بلال آقا

یكی بود، یكی نبود. در زمان‌های قدیم پادشاهی بود كه اجاقش كور بود و صاحب فرزند نمی‌شد و این بابا از این بابت خیلی ناراحت بود. روزی از شدت غصه، لباس درویشی پوشید و راه افتاد. رفت و رفت كه یكهو مردی با موهای سفید
چهارشنبه، 26 آبان 1395
تخمین زمان مطالعه:
پدیدآورنده: مدیریت محتوا
موارد بیشتر برای شما
بلال آقا
 بلال آقا
بلال آقا

 

نویسنده: محمد قاسم زاده


 
يكي بود، يكي نبود. در زمان‌هاي قديم پادشاهي بود كه اجاقش كور بود و صاحب فرزند نمي‌شد و اين بابا از اين بابت خيلي ناراحت بود. روزي از شدت غصه، لباس درويشي پوشيد و راه افتاد. رفت و رفت كه يكهو مردي با موهاي سفيد و سيماي نوراني جلوش سبز شد و وقتي از درد پادشاه باخبر شد، به او سيبي داد و گفت كه آن را با يكي از همسرهايش كه خيلي دوستش دارد، بخورد. و بعد گفت: «به زنت از اين قضيه هيچي نگو و بدان كه زنت دختري مي‌زايد ولي همين كه هفت ساله شد، او را مي‌برند.»
پادشاه كمي آرام شد و برگشت به قصر و آن سيب را با يكي از زن‌هايش كه خيلي او را دوست داشت و دخترعمويش هم بود، خورد. زن حامله شد و بعد از نه ماه و نه روز و نه ساعت، صاحب دختر خوشگلي شدند. گذشت و گذشت و دختره بزرگ و بزرگ‌تر و خوشگل و خوشگل‌تر شد. هفت سال گذشت و پادشاه ديگر فراموش كرده بود كه درويش چه گفته كه يك روز همان درويش پير جلو شاه ظاهر شد و گفت: ‌«شب پنج شنبه دخترت هفت ساله مي‌شود. ببريدش حمام و خوب بزك و دوزكش كنيد و رو تخت روان بنشانيدش تا بيايند و او را ببرند.»
طبق دستور اين بابا عمل كردند. يكهو ابر سياهي تو آسمان پيدا شد و دختره را برداشت و برد. پدر و مادر دختر اين را كه ديدند، غصه دار شدند. اما كاري از دستشان برنمي‌آمد.
ابر دختره را برد و هنوز نفهميده بود كه چه اتفاقي افتاده كه وارد قصري شد. دو غلام سياه جلو آمدند و تحويلش گرفتند و در خدمتش بودند. چهل شب و چهل روز گذشت. شب چهلم سبزه قبا، كه شاه پريان و شوهر دختره بود، به او گفت:‌ «مي‌خواهي تو را به ديدن پدر و مادرت بفرستم؟»
دختره گريه كرد. سبزقبا ناراحت شد. صبح ابر سياه آمد و دختره را برد تا پدر و مادرش را ببيند. دختره كه رسيد به قصر پدرش، پادشاه و زن‌هايش خوشحال شدند. اما ديدند كه دختره اصلاً حرفي نمي‌زند. يكي از زن‌هاي شاه دختره را با خودش برد به حمام. تو حمام ريگي از دهان و يك ريگ هم از هر گوش دختره پائين افتاد. زن از دختره پرسيد: «كجا هستي؟ چه كار مي‌كني؟»
دختر گفت: ‌«من هيچ چيز نمي‌دانم. فقط آنها كه ازم پذيرايي مي‌كنند، اول شام مي‌آورند، بعد يك كاسه شربت به من مي‌دهند، تا شربت را مي‌خورم، خوابم مي برد.»
زن گفت: «وقتي برگشتي، شام را بخور، ولي شربت را نخور. ببين چه خبر است».
بعد ريگ‌ها را سرجاشان گذاشت. روز رفتن كه رسيد، دختره را دوباره بزك كردند و رو تخت روان نشاندند. همان ابر سياه آمد و بردش. شب كه شد و غذا و شربت آوردند، دختر شامش را كه خورد، غلام را فرستاد تا آب بياورد. تا او رفت، دختر زود كاسه‌ي شربت را زير فرش خالي كرد و خودش را زد به خواب. ديد دو غلام سياه آمدند و دو طرفش ايستادند. بعد يك دسته چهل كليد طلا را درآوردند و چهل تا قفل زمين را باز كردند و از دري كه پيدا شد، بيرون رفتند. دختر بلند شد و آهسته دنبالشان راه افتاد. ديد سبزه قبا از دور پيدا شد. دختر زود برگشت و تو رختخواب دراز كشيد و خودش را زد به خواب.
سبزه قبا و دو غلام وارد شدند. سبزقبا تا دختر را ديد، گفت: «بلال آقا!»
غلام گفت: ‌«بله ارباب!»
سبزه قبا گفت: ‌«نازنين صنم را كه بردي منزل پدرش، غصه‌اي نداشت؟»
بلال آقا گفت:‌ «نه ارباب!»
بعد دو غلام سفره انداختند و كباب آوردند. سبزه قبا شامش را خورد و پهلوي دختره خوابيد. دختره صبر كرد و وقتي مطمئن شد كه خوابش برده، دست كرد به گردنبند سبزقبا، ديد چهل قفل طلا به گردن اوست كه همه قفل شده‌اند. شروع كرد به بازي و باز كردن قفل‌ها، تا جايي كه فقط يك قفل بسته مانده بود. يكهو پري‌ها دور سبزه قبا جمع شدند و بنا كردند به گريه. سبزه قبا كه ديد الآن پري‌ها دختره را مي‌كشند، گفت: «بلال آقا!»
بلال آقا گفت: «بله ارباب!»
سبزه قبا گفت: «دختره را تو صندوق بگذار و ببر به كوه، تا پدر و مادرم نيامده‌اند.»
بلال آقا دختره را تو صندوقي گذاشت و به كوه برد. پدر و مادر سبزه قبا آمدند. مادر سبزه قبا موهايش را بافت و پدرش قفل‌ها را يكي يكي بست. بعد هم سراغ دختره را گرفتند. سبزه قبا گفت: «نمي‌دانم.»
مدت‌ها كار بلال آقا اين بود كه صبح دختر را تو صندوق مي‌گذاشت و به كوه مي‌برد و شب برمي‌گرداند. روزها و ماه‌ها همين كار را كرد تا آخر سر پدر و مادر سبزه قبا مردند. سبزقبا كه به رسم پري‌ها زياد توجهي نداشت، كم كم تبديل شد به آدمي‌زاد و دختره را برداشت و دوتائي به قصر پدر دختره برگشتند. پادشاه و همسرش از ديدن آنها خوشحال شدند. بساط عروسي‌شان را برپا كردند و جشن گرفتند. پادشاه هم تاج شاهي را به سر سبزه قبا گذاشت و خودش گوشه‌اي رفت و مشغول عبادت شد.
 
منبع مقاله :
قاسم زاده، محمد، (1389)، افسانه‌های ایرانی، تهران: هیرمند، چاپ اول.

 

تبلیغات در راسخون
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
موارد بیشتر برای شما
«کودتا» در ایران، «اعتراض» در فرانسه؛ خوانش تطبیقی بر پایهٔ بیانات رهبر شهید
«کودتا» در ایران، «اعتراض» در فرانسه؛ خوانش تطبیقی بر پایهٔ بیانات رهبر شهید
تهدید به استفاده از بمب مادر علیه ایران؛ بررسی حقوقی مسئولیت آمریکا
تهدید به استفاده از بمب مادر علیه ایران؛ بررسی حقوقی مسئولیت آمریکا
چی کار کنم همه چیز یادم نرود!
چی کار کنم همه چیز یادم نرود!
انگل ژیاردیا در گربه چیست و چه خطراتی برای انسان دارد؟
انگل ژیاردیا در گربه چیست و چه خطراتی برای انسان دارد؟
سقوط هولناک نظامی آمریکایی از سقف ورزشگاه حین مسابقه فوتبال
play_arrow
سقوط هولناک نظامی آمریکایی از سقف ورزشگاه حین مسابقه فوتبال
غارت یک سوپر مارکت توسط معترضان فرانسوی
play_arrow
غارت یک سوپر مارکت توسط معترضان فرانسوی
وقتی اینترنشنال دچار آشفتگی رسانه‌ای می‌شود!
play_arrow
وقتی اینترنشنال دچار آشفتگی رسانه‌ای می‌شود!
تصاویری از وضعیت خیابان‌های پاریس
play_arrow
تصاویری از وضعیت خیابان‌های پاریس
ماکرون: افزایش قیمت سوخت به‌خاطر جنگ علیه ایران است + فیلم
play_arrow
ماکرون: افزایش قیمت سوخت به‌خاطر جنگ علیه ایران است + فیلم
نتانیاهو: فقط من و ترامپ می‌توانیم برنامه هسته‌ای ایران را متوقف کنیم + فیلم
play_arrow
نتانیاهو: فقط من و ترامپ می‌توانیم برنامه هسته‌ای ایران را متوقف کنیم + فیلم
صدای ستاره‌ها و غبار در ویدئوی ناسا + فیلم
play_arrow
صدای ستاره‌ها و غبار در ویدئوی ناسا + فیلم
نتانیاهو اعلام کرد: هدف ما نابودی ایران است + فیلم
play_arrow
نتانیاهو اعلام کرد: هدف ما نابودی ایران است + فیلم
فروش آیفون‌های از آب گرفته‌شده در هرمزگان با الزام گمرکی و رجیستری + فیلم
play_arrow
فروش آیفون‌های از آب گرفته‌شده در هرمزگان با الزام گمرکی و رجیستری + فیلم
حاجی‌بابایی: اگر آمریکا «بمب‌های مادر» را بیاورد، «موشک‌های پدر» را به سراغش خواهیم فرستاد + فیلم
play_arrow
حاجی‌بابایی: اگر آمریکا «بمب‌های مادر» را بیاورد، «موشک‌های پدر» را به سراغش خواهیم فرستاد + فیلم
لحظه فرار کارگر شهرداری از مرگ + فیلم
play_arrow
لحظه فرار کارگر شهرداری از مرگ + فیلم