتحاد ملى و انسجام اسلامى نياز داريم و بر عهده همگان است تا به فرمان
چهارشنبه، 12 تير 1387
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
کيست مولا، آن‌که آزادت کند
کيست مولا، آن‌که آزادت کند
کيست مولا، آن‌که آزادت کند

نويسنده: رضا فلاح

حقانيت ولايت مولا علي(ع)از ديدگاه شعراى شاخص اهل  سنت

اشاره:

انگيزه نوشتن و تنظيم چنين مقاله‌اي، تاليف قلوب و آگاهانيدن همه کسانى است که به نوعى فريب ترفندهاى منحرفان و مغرضان را مى‌خورند و يا باور ندارند، مشاهيرشان در خصوص مسئله‌اى چه ديدگاهى دارند. بدبختانه افرادى درصدد انحراف افکار عمومى مسلمانان هستند تا بدين طريق، چه دانسته و چه نادانسته، آب در جوى دشمنان بريزند و وضعيت فعلى را بشکنند. مافعلا به وحدت، آن هم در سال اتحاد ملى و انسجام اسلامى نياز داريم و بر عهده همگان است تا به فرمان رهبر انقلاب بر يکپارچگى و وحدت بين همه مسلمانان تاکيد ورزند. حقيقت اين است که درلابه‌لاى متون ما حقايقى نهفته است که بسيارى از مردم از آنها بى‌خبرند واين غفلت، وحدت‌شکن و مصيبت‌بار است که به گواه تاريخ، بهاى سنگينى پرداخته‌ايم و متاسفانه مى‌پردازيم. وظيفه داريم تا با آگاهانيدن مردم، در حد وسع و امکان، مانع سوءاستفاده منافقان و موذيان گرديم. گرچه اين نوشته بديع نيست ولى حامل اطلاعاتى است که خيلى‌ها از آن بى‌خبرند. اين يادداشت، ان‌شاءالله مصدرى شود براى بازنگرى در انديشه‌ها و باورها تا بينديشند که افرادى با اين والايى مقام ادبى چنين در مقابل شخصيت مولاعلي(ع) خاضع و حقگويند!
حافظ! اگر قدم زنى در ره خاندان عشق
بدرقه رهت کنم، همت شحنه نجف
از صدر اسلام و با مبعوث شدن حضرت ختمى مرتبت(ص) جمعى درصدد برآمدند براى اطفاى فروغ تابناک ساحت پاکش که سائقه‌آفرينش هستى بود به هر شکل ممکن کمر بربندند و در اين راه و براى رسيدن به مقصود شوم خويش از بزرگترين حربه‌اى که در اختيار داشتند و آن بى‌خبرى عامه مردم بوده است به نحو زيرکانه سود جويند. تلاشهاى مذبوحانه‌اى داشتند تا دامان پاک حضرت ختمى مرتبت(ص) را به خيال خود از راه سوءاستفاده از جهل مردم تيره نشان دهند که درخشندگى وجود شريف آن حضرت و حسن سلوک و منش عالى ايشان در قبل از بعثت، خود سلاحى جانگداز، عليه نابکارانى بود که تا ديروز در مقابل عظمت شخصيتش مهر تائيد مى‌زدند ولى حال که اوضاع را به نفع خود نمى‌بينند و وجاهت کاذب خود را در معرض خطر مى‌ديدند در برابرش صف‌آرايى کردند. عجبا! دشمن خود امينش لقب داد و البته هم کمترين انگشت ايراد بر اخلاقش نگذاشته بود، حال چه شده که با چرخش 180 درجه‌اى پشت به آن مفخر عالم نموده است؟ صبر نکردند تا وجود نازنين آن نور الهى تغسيل و تکفين و تدفين گردد، بعد به سراغ تعيين تکليف خلافت براساس وصيت آن حضرت باشند و خودسرانه تا قبل از متوجه شدن مردم که در عزاى رحلت پيامبرشان گردآمده بودند با تشکيل جلسه‌اى اضطرارى بى‌حضور علي(ع) يعنى ياورترين ياوران و نزديک‌ترين نزديکان و مطمئن‌ترين افراد موثق به آن مقام شريف، به انتصاب روى آوردند! در حالى که همگان مى‌دانستند مولاعلي(ع) از طرف نبى گرامى و مکرم اسلام(ص) به چنين مسئوليتى گماشته شده بود!
مسئله وجوب نصب امام معصوم(ع) که همه اعمالش به دور از هر نوع خطايى باشد براى امت بعد از نبى‌اکرم(ص) امرى است بديهي. به قول بوعلى سينا “چگونه باور کنيم خداى حکيمى که از مژه چشم و گودى کف پا غفلت نکرده، از رهبرى امام غافل شده باشد!!؟”
علي(ع) به خاطر فضايل فوق‌العاده‌اش، هم در عبادت و هم در خدمت و توجه به مردم و حکومتدارى و هم در حماسه‌آفرينى‌هاى رزمي، مبغوض انسان‌هاى کم‌ظرفيت، بى‌بندوبار، حسود، آزمند و جاه‌طلب بود. مرحوم احمدبن حنبل مى‌گويند: “علي(ع) دشمن زياد داشت؛ دشمنانش سخت در تفتيش و جستجوى يافتن چيزى بودند که بدان وسيله بر او عيب گيرند، اما نيافتند لذا پيش مردى که با او جنگ نموده بود آمده او را بسيار ستودند واين نقشه‌اى بود که مى‌خواستند علي(ع) را آزار دهند.”‌ (صواعق ابن‌حجر، به نقل از رهبرى امام علي، ص 273.) سيدمحمد تيجانى سماوى مى‌نويسند: “يک گناه ياسيئه را از علي(ع) در کتابهاى دو گروه سنى و شيعه نمى‌يابيم، در صورتى که براى ديگران بديها و تبهکارى‌هاى زيادى در صحاح سراغ داريم.” (آن‌گاه که هدايت شدم، ص 238)
طرح بيان فضايل و سجاياى اخلاقى مولاعلي(ع) از ديد بسيارى از بزرگان اهل سنت مخفى نمانده است، کتبى چون رياض النظره طبري، ج 2، ص82، صواعق ابن‌حجر صص 72 و 118، مستدرک حاکم ج3، ص 107، مناقب خوارزمى صص 3 و 19، تاريخ خلفاى سيوطى ص 168 و غيره مملو از اين مسئله است. به گفته اين افراد ابوبکر در حکومتش از علي(ع) کمک مى‌گرفت و مى‌گفت: خدا مرا براى مشکلى نگه ندارد که ابوالحسن علي(ع) مرا در نيابد و به دادم نرسد. به اذعان عمر، در حکومتش اين علي(ع) بود که هفده بار او را از مهلکه نجات داد. مولاعلي(ع) لهلک العمر.
وجدان‌هاى بيدار از اهل سنت در بيان حقانيت علي(ع) و ولايت او کم نيستند؛ ابوبکر حافظ خطيب بغدادى مى‌نويسد: “اگر ولايت را به علي(ع) مى‌دادند، هم على هدايتگر بود و هم حکومت در خط هدايت.”‌ (تاريخ بغداد، ج1، ص 74)
حکيم سنايى متوفى به سال 545 هـ.ق شاعر صوفى مسلک صاحب آثارى ارزشمند مانند حديقه الحقيقه و سيرالعباد لى المعاد و طريق التحقيق و ديوان وغيره که خود اهل سنت است، در مدح ابوبکر مى‌گويد: “او ماه خلافت و خواجه اخلاص، مونس و يار پيامبر(ص) در سراى سرور و نفردوم در غار هجرت و صادق اللسان و مشفق بسان نبى‌اکرم(ص) که تمام همتش را در خدمت به پيامبر(ص) به کار گرفته است تا آنجا که مى‌گويد:
هرچه حق بر دل محمد خواند
برد در باغ جان او بنشاند
مشورت را وزير پيغمبر
روز خلوت مشير پيغمبر
انس با وى گرفته روح رسول
زانکه بد فارغ از طريق فضول...”
(ص 227حديقه الحقيقه)
و درباره عمر مى‌گويد: “عدل عمر از صدق ابوبکر نشات مى‌گرفت. کان اسلام و زينت ايمان بود. دين به وسيله او، عزت و کمال يافت. عشق به حق او را به سوى پيامبر(ص) کشانده. روحش در خواب، شاهد حق بود. سخن او، سخن خدا بود و بعد ادامه مى‌دهد؛
زده عدلش در اين سراى مجاز
آتش اندرسراى پرده راز
دست شسته زحضرتش تلبيس
کوچ کرده زکوى اوابليس...”
(ص236 حديقه الحقيقه)
و درباره عثمان مى‌گويد:
آن‌که برجاى مصطفى بنشست
بر لبش شرم، راه خطبه ببست
آن زلکنت نبود، بود از شرم
زانکه دانست جانش را آزرم
چه عجب دارى ارفکند، سپر
شرم عثمان، زرعب پيغمبر
(ص 240 حديقه الحقيقه)
اما وقتى به مدح مولاى متقيان علي(ع) مى‌رسد، کلامى ديگر که جدا هم براعتش به صراحت مشهود است دارد، علمدار رسول بود و اسرافيل سرفراز از علمش، در دين تاج بود و تاراج گر کفروکين.
مصطفى چشم روشن از رويش
شاد زهرا، چو گشت وى شويش
شرف چرخ تيزگرد، او بود
در حديث وحديد، مرد، او بود
هرگز از خشم هيچ سر نبريد
جز به فرمان، حسام برنکشيد
هرگز از بهره بدره و برده
خلق را خصم خويش ناکرده
نامش از نام يار مشتق بود
هرکجا رفت همرهش حق بود
کرشده گوش فتنه از کوسش
کرده فتح و ظفر زمين بوسش
آمد از سدره، جبرئيل امين
لافتى کرده مر او را تلقين
ذوالفقارى که از بهشت، خداي
بفرستاده بود، شرک زداي
آوريدش به نزد پيغمبر
گفت: “کاين هست بابت حيدر”
مرنبى را وصى و هم داماد
جان پيغمبر از جمالش شاد
کس نديده به رزم در، پشتش
منهزم، شرک، از يک انگشتش
نايب مصطفى به روز غدير
کرده در شرع مر او را به امير
(حديقه الحقيقه)
سنايى در ادامه براى نشان دادن مصداق کامل خشوع و حضور قلب مولا(ع) در نماز به ذکر حادثه‌اى مى‌پردازد که ذکرش خالى از لطف نيست. مولا(ع) در جنگ احد زخمى مى‌شود. پزشک قادر به درآوردن تير از پايش نمى‌باشد، زيراآن جناب خيلى بى تابى مى‌نمايد، عاقبت به توصيه پسرش در نماز بيرون آورده مى‌شود و؛
چون برون آمد از نماز علي
آن مر اورا، خداى خوانده ولي
گفت کمتر شد، آن الم، چون است؟
وزچه جاى نماز پرخون است
گفت بااو، جمال عصر حسين
آن بر اولاد مصطفى شده زين
گفت چون در نماز رفتى تو
بر ايزد، فراز رفتى تو
کرد پيکان بروز زتوحجام
باز نا داده از نماز سلام
گفت حيدر: به خالق الاکبر
که مرازين الم نبود خبر
اما والاترين مدح سنايى از مولا(ع) در ديوانش آمده است. او شجاعانه آن هم با لحن حماسي، استوار و هوشمندانه حقايقى را در خصوص حضرت علي(ع) بيان مى‌دارد که جدا جاى ژرف‌انديشى دارد. سلطان سنجر از او درباره چند چيز مى‌پرسد، از جمله آنها درباره شخصيت علي(ع) است. و او جوابى بسيار مستدل مى‌دهد؛
من سلامت خانه نوح نبى بنمايمت
تا توانى خويشتن را ايمن از شر داشتن
شو مدينه علم را در جوى و پس دروى خرام
تا کى آخر خويشتن چون حلقه بر در داشتن
چون همى دانى شهر علم را حيدر در است
خوب نبود جز که حيدر، مير و مهتر داشتن
کى روا باشد به ناموس و حيل در راه دين
ديو را بر مسند قاضى اکبر داشتن؟
من چه گويم چون تو دانى مختصر عقلى بود
قدر خاک، افزون‌تر از گوگرد احمر داشتن
گر همى خواهى که چون مهرت بود، مهرت قبول
مهر حيدر بايدت با جان برابر داشتن
چون درخت دين به باغ شرع هم حيدر نشاند
باغبانى زشت باشد جز که حيدر داشتن
اما محکم‌ترين ارائه ديدگاه آن هم با صراحت تمام درباره حقانيتش براى خلافت نبى‌اکرم(ص) در پى مى‌آيد که چه کسى بعد از او لايق تکيه زدن بر مسند اوست؛
از گذشت مصطفاى مجتبى جز مرتضي
عالم دين را نيارد کس معمر داشتن
از پس سلطان دين پس چون روا دارى همي
جز على و عترتش محراب و منبر داشتن
هشت بستان را کجا هرگز توانى يافتن
جز به حب حيدر و شبير و شبر داشتن
(ديوان ص 467)
شيخ عطار متوفى به سال 627 هـ.ق عارف و مرشد بزرگ و شاعر سنى مذهب ابوبکر را صدر دين، صديق اکبر، قطب و سابق بر همگان مى‌داند. وحى بعد از نزول بر سينه پيامبر(ص) بر سينه او نزول مى‌يافت و؛
چون دو عالم را به يک دم در کشيد
لب ببست از سنگ و خوش دم درکشيد
سر فرو بردى همه شب تا به روز
نيم شب هويى بر آوردى به سوز
هوى او تا چين برفتي، مشکبار
مشک کردى خون آهوى تتار
زين سبب گفت آفتاب شرع و دين
علم بايد جست زينجا تا به چين
(منطق الطير ص 24)
و درباره عمر مى‌گويد: خواجه شرع و سايه حق است، عدل بر او ختم و سوره طاها بر او نازل شده است؛
آنک دارد بر صراط اول گذر
هست او از قول پيغمبر، عمر
کار دين از عدل او، انجام يافت
نيل جنبش، زلزله آرام يافت
چون نبى ديدش که او مى‌سوخت زار
گفت: شمع جنت است اين نامدار
(منطق الطير ص24)
و درباره عثمان مى‌گويد:‌خواجه سنت است و داماد پيامبر(ص) و غرق در قدس و عرفان؛
يوسف ثانى به قول مصطفي
بحر تقوا و حيا، کان وفا
کارذى القربى به جان پرداخته
جان خود در کار ايشان باخته
سر بريدندش تا بنشسته‌اي
از چه پيوسته رحم پيوسته‌اي
سيد سادات، گفتى بر فلک
شرم دارد دائم از عثمان، ملک
(منطق الطير ص 25)
طبق روال معمول سخن سنجان، آنگاه به وصف مولا(ع) مى‌پردازد؛
خواجه حق، پيشواى راستين
کوه حلم و باب علم و قطب دين
ساقى کوثر،امام رهنماي
ابن عم مصطفي، شير خداي
مرتضاى مجتبي، جفت بتول
خواجه معصوم، داماد رسول
مقتدا، بى‌شک به استحقاق اوست
مفتى مطلق، على الاطلاق اوست
چون على از غيبهاى حق يکى است
عقل را در بينش او، کى شکى است؟
هم ز اقضيکم، على جان آگه است
هم على ممسوس، فى ذات‌الله است
از دم عيسى کسى گرزنده خاست
او به دم، دست بريده کرد راست
گشته اندر کعبه آن صاحب قبول
بت شکن، بر پشتى دوش رسول
گاه در جوش آمدى از کار خويش
گه فروگفتى به چه اسرار خويش
در همه آفاق همدم مى‌نيافت
در درون مى‌گشت و محرم مى نيافت
(منطق الطير ص 26)
سعدي، متوفى مابين سالها 691 تا 694هـ.ق، از بزرگان و نوابغ شعر که تاريخ ادب اين ملک و بوم، بدو مى‌نازد هم سخنانى دارد اين چنين؛
... چه نعت پسنديده گويم تو را
عليک السلام اى نبى الورا
درود ملک، بر روان تو باد
بر اصحاب و بر پيروان تو باد
نخستين، ابوبکر، پير مريد
عمر، پنجه بر پيچ ديو مريد
خردمند، عثمان شب زنده‌دار
چهارم علي، شاه دلدل سوار
(بوستان ص 4)
و در قصيده خود درباره اين چهار تن به ترتيب چنين مى‌سرايد، ابتدا درباره ابوبکر؛
ترياق در دهان رسول‌ آفريده حق
صديق را چه غم بود از زهر جان گزا
اى يار غار سيد و صديق نامور!
مجموعه فضايل و گنجينه صفا
مردان، قدم به صحبت ياران نهاده‌اند
ليکن نه همچنان که تو درکام اژدها
يار آن بود که مال و تن و جان فدا کند
تا در سبيل دوست به پايان برد وفا
و درباره عمر؛
ديگر عمر، لايق پيغمبرى بدي
گر خواجه رسل نبدى ختم انبيا
سالار خيل خانه دين، صاحب رسول
سر دفتر خداى پرستان بى‌ريا
ديوى که خلق عالمش از دست عاجزند
عاجز در آن که چون شود از دست وى رها
و درباره عثمان گويد؛
ديگر جمال سيرت عثمان که برنکرد
در پيش روى دشمن قاتل، سر از حيا
آن شرط مهربانى و تحقيق دوستى است
کز بهر دوستان برى از دشمنان جفا
اما در ادامه، ناب‌ترين مدح را درباره علي(ع) دارد؛
خاصان حق، هميشه بليت کشيده‌اند
هم بيشتر عنايت و هم بيشتر عنا
کس را چه زور و زهره که وصف على کند
جبار در مناقب او گفته هل اتي
زورآزماى قلعه خيبر که بند او
در يکدگر شکست به بازوى لافتي
مردى که در مصاف، زره پيش بسته بود
تا پيش دشمنان نهد پشت بر غزا
شيرخداى و صفدر ميدان و بحر جود
جانبخش در نماز و جهانسوز دروغا
ديباچه مروت و سلطان معرفت
لشکرکش فتوت و سردار اتقيا
فردا که هر کسى به شفيعى زنند دست
ماييم و دست و دامن معصوم مرتضي
اما عارفانه‌ترين توصيفات درباره مولا(ع) از آن مولاناست. به صلابت عمر اعتقاد داشت. خداوند در خواب عمر با او ارتباط مى‌يافت. نجات و هدايت پيرچنگى بدين‌گونه بود. جان‌ روشن او را ، قصر رفيع مى‌داند و سينه‌اش را به سوى درهاى غيب گشاده مى‌بيند. اما با آمدن به سراغ مولاعلي(ع)‌آدمى متحير مى‌ماند. اين على وصف شده از زبان مولوى کيست؟‌چه، چند صفحه آن طرف‌تر، خصوصيات عمر را به رشته وصف مى‌کشد، ولى در اينجا از صاحب‌مقامى سخن مى‌گويد که انگار با چرخش صد و هشتاد درجه‌اى از او روى گردانده به سوى محق على‌الاطلاق گام اصلاحى بر مى‌دارد.
تصوير تفکر و بينش علي(ع) در ماجراى جنگ خندق و در مواجهه با عمروبن عبدود از زبان مولوي، حکايت ديگرى مى‌باشد که هرکسى قدرت ترسيم زواياى حقيقى آن را ندارد و تنها مى‌توان با فضاى عرفان بدان رسيد. اخلاص را در آن صحنه مرتبه اول و غايى خصيصه اخلاقى مولا(ع) قرار مى‌دهد. او را افتخار همه انبيا و اوليا. در غلبه بر عمرو لحظه‌اى از او دور مى‌شود و اين عمل براى کافر جاى سوال پيش مى‌آورد. عملى بى‌مانند وشگفت که برايش غيرقابل درک و فهم است. اين تصويرسازى در شعر معروف مولوى به مطلع؛
از على آموز اخلاص عمل
شير حق را دان مطهر از دغل
بسيارگيرا و مخلصانه است. اجازه بدهيد خود مولوى با آن لسان پرفصحاتش برايمان بسرايد که جذابيتش افزون‌تر باشد؛
در غزا بر پهلوانى دست يافت
زود شمشيرى برآورد و شتافت
اما با به زمين زدنش، بر مى‌خيزد. چرا؟ چون به قول مولوي، آن پليد نافرهيخته؛
او خدوانداخت بر روى علي
افتخار هر نبى و هر ولي
او خدوانداخت بر رويى که ماه
سجده آرد پيش او در سجده‌گاه
و علي(ع) چه کرد؟
در زمان انداخت شمشير آن علي
کرد او اندر غزايش کاهلي
و از اين اقدامش
گشت حيران آن مبارز زين عمل
وزنمودن عفو و رحمت بى‌محل
سابقه ندارد در جدال مرگ و زندگي، فاتح، خون دشمن خونيش را به هدر ندهد! چون قريب به اتفاق خود کشته مى‌شود. شگفتا! چرا؟ بايد پرسيد
گفت بر من تيغ تيزافراشتي
از چه افکندي، مرا بگذاشتي؟
آن چه ديدى بهتر از پيکار من
تا شدستى سست، در اشکار من؟
آن چه ديدى که چنين خشمت نشست
تا چنان برقى نمود و بازجست؟
آن چه ديدى که مر از آن عکس ديد
در دل و جان، شعله‌اى آمد پديد؟
آن چه ديدى برتر از کون و مکان
که به از جان بود و بخشيديم جان؟
مى‌دانم صلابت تورا، کرامت تو را، على‌جان!
در شجاعت شير ربانيستي
در مروت خود که داند کيستي؟
به واقع زبان نه زبان آن کافربدکيش که پرسش‌هاى عالمانه و عارفانه و عقل‌سوز شيفته مولا(ع)، مولوى است که جام جانش عطشان يک قطره از شراب پاسخ‌هاى اوست؛
اى علي! که جمله عقل و ديده‌اي
شمه‌اى واگو از آنچه ديده‌اي
تيغ حلمت جان ما را چاک کرد
آب علمت خاک ما را پاک کرد
بازگودانم که اين اسرار هوست
زانکه بى‌شمشير کشتن کار اوست
صانع بى‌آلت و بى‌جارحه
واهب اين هديه‌هاى رابحه
صدهزاران مى‌چشاند هوش را
که خبر نبود دو چشم و گوش را
بازگو! اى بازعرش خوش شکار
تا چه ديدى اين زمان از کردگار؟
چشم تو ادراک غيب آموخته
چشمهاى حاضران بر دوخته
رازبگشا اى على مرتضي!
اى پس از سوءالقضا، حسن‌القضا!
التماسها براى سيراب شدن روان تشنه پرسنده ادامه دارد و عاقبت مولا(ع) لب به سخن مى‌گشايد. باز پاسخ مولا(ع) از زبان مولانا چه زيباست؛
گفت من تيغ از پى حق مى‌زنم
بنده حقم نه مامور تنم
شير حقم نيستم شير هوا
فعل من بر دين من باشد گوا
ما رميت اذ رميت ام در حراب
من چو تيغم و آن زننده آفتاب
رخت خود را من زره برداشتم
غيرحق را من عدم انگاشتم
سايه‌اى‌ام، کدخدايم آفتاب
حاجبم من نيستم او را حجاب
من چو تيغم پرگهرهاى وصال
زنده گردانم نه کشته در قتال
خون نپوشد گوهر تيغ مرا
باد از جاکى برد ميغ مرا؟
که نيم کوهم زحلم و صبر و داد
کوه را کى درربايد تندباد؟
آن که از بادى رود از جا، خسى است
زان که باد نا موافق خود بسى است
باد خشم و باد شهوت باد آز
برد او را که نبود اهل نماز
جز به باد او، نجنبد، ميل من
نيست جز عشق احد سرخيل من
مولوى اين سنى البته شيعه بى‌چون و چراى علي(ع) چه خوب از توصيف مولايش برآمد و اداى وظيفه کرد. بيان اخلاص مولا(ع) به از اين مى‌شود؟ آفرين بر روانت اى مولوى که حق ارادت مولايت را نيک ادا کردي!
بى‌قرارى مولوى در وصف مولا(ع) تمام شدنى نيست. تلاش دارد به شبهات معاندين و جاهلان بى‌درد پيشاپيش پاسخ دهد؛
زين سبب پيغمبر با اجتهاد
نام خود و آن على مولانهاد
گفت: هرکاورا منم مولا و دوست
ابن عم من على مولاى اوست
معنى مولا در نگاه برخى ازکم‌لطفان، معنى دلخواهشان دارد،يعنى دوست که در اين صورت علي(ع) در کنار ديگران مى‌نشيند، ولى اين نابغه مخلص، دست رد بر سينه آنان مى‌زند و چه عالي، معنى‌اش را پيش‌روى همگان قرار مى‌دهد؛
کيست مولا آن‌که آزادت کند
بند رقيت، زپايت وا کند
(دفتر ششم، ص 128)
شايستگى مولا(ع)‌براى احراز مقام خلافت، تحت عنوان امامت، برخلاف تصور برخى مردود نظر اهل‌سنت نيست؛ بلکه آنان نيز به طرق مختلف با طرح خصوصيات مولا(ع) لياقتش را براى تصدى زعامت امت اسلام به صراحت و قاطعيت تائيد کرده‌اند.
راستى کدام يک از اين بزرگان شاعر حقانيت علي(ع)‌را منکر شده‌اند؟ در مدحش بالاترين واژه‌ها و توصيفات را به کار نگرفته‌اند؟ دينى بر گردن خود احساس مى‌کردند و در پوشش به ظاهر غيرشيعه در روشنگرى شايستگى شخصيتش سنگ تمام گذاشته‌اند.
اگر انتساب اتصافات علي(ع) را جداگانه احصا کنيم و با طرح امتيازات ديگران قياس بنماييم بسيار جالب است. به دقت نگريسته‌ايد که هرجا فقط بحث کلى و کليشه‌گويى و طرح يک زمان خوب بودن در ميان باشد، نکات گذراست و به نوعى چهره‌هاى مطروح تقريبا در کنار هم‌اند؛ اما وقتى عمل و عملکرد و معاضدت دين خدا و يارى پيامبر(ص) بر زبانشان مى‌آيد، على با کارش، اخلاصش، عبادت و خداجويى‌اش، اطاعت و تسليم در برابر حق بودنش، عصمتش، عرفانش، تقوايش، نيابت از نبى‌اش، شجاعت و صفدر ميدان بودن و زهره و زور داشتن و سلحشورى و شيرحق بودنش، لافتايى‌اش، درايتش، سخاوتش، مروتش، شرافتش، سرمشق براى ديگران بودنش، ساقى کوثر بودنش، روشنگرى و سزاى راهنمايى خلق بودنش، شايسته باغبانى دين بودنش، کرامتش، بت شکنى‌اش، دردش، قدرت عقلش،حلم و فرو خوردن خشمش، غيب دانستنش، باب علم بودنش، مولابودنش، جانبخش بودنش در نماز، بى‌ريا بودنش، مال نادوستى‌اش و خلاصه لله بودنش،‌واقعا تنهاى تنهاست و فقط علي، على است.
منبع: روزنامه رسالت


تبلیغات در راسخون
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.