شاهزاده و آهو

روزی بود، روزگاری بود. زن و شوهری بودند كه دختر و پسری داشتند. روزی زنه زد و مریض شد. وقتی مریضی‌اش سخت شد، یك انگشتر داد به شوهرش و گفت: «اگر من مُردم، بعد از مرگم، این انگشتر به دست هر دختری میزان
جمعه، 28 آبان 1395
تخمین زمان مطالعه:
پدیدآورنده: Plato
موارد بیشتر برای شما
شاهزاده و آهو
 شاهزاده و آهو
 

نویسنده: محمد قاسم زاده


 
روزي بود، روزگاري بود. زن و شوهري بودند كه دختر و پسري داشتند. روزي زنه زد و مريض شد. وقتي مريضي‌اش سخت شد، يك انگشتر داد به شوهرش و گفت: «اگر من مُردم، بعد از مرگم، اين انگشتر به دست هر دختري ميزان شد و جور آمد، همو را به زني بگيرد.»
چند روز بعد، زن مُرد و شوهر تنها ماند. چند ماه كه گذشت، ديد خيلي تنهاست. انگشتر را به پيرزني داد و گفت: «تمام شهر را بگرد، ببين اين انگشتر به انگشت كي ساز مي‌شود؟»
پيرزن انگشتر را به انگشت هركس كرد، ميزان نشد. مرد پرسيد: «ديگر كسي مانده كه انگشتر را به دستش امتحان نكرده باشي؟»
پيرزن گفت: «فقط دختر خودت مانده.»
مرد گفت: «ببر به انگشتش بكن، ببين اندازه است يا نه؟»
پيرزن انگشتر را به انگشت دختر كرد و ديد ميزان شد و به دستش خوب مي‌آيد. رفت و به مرد گفت: «فقط به انگشت دختر خودت جور مي‌آد».
مرد گفت: ‌«دختره را مي‌گيرم. هركس هم گفت چرا دختر خودت را عقد كرده‌اي، مي‌گويم مادرش اين طور وصيت كرده.»
آن وقت آخوندي آوردند و مردم را براي عروسي دعوت كردند. دختره كه ديد كار و بار از چه قرار است، گفت: «خدايا! تو مي‌داني كه اين كار خطاست و من هم تقصيري ندارم. خودم و برادرم را بگذار جاي بلندي كه دور از مردم باشيم.»
خداوند هم دختر و برادرش را بلند كرد و گذاشت بالاي درخت بلندي. وقتي همه آمدند تا دختر را براي پدرش عقد كنند، ديدند كه اثري از آثار دختر نيست. دنبالشان كه گشتند، ديدند آنها سر درختي نشسته‌اند. عموي دختر گفت: «برادرزاده‌هاي عزيز! بياييد پايين. همه منتظر شما هستند.»
دختر جواب داد:‌ «اي عموي نادان! هيچ وقت ديده‌اي دختري زن پدرش شده باشد؟»
عموي دختر رفت و دايي دختر آمد و او هم همين جواب را شنيد. تا رفتند و نجاري آوردند كه درخت را ببرد. خواهر و برادر گفتند: «خدايا! ما را از دست اين نامردها نجات بده.»
پروردگار آنها را از رو درخت بلند كرد و تو بيابان دوري گذاشت. خواهر و برادر رفتند و رفتند تا رسيدند به چشمه‌ي آبي. برادر دختره گفت:‌ «من تشنه‌ام. مي‌خواهم آب بخورم.»
خواهرش گفت:‌ «اگر از اين چشمه آب بخوري، خرگوش مي‌شوي.»
هر دو رفتند، تا رسيدند به چشمه‌ي ديگري. پسره خواست آب بخورد، خواهرش گفت: «اگر از اين آب بخوري، روباه مي‌شوي.»
رفتند تا رسيدند به چشمه‌ي ديگري. پسره به خواهرش گفت: ‌«خيلي تشنه‌ام. بگذار آب بخورم.»
خواهرش گفت: «اگر از اين چشمه آب بخوري، آهو مي‌شوي.»
پسره گفت: «هر طوري بشود، مي‌خورم. خيلي تشنه‌ام. ديگر طاقت ندارم. از اين آب مي‌خورم.»
خواهرش گفت: «بخور، اما كم بخور.»
تا پسره سر گذاشت به چشمه و آب خورد، شد آهوي خوشگلي. دختره هم كه برادرش را خيلي دوست داشت، آني از او غافل نمي‌شد. رفتند، تا رسيدند به درختي. دختره موهايش را بافت و بريد و ريسماني درست كرد و آهو را به درخت بست و خودش هم رفت بالاي درخت. تازه دختره رفته بود بالاي درخت كه شاهزاده‌ي آن ولايت آمد، تا اسبش را آب بدهد. ديد آهوي خوشگلي به درخت بسته شده. خواست آهو را با تير بزند كه دختره گفت: «دست نگهدار.»
شاهزاده بالاي درخت را نگاه كرد و چشمش به دختره افتاد و يك دل نه صد دل، عاشق او شد، پرسيد: «اي دختر! زن من مي‌شوي؟»
دختره گفت:‌ «نه. زنت نمي‌شوم.»
شاهزاده پرسيد: «چرا؟»
دختره گفت:‌ «چون اين آهو را خيلي دوست دارم. اگر زنت بشوم، حيوان زبان بسته را مي‌كشي.»
شاهزاده قول داد كه آهو را نكشد. دختره هم پائين آمد و زنش شد و رفتند به شهر و آهو را هم با خودشان بردند. شاهزاده دختر را به قصر برد و گفت:‌ «هر وقت كه من خواستم وارد اتاقت بشوم، نارنجي از زير در غل مي‌دهم تو، آن وقت در را باز كن. تا نارنج را غل نداده‌ام، در را باز نكن.»
دختر قبول كرد و چند روزي كه گذشت، زن ديگر شاهزاده فهميد كه شوهر هوو آورده سرش. وقتي شاهزاده به شكار رفت، آمد در خانه‌ي هوو و در زد. دختر در را باز نكرد. زن رفت و نارنجي آورد و از زير در غل داد تو. دختر در را باز كرد. تا در باز شد، زن اول شاهزاده به هوويش حسابي فحش داد و بد و بي راه گفت. اما بعد كه فهميد بد كاري كرده، اوقاتش را خوش كرد و با خنده گفت: «تو تو اين شهر غريبي و از روزي كه آمده‌اي، حمام نرفته‌اي. من آب حمام را گرم كرده‌ام، بيا سر و تنت را بشور.»
دختر قبول كرد. زن كه چاهي وسط خانه‌اش كنده بود و فرشي رو دهنه‌اش انداخته بود. دختر بيچاره كه از همه جا بي‌خبر بود، تا پاش را رو فرش گذاشت، با فرش افتاد ته چاه. هوو هم سر چاه را پوشاند.
شاهزاده از شكار برگشت و به در خانه‌ي دختر كه رسيد، نارنجي را از زير در غل داد و نارنج هم غلتيد و رفت. زن اول آمد در را باز كرد. شاهزاده ديد كه دختر نيست. حرفي نزد. ولي خيلي به آهو مهرباني و محبت مي‌كرد و هرچه علف و آذوقه به آهو مي‌داد، او مي‌رساند به خواهرش كه در ته چاه بود. عاقبت زن اول شاهزاده پا جلو گذاشت كه آهو را از بين ببرد. چون چشم نداشت ببيند كه شاهزاده آهو را دوست دارد و با اين مقامي كه دارد،‌ شده مهتر آهو. رفت پيش حكيم خودش و گفت: ‌«من خودم را مي‌زنم به ناخوشي، تو بيا و بگو گوشت آهو بايد بخورد، تا حالش خوب بشود.»
همان روز خودش را زد به ناخوشي و بدحالي و خوابيد تو رختخواب و آه و ناله كرد. شاهزاده كه آمد، ديد زنش ناخوش شده. دستور داد كه حكيم باشي را بيارند بالاي سرش. حكيم باشي آمد و گفت: «علاج اين ناخوشي، گوشت آهوست. بايد گوشت آهو بخورد، تا ناخوشي خوب بشود.»
شاهزاده ديد چاره‌اي ندارد و ناچار قبول كرد و قصاب را آوردند. او هم كاردش را تيز كرد تا سر آهو را ببرد. آهو گفت: ‌«بگذاريد بروم، كمي آب بخورم.»
آهو رفت سر خود را توي چاه كرد و گفت:‌ «اي خواهر جون به لب رسيده كارد اوستا تيز شده، سر آهو ببره.»
خواهرش از ته چاه جواب داد: «كارد اوستا كند شود، دست اوستا خشك شود، سر آهو نبرد.»
آهو برگشت. ديدند كارد قصاب كُند شده و دستش هم خشك شده. رفتند قصاب ديگري آوردند. دوباره تا خواستند آهو را ببرند، گفت: «مي‌خواهم آب بخورم.»
تا سه مرتبه گفت كه مي‌خواهم آب بخورم. اين بار شاهزاده گفت: «من دنبالش بروم، ببينم اين آهو كجا مي‌رود.»
ديد آهو رفته سر چاهي و دارد حرف مي‌زند. رفت سر چاه ديد كه دختري مثل قرص ماه توي چاه است. زود او را شناخت و گفت: «بيا بالا.»
دختره گفت: «اگر مي‌خواهي بيايم بالا، سه دست رخت و لباس، يك دست براي خودم و دو دست براي بچه‌هام بفرست پايين.»
نگو كه وقتي هوو دختر را مي‌اندازد توي چاه، او همان جا دو قلو مي‌زايد. شاهزاده لباس‌ها را پايين داد. دختر آمد بالا و سرگذشتش را تعريف كرد. شاهزاده زن اولش را به مكافات عملش تو چاه انداخت و با زن و بچه‌هاش به خوبي و خوشي زندگي كرد.


منبع مقاله :
قاسم زاده، محمد، (1389)، افسانه‌های ایرانی، تهران: هیرمند، چاپ اول.

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما
تاریخچه، روند توسعه و وضعیت موجود وقف و امور خیریه در آلمان؛ از بنیادهای قرون وسطی تا نهادهای مدنی مدرن
تاریخچه، روند توسعه و وضعیت موجود وقف و امور خیریه در آلمان؛ از بنیادهای قرون وسطی تا نهادهای مدنی مدرن
حمله شدید هوایی اسرائیل به جنوب شرق دیرالبلح
play_arrow
حمله شدید هوایی اسرائیل به جنوب شرق دیرالبلح
محسن رضایی: آمریکا در آینده منطقه جایگاهی نخواهد داشت
play_arrow
محسن رضایی: آمریکا در آینده منطقه جایگاهی نخواهد داشت
ثبت یک شفق قطبی سفید نادر در نروژ
play_arrow
ثبت یک شفق قطبی سفید نادر در نروژ
شلیک ناگهانی محافظ نتانیاهو در خیابان‌های تل‌آویو؛ پای ترور نتانیاهو در میان بود؟ ماجرا چه بود؟ + فیلم
play_arrow
شلیک ناگهانی محافظ نتانیاهو در خیابان‌های تل‌آویو؛ پای ترور نتانیاهو در میان بود؟ ماجرا چه بود؟ + فیلم
ویژگی‌های رهبر انقلاب از زبان حجت‌الاسلام گلپایگانی: اراده الهی و دست قدرت خدا در انتخاب رهبر انقلاب حضور داشت + فیلم
play_arrow
ویژگی‌های رهبر انقلاب از زبان حجت‌الاسلام گلپایگانی: اراده الهی و دست قدرت خدا در انتخاب رهبر انقلاب حضور داشت + فیلم
برای کنترل خشم چه دعاهایی بخوانیم؟
برای کنترل خشم چه دعاهایی بخوانیم؟
برای رهایی از وسواس فکری چه دعاهایی در روایات آمده است؟
برای رهایی از وسواس فکری چه دعاهایی در روایات آمده است؟
قوانین و برنامه‌های توسعه وقف و امور خیریه در کشور آلمان
قوانین و برنامه‌های توسعه وقف و امور خیریه در کشور آلمان
توضیح جرمی به نام مداخله در امور پزشکی از زبان آقای قاضی
play_arrow
توضیح جرمی به نام مداخله در امور پزشکی از زبان آقای قاضی
ترامپ شطرنج‌باز ماهری نبود؛ کیش و مات!
play_arrow
ترامپ شطرنج‌باز ماهری نبود؛ کیش و مات!
خشم شدید شهرام همایون از رویابافی اپوزیسیون و پهلوی
play_arrow
خشم شدید شهرام همایون از رویابافی اپوزیسیون و پهلوی
تیراندازی مرگبار در ایالت مونتانا آمریکا
play_arrow
تیراندازی مرگبار در ایالت مونتانا آمریکا
افول به روایت ترامپ
play_arrow
افول به روایت ترامپ
‏تحلیل جالب یک کارشناس خارجی درباره شیوه پاسخ ایران به جنگ اقتصادی آمریکا
play_arrow
‏تحلیل جالب یک کارشناس خارجی درباره شیوه پاسخ ایران به جنگ اقتصادی آمریکا