نویسنده: محمد قاسم زاده
در زمانهاي قديم پادشاهي بود و پسري داشت. گذشت و گذشت، تا پسره بزرگ شد و از پادشاه خواست كه كليد اتاقهاي قصر شاهي را به او داد. پسر كليد را گرفت و به يك يك اتاقها سر زد و ديد كه تمام اتاق ها پر از چيزهاي قيمتي و جواهرات است، تا رسيد به اتاقي كه كليدش تو دسته كليد نبود. از پدرش پرسيد: «كليد اين اتاق كجاست؟»
پادشاه گفت: «كليد اين اتاق به درد تو نميخورد.»
پير حرفي نزد. آن روز گذشت، تا روزي پادشاه به حمام رفت. پسره رفت و كليد اين يكي اتاق را از جيب پدرش برداشت و در اتاق را باز كرد. ديد هيچ چيز تو اين اتاق نيست. داشت بيرون ميآمد كه بالاي در، چشمش افتاد به عكس دختري كه به ماه ميگفت تو در نيا كه من درآمدم. يك دل نه، صد دل عاشق او شد و از هوش رفت. پادشاه كه از حمام بيرون آمد، دست به جيبش كرد و كليد اتاق را نديد. آه از نهادش برآمد. با عجله رفت به دنبال پسرش. هيچ كس از پسر خبري نداشت. به اتاق رفت و ديد كه بيهوش و بي گوش افتاده. او را به هوش آوردند، پسر گفت: «پدر! اين عكس كي است؟ من اين دختر را ميخواهم.»
هرچه پادشاه به گوش او خواند و نصيحتش كرد، به خرج پسر نرفت و گوشش بدهكار حرف پادشاه نبود. آخر سر پادشاه گفت: «اين عكس دلارام، دختر پادشاه چين و ماچين است و تو نميتواني به او برسي. راه مملكتش خيلي دور است.»
اما مرغ يك پا داشت و پسره پاشنه ور كشيده بود كه برود. بار سفر را بست و راه افتاد. پسر وزير كه با پسر پادشاه دوست بود، گفت: «من هم با تو ميآيم.»
هر دو پسر دو اسب از سر طويله برداشتند و خورجينشان را پر جواهرات گران قيمت كردند و پشت به شهر و رو به چين و ماچين راه افتادند. رفتند و رفتند تا رسيدند به شهري و تو كاروان سرايي اتاقي اجاره كردند. اسبابشان را در اتاق گذاشتند و براي تماشاي شهر راه افتادند. شنيدند كه تو شهر نجاري است كه چرخ و فلك ميسازد كه اگر سوار آن بشوي و به راست بچرخاني، ميرود بالا و اگر به چپ بچرخاني، ميآيد پايين. هر دو رفتند پيش نجار و سفارش دادند كه چرخ و فلكي برايشان بسازد. چند روز بعد كه چرخ و فلك آماده شد، سوارش شدند و به راست چرخاندند و به هوا بلند شدند و راه افتادند به طرف چين و ماچين. رفتند تا رسيدند به شهر دلارام. پشت شهر پايين آمدند. چرخ و فلك را آنجا قايم كردند و خورجين جواهرات را برداشتند و وارد شهر شدند. اينجا هم تو كاروان سرايي اتاقي گرفتند و جواهري به صاحب كاروان سرا دادند و از او خبر دلارام را گرفتند. صاحب كاروان سرا گفت: «آفتاب و مهتاب روي دلارام را نديده. شما چه طور ميخواهيد اين دختر را ببينيد؟ اين كار محال است.»
پسر پادشاه دوباره دست كرد به خورجين تكهاي جواهر به صاحب كاروان سرا داد. او به زبان آمد و گفت: «من پيرزني را ميشناسم كه با دلارام آمد و رفت دارد. او را ميبينم، شايد بتواند كاري برايت بكند.»
مرد رفت و پيرزن را آورد. پسر پادشاه پيرزن را راضي كرد و هرچه پول خواست به او داد. با هم رفتند به خانهي پيرزن و آنجا منزل كردند. ولي تا پسر پادشاه از دلارام حرف زد، پيرزن گفت: «ساكت باش. ديوار موش دارد و موش هم گوش دارد.»
پسر پادشاه پيرزن را راضي كرد تا تو اين راه كمكش كند و به دلارام خبر بدهد. پيرزن گفت: «در اين شهر روزهاي جمعه، روز بازار داريم و در اين روز تمام مردم بايد بروند خانهشان. چون دلارام ميآيد به بازار و گردش ميكند و هرچه ميخواهد برميدارد. بعد هم از طرف قصر پادشاه پول صاحب دكان را ميدهند. حالا كه اين طور بيتابي ميكني، جمعهي آينده تو را تو صندوقي تو دكاني ميگذارم كه فقط يك نظر دلارام را ببيني.»
روز پنج شنبه پيرزن صندوقي تهيه كرد و يك سوراخ تو آن گذاشت. شاهزاده رفت تو صندوق و پسر وزير آن را گرفت رو دوش و با پيرزن راه افتاد تا رسيدند به در دكان كسي كه با پيرزن آشنا بود. پيرزن به صاحب دكان گفت: «اين صندوق اينجا باشد تا بعد بيايم ببرم.»
صبح جمعه كاسبها دكانشان را باز كردند و رفتند تا دلارام بيايد. شاهزاده از سوراخ صندوق ديد كه دلارام با كنيزهايش وارد بازار شد. مثل ماه شب چهارده بود و شاهزاده طاقت نياورد و از هوش رفت. دلارام گردشي تو بازار كرد و رفت. كاسبها هم برگشتند سر كارشان. پسر وزير هم آمد و صندوق را برد و تا درش را باز كرد، ديد شاهزاده بي هوش و گوش افتاده. گلاب و كاهگل گرفتند جلو دماغش و او را به هوش آوردند و با هم مشورت كردند تا راهي پيدا كنند كه بتوانند وارد قصر پادشاه بشوند. آخر سر گفتند: «خوب است ساز برداريم و نوازنده بشويم.»
چند ساز خريدند و شروع كردند به نواختن. پيرزن هم هر روز بلند ميشد و ميرفت پيش دلارام و از نوازندههاي تازه تعريف ميكرد. عاقبت دلارام دستور داد تا آنها را به قصر آوردند كه تو در اتاقي بنشينند و بنوازند تا دلارام گوش بدهد. پيرزن آنها را به قصر برد. شاهزاده و پسر وزير هم تا غروب زدند و خواندند. هوا كه تاريك شد، بلند شدند تا بروند، دلارام دستور داد فردا هم بيايند. وقتي خواستند از قصر بيرون بيايند، پسر پادشاه رفت به صندوقي كه جاي ساز و دنبك بود و پسر وزير صندوق را گرفت رو دوش و برد و گوشهي اتاقي گذاشت و گفت: «حالا كه بايد فردا هم بياييم، اجازه بدهيد اين صندوق را بگذاريم اينجا.»
كنيزها هم قبول كردند و پسر وزير صندوق را گذاشت و رفت. شب كه شد، دلارام شام خورد و خوابيد. همه كه خوابيدند و خوابشان كه سنگين شد، شاهزاده از صندوق بيرون آمد و به اتاق دلارام رفت و شمعدان طلا را كه بالاي سرش بود، گذاشت پايين پاي دختره و شمعدان نقره را كه پايين پايش بود، گذاشت بالاي سرش و رفت تو صندوق. صبح كه دلارام بيدار شد، ديد جاي شمعدانها عوض شده است. پي برد كه كسي وارد اتاقش شده، ولي هرچه اين ور و آن ور گشت، چيزي دستگيرش نشد. صبح پسر وزير برگشت به قصر و شاهزاده هم از صندوق بيرون آمد و باز شروع كردند به نواختن و خواندن. شب باز دلارام دستور داد كه فردا هم بيايند. پسر وزير باز هم مثل شب پيش شاهزاده را گذاشت تو صندوق و خودش رفت به خانهي پيرزن. شب دوباره شاهزاده از صندوق بيرون آمد و جاي شمعدانها را عوض كرد و رفت تو صندوق. صبح دلارام ديد جاي شمعدانها عوض شده، اما به روي خودش نياورد. آن روز هم شاهزاده و پسر وزير تا شب زدند و خواندند. شب كه شد، دلارام دستور داد كه فردا هم بيايد. مثل شبهاي قبل، شاهزاده به صندوق رفت و پسر وزير خوراكي براي او گذاشت و از قصر بيرون رفت. شب كه شد، دلارام انگشتش را بريد و نمك رو زخمش گذاشت تا خوابش نبرد. ساعتي گذشت. ديد جواني به اتاقش آمد و دلارام مچش را گرفت. ديد جواني است خيلي خوشگل و برازنده. يك دل نه صد دل، عاشقش شد و پرسيد: «تو كي هستي و از كجا آمدهاي؟»
شاهزاده تمام سرگذشتش را براي دلارام تعريف كرد و به دلارام گفت: «بايد تو را از پدرت خواستگاري كنم.»
دلارام گفت: «پدرم قبول نميكند. بايد از اينجا فرار كنيم.»
شاهزاده و دلارام شبي قرار گذاشتند كه فرار كنند. عصر آن روز دلارام گفت: «ديگر بس است. فردا لازم نيست بياييد.»
پسر وزير و شاهزاده هم از قصر بيرون رفتند و وسيلهي سفر را فراهم كردند. سه تا اسب بادپا خريدند و نزديك قصر منتظر ايستادند. نصفه شب كه شد، دلارام از قصر بيرون زد و رفت پيش پسرها. هر سه نفر سوار شدند و پشت به شهر و رو به بيابان تا صبح راه رفتند. نزديك صبح خسته و مانده از اسب پياده شدند. پسر وزير كناري خوابيد. دلارام گفت: «من كشيك ميكشم.»
شاهزاده هم خوابيد. چند ساعتي كه گذشت، دلارام ديد از دور گردي بلند شد. فهميد كه پدرش لشكري به تعقيبش فرستاده. دلش نيامد پسر را بيدار كند از طرفي هم ميديد كه اگر آن دو جوان خواب باشند و لشكر پدرش برسند، مرگشان حتمي است. گريهاش گرفت و قطره اشكي افتاد رو صورت شاهزاده. شاهزاده از خواب پريد و پرسيد: «چرا گريه ميكني؟»
دلارام گفت: «پشت سرت را نگاه كن.»
شاهزاده نگاه كرد و ديد گرد و غبار است. فهميد كه تعقيبشان كردهاند. پسر وزير را بيدار كرد و آمادهي جنگ شدند. طولي نكشيد كه سوارها رسيدند و هر دو طرف آمادهي جنگ شدند كه تو آسمان ابري مثل دود، بالاي سرشان ديدند. لحظهاي نگذشت كه دستي از ميان ابر دودمانند بيرون آمد و دلارام را گرفت و برد به آسمان. شاهزاده و پسر وزير و سوارها مدتي به هم نگاه كردند و خيلي مأيوس و گرفته شدند. شاهزاده رو به لشكر پادشاه كرد و گفت: «برگرديد و چيزي را كه به چشم خودتان ديديد، به پادشاه بگوييد. ما هم براي نجات دلارام ميرويم.»
تمام روز اسب تاختند تا رسيدند به كوهي و پياده شدند و تو كوه شروع كردند به جست و جو. مدتي تو كوه گشتند تا رسيدند به غاري. انگار يك نفر به آنها ميگفت كه گمشدهي آنها تو همين غار است. نزديك غار كمين كردند. از عجايب روزگار اينكه ديوي كه دلارام را دزديده بود، دختره را آورده بود به همين غار. دلارام يكهو احساس كرد كه تو غار دلش گرفته و بي اختيار به بهانهاي از غار زد بيرون، كه چشمش افتاد به پسر وزير و شاهزاده. فهميد كه شاهزادهي باوفا همه جا دنبالش گشته تا رسيده به در غار. رفت پيش آنها و آهسته گفت: «ديوها دوازده نفرند. شما صبر كنيد تا من خبرتان كنم.»
اين را گفت و برگشت و به ديوها داروي بيهوشي داد. همه خوردند و بيهوش شدند. وقتي مطمئن شد كه از هوش رفتهاند، بيرون آمد و گفت: «بياييد تو.»
آنها رفتند و خنجرها را كشيدند و وارد غار شدند و بي اينكه فرصت را از دست بدهند، سر ديوها را بريدند. دلارام از شجاعت و دلاوري و وفاي شاهزاده حسابي خوشحال شد. شب را همان جا ماندند و روز كه شد، راه افتادند و چند ماهي راه رفتند تا عاقبت به شهرشان رسيدند. پسر وزير جلوتر رفت و مژدهي رسيدن شاهزاده را به پادشاه داد. تمام بزرگان دربار به استقبالش رفتند و شاهزاده و دلارام را با جاه و جلال تمام به شهر آوردند. هفت شب و هفت روز شهر را آيين بستند و ساز و دهل زدند و دلارام را براي شاهزاده عقد كردند. پادشاه هم از سلطنت كناره گيري كرد و تاج پادشاهي را گذاشت سر پسرش. پسر وزير هم به جاي پدرش وزير شد. نامهاي هم به پدر دلارام نوشت و پيشامدها را به او خبر داد و نامه را با هديههاي فراوان به شهر چين و ماچين فرستاد.
منبع مقاله :
قاسم زاده، محمد، (1389)، افسانههای ایرانی، تهران: هیرمند، چاپ اول.
پادشاه گفت: «كليد اين اتاق به درد تو نميخورد.»
پير حرفي نزد. آن روز گذشت، تا روزي پادشاه به حمام رفت. پسره رفت و كليد اين يكي اتاق را از جيب پدرش برداشت و در اتاق را باز كرد. ديد هيچ چيز تو اين اتاق نيست. داشت بيرون ميآمد كه بالاي در، چشمش افتاد به عكس دختري كه به ماه ميگفت تو در نيا كه من درآمدم. يك دل نه، صد دل عاشق او شد و از هوش رفت. پادشاه كه از حمام بيرون آمد، دست به جيبش كرد و كليد اتاق را نديد. آه از نهادش برآمد. با عجله رفت به دنبال پسرش. هيچ كس از پسر خبري نداشت. به اتاق رفت و ديد كه بيهوش و بي گوش افتاده. او را به هوش آوردند، پسر گفت: «پدر! اين عكس كي است؟ من اين دختر را ميخواهم.»
هرچه پادشاه به گوش او خواند و نصيحتش كرد، به خرج پسر نرفت و گوشش بدهكار حرف پادشاه نبود. آخر سر پادشاه گفت: «اين عكس دلارام، دختر پادشاه چين و ماچين است و تو نميتواني به او برسي. راه مملكتش خيلي دور است.»
اما مرغ يك پا داشت و پسره پاشنه ور كشيده بود كه برود. بار سفر را بست و راه افتاد. پسر وزير كه با پسر پادشاه دوست بود، گفت: «من هم با تو ميآيم.»
هر دو پسر دو اسب از سر طويله برداشتند و خورجينشان را پر جواهرات گران قيمت كردند و پشت به شهر و رو به چين و ماچين راه افتادند. رفتند و رفتند تا رسيدند به شهري و تو كاروان سرايي اتاقي اجاره كردند. اسبابشان را در اتاق گذاشتند و براي تماشاي شهر راه افتادند. شنيدند كه تو شهر نجاري است كه چرخ و فلك ميسازد كه اگر سوار آن بشوي و به راست بچرخاني، ميرود بالا و اگر به چپ بچرخاني، ميآيد پايين. هر دو رفتند پيش نجار و سفارش دادند كه چرخ و فلكي برايشان بسازد. چند روز بعد كه چرخ و فلك آماده شد، سوارش شدند و به راست چرخاندند و به هوا بلند شدند و راه افتادند به طرف چين و ماچين. رفتند تا رسيدند به شهر دلارام. پشت شهر پايين آمدند. چرخ و فلك را آنجا قايم كردند و خورجين جواهرات را برداشتند و وارد شهر شدند. اينجا هم تو كاروان سرايي اتاقي گرفتند و جواهري به صاحب كاروان سرا دادند و از او خبر دلارام را گرفتند. صاحب كاروان سرا گفت: «آفتاب و مهتاب روي دلارام را نديده. شما چه طور ميخواهيد اين دختر را ببينيد؟ اين كار محال است.»
پسر پادشاه دوباره دست كرد به خورجين تكهاي جواهر به صاحب كاروان سرا داد. او به زبان آمد و گفت: «من پيرزني را ميشناسم كه با دلارام آمد و رفت دارد. او را ميبينم، شايد بتواند كاري برايت بكند.»
مرد رفت و پيرزن را آورد. پسر پادشاه پيرزن را راضي كرد و هرچه پول خواست به او داد. با هم رفتند به خانهي پيرزن و آنجا منزل كردند. ولي تا پسر پادشاه از دلارام حرف زد، پيرزن گفت: «ساكت باش. ديوار موش دارد و موش هم گوش دارد.»
پسر پادشاه پيرزن را راضي كرد تا تو اين راه كمكش كند و به دلارام خبر بدهد. پيرزن گفت: «در اين شهر روزهاي جمعه، روز بازار داريم و در اين روز تمام مردم بايد بروند خانهشان. چون دلارام ميآيد به بازار و گردش ميكند و هرچه ميخواهد برميدارد. بعد هم از طرف قصر پادشاه پول صاحب دكان را ميدهند. حالا كه اين طور بيتابي ميكني، جمعهي آينده تو را تو صندوقي تو دكاني ميگذارم كه فقط يك نظر دلارام را ببيني.»
روز پنج شنبه پيرزن صندوقي تهيه كرد و يك سوراخ تو آن گذاشت. شاهزاده رفت تو صندوق و پسر وزير آن را گرفت رو دوش و با پيرزن راه افتاد تا رسيدند به در دكان كسي كه با پيرزن آشنا بود. پيرزن به صاحب دكان گفت: «اين صندوق اينجا باشد تا بعد بيايم ببرم.»
صبح جمعه كاسبها دكانشان را باز كردند و رفتند تا دلارام بيايد. شاهزاده از سوراخ صندوق ديد كه دلارام با كنيزهايش وارد بازار شد. مثل ماه شب چهارده بود و شاهزاده طاقت نياورد و از هوش رفت. دلارام گردشي تو بازار كرد و رفت. كاسبها هم برگشتند سر كارشان. پسر وزير هم آمد و صندوق را برد و تا درش را باز كرد، ديد شاهزاده بي هوش و گوش افتاده. گلاب و كاهگل گرفتند جلو دماغش و او را به هوش آوردند و با هم مشورت كردند تا راهي پيدا كنند كه بتوانند وارد قصر پادشاه بشوند. آخر سر گفتند: «خوب است ساز برداريم و نوازنده بشويم.»
چند ساز خريدند و شروع كردند به نواختن. پيرزن هم هر روز بلند ميشد و ميرفت پيش دلارام و از نوازندههاي تازه تعريف ميكرد. عاقبت دلارام دستور داد تا آنها را به قصر آوردند كه تو در اتاقي بنشينند و بنوازند تا دلارام گوش بدهد. پيرزن آنها را به قصر برد. شاهزاده و پسر وزير هم تا غروب زدند و خواندند. هوا كه تاريك شد، بلند شدند تا بروند، دلارام دستور داد فردا هم بيايند. وقتي خواستند از قصر بيرون بيايند، پسر پادشاه رفت به صندوقي كه جاي ساز و دنبك بود و پسر وزير صندوق را گرفت رو دوش و برد و گوشهي اتاقي گذاشت و گفت: «حالا كه بايد فردا هم بياييم، اجازه بدهيد اين صندوق را بگذاريم اينجا.»
كنيزها هم قبول كردند و پسر وزير صندوق را گذاشت و رفت. شب كه شد، دلارام شام خورد و خوابيد. همه كه خوابيدند و خوابشان كه سنگين شد، شاهزاده از صندوق بيرون آمد و به اتاق دلارام رفت و شمعدان طلا را كه بالاي سرش بود، گذاشت پايين پاي دختره و شمعدان نقره را كه پايين پايش بود، گذاشت بالاي سرش و رفت تو صندوق. صبح كه دلارام بيدار شد، ديد جاي شمعدانها عوض شده است. پي برد كه كسي وارد اتاقش شده، ولي هرچه اين ور و آن ور گشت، چيزي دستگيرش نشد. صبح پسر وزير برگشت به قصر و شاهزاده هم از صندوق بيرون آمد و باز شروع كردند به نواختن و خواندن. شب باز دلارام دستور داد كه فردا هم بيايند. پسر وزير باز هم مثل شب پيش شاهزاده را گذاشت تو صندوق و خودش رفت به خانهي پيرزن. شب دوباره شاهزاده از صندوق بيرون آمد و جاي شمعدانها را عوض كرد و رفت تو صندوق. صبح دلارام ديد جاي شمعدانها عوض شده، اما به روي خودش نياورد. آن روز هم شاهزاده و پسر وزير تا شب زدند و خواندند. شب كه شد، دلارام دستور داد كه فردا هم بيايد. مثل شبهاي قبل، شاهزاده به صندوق رفت و پسر وزير خوراكي براي او گذاشت و از قصر بيرون رفت. شب كه شد، دلارام انگشتش را بريد و نمك رو زخمش گذاشت تا خوابش نبرد. ساعتي گذشت. ديد جواني به اتاقش آمد و دلارام مچش را گرفت. ديد جواني است خيلي خوشگل و برازنده. يك دل نه صد دل، عاشقش شد و پرسيد: «تو كي هستي و از كجا آمدهاي؟»
شاهزاده تمام سرگذشتش را براي دلارام تعريف كرد و به دلارام گفت: «بايد تو را از پدرت خواستگاري كنم.»
دلارام گفت: «پدرم قبول نميكند. بايد از اينجا فرار كنيم.»
شاهزاده و دلارام شبي قرار گذاشتند كه فرار كنند. عصر آن روز دلارام گفت: «ديگر بس است. فردا لازم نيست بياييد.»
پسر وزير و شاهزاده هم از قصر بيرون رفتند و وسيلهي سفر را فراهم كردند. سه تا اسب بادپا خريدند و نزديك قصر منتظر ايستادند. نصفه شب كه شد، دلارام از قصر بيرون زد و رفت پيش پسرها. هر سه نفر سوار شدند و پشت به شهر و رو به بيابان تا صبح راه رفتند. نزديك صبح خسته و مانده از اسب پياده شدند. پسر وزير كناري خوابيد. دلارام گفت: «من كشيك ميكشم.»
شاهزاده هم خوابيد. چند ساعتي كه گذشت، دلارام ديد از دور گردي بلند شد. فهميد كه پدرش لشكري به تعقيبش فرستاده. دلش نيامد پسر را بيدار كند از طرفي هم ميديد كه اگر آن دو جوان خواب باشند و لشكر پدرش برسند، مرگشان حتمي است. گريهاش گرفت و قطره اشكي افتاد رو صورت شاهزاده. شاهزاده از خواب پريد و پرسيد: «چرا گريه ميكني؟»
دلارام گفت: «پشت سرت را نگاه كن.»
شاهزاده نگاه كرد و ديد گرد و غبار است. فهميد كه تعقيبشان كردهاند. پسر وزير را بيدار كرد و آمادهي جنگ شدند. طولي نكشيد كه سوارها رسيدند و هر دو طرف آمادهي جنگ شدند كه تو آسمان ابري مثل دود، بالاي سرشان ديدند. لحظهاي نگذشت كه دستي از ميان ابر دودمانند بيرون آمد و دلارام را گرفت و برد به آسمان. شاهزاده و پسر وزير و سوارها مدتي به هم نگاه كردند و خيلي مأيوس و گرفته شدند. شاهزاده رو به لشكر پادشاه كرد و گفت: «برگرديد و چيزي را كه به چشم خودتان ديديد، به پادشاه بگوييد. ما هم براي نجات دلارام ميرويم.»
تمام روز اسب تاختند تا رسيدند به كوهي و پياده شدند و تو كوه شروع كردند به جست و جو. مدتي تو كوه گشتند تا رسيدند به غاري. انگار يك نفر به آنها ميگفت كه گمشدهي آنها تو همين غار است. نزديك غار كمين كردند. از عجايب روزگار اينكه ديوي كه دلارام را دزديده بود، دختره را آورده بود به همين غار. دلارام يكهو احساس كرد كه تو غار دلش گرفته و بي اختيار به بهانهاي از غار زد بيرون، كه چشمش افتاد به پسر وزير و شاهزاده. فهميد كه شاهزادهي باوفا همه جا دنبالش گشته تا رسيده به در غار. رفت پيش آنها و آهسته گفت: «ديوها دوازده نفرند. شما صبر كنيد تا من خبرتان كنم.»
اين را گفت و برگشت و به ديوها داروي بيهوشي داد. همه خوردند و بيهوش شدند. وقتي مطمئن شد كه از هوش رفتهاند، بيرون آمد و گفت: «بياييد تو.»
آنها رفتند و خنجرها را كشيدند و وارد غار شدند و بي اينكه فرصت را از دست بدهند، سر ديوها را بريدند. دلارام از شجاعت و دلاوري و وفاي شاهزاده حسابي خوشحال شد. شب را همان جا ماندند و روز كه شد، راه افتادند و چند ماهي راه رفتند تا عاقبت به شهرشان رسيدند. پسر وزير جلوتر رفت و مژدهي رسيدن شاهزاده را به پادشاه داد. تمام بزرگان دربار به استقبالش رفتند و شاهزاده و دلارام را با جاه و جلال تمام به شهر آوردند. هفت شب و هفت روز شهر را آيين بستند و ساز و دهل زدند و دلارام را براي شاهزاده عقد كردند. پادشاه هم از سلطنت كناره گيري كرد و تاج پادشاهي را گذاشت سر پسرش. پسر وزير هم به جاي پدرش وزير شد. نامهاي هم به پدر دلارام نوشت و پيشامدها را به او خبر داد و نامه را با هديههاي فراوان به شهر چين و ماچين فرستاد.
منبع مقاله :
قاسم زاده، محمد، (1389)، افسانههای ایرانی، تهران: هیرمند، چاپ اول.