
پیرمرد سفره را برداشت و از راهی که رفته بود، برگشت. بین راه رسید به جایی و گرسنه اش شد. سفره را پهن کرد و تا دو رکعت نماز خواند، سینی بزرگی پر از کباب و مخلفات حاضر شد. پیرمرد بنا کرد به خوردن. هی می خورد، تا درویشی از راه رسید که ریشش رسیده بود تا نافش. چشمش که به پیرمرد افتاد، گفت سفره ی حضرت سلیمان را از کجا آورده؟ پیرمرد گفت کار به این کارها نداشته باشد و بیاید کبابش را بخورد. درویش هم آمد و کنار پیر خارکن بنای خوردن گذاشت. وقتی سیر شد، گفت حالا بگوید سفره را از کجا آورده؟ پیرمرد تمام سرگذشتش را برای درویش تعریف کرد که چی به سرش آمده و کی سفره را به اش داده. درویش همین که حرف های پیرمرد را شنید، چرخی از توبره اش بیرون آورد و گفت سفره را به اش بدهد و این چرخ را بگیرد. پیرمرد پرسید چرخش به چه دردی می خورد؟ درویش گفت هر کی را که بخواهد بکشد، این چرخ را به زمین بزند و بگوید چرخ اندوه. این چرخ زود می زندش زمین و می کشدش، پیرمرد سفره را داد و چرخ را گرفت. همین که درویش چند قدم رفت، پیرمرد چرخ را زد به زمین و گفت چرخ اندوه درویش کشته شود. درویش جان داد و افتاد و پیرمرد سفره و چرخ را برداشت و راه افتاد تا دوباره گرسنه اش شد. سفره را پهن کرد و دو رکعت نماز خواند. باز هم سینی بزرگی پر نان و پلو حاضر شد. پیرمرد بنای خوردن گذاشت. این بار هم درویشی از راه رسید که ریشش تا سینه اش بود. درویش با دو تا چشم مثل کاسه ی خون و غضبناک، طوری که شبیه دیو شده بود، پیرمرد را نگاه کرد و گفت سفره ی حضرت سلیمان را از کی دزدیده. بابای خارکن گفت کاری به این کارها نداشته باشد، بنشیند و نانش را بخورد. درویش نشست سر سفره و آنقدر خورد تا سیر شد. دوباره پرسید سفره را از کجا آورده؟ پیرمرد سرگذشتش را تعریف کرد و درویش میخ طویله ای بیرون آورد و گفت سفره را به او بدهد و میخ طویله را بگیرد. پیرمرد گفت میخ طویله اش به چه دردی می خورد؟ درویش گفت این میخ را می کوبی به زمین، اگر بخواهی هفت طبقه به زمین فرو می روی، اگر بخواهی هفت طبقه بالا می آیی بالا. پیرمرد سفره را داد و میخ طویله را گرفت. همین که درویش راه افتاد، چرخ را زد زمین و گفت چرخ اندوه درویش کشته شد. این یکی درویش هم افتاد و مرد.
پیرمرد سفره و چرخ و میخ طویله را برداشت و رفت. مسافتی که رفت، گرسنه اش شد. سفره را پهن کرد و دو رکعت نماز خواند. نان و پلو که حاضر شد، شروع کرد به خوردن، که درویشی از راه رسید، که ریشش رو زمین کشیده می شد. درویش مثل دیو می غرید. تا رسید، رو کرد به پیرمرد و گفت سفره ی حضرت سلیمان را از کجا آورده؟ پیرمرد غذایی به درویش داد و بعد هم سرگذشتش را تعریف کرد. درویش تا حرف پیرمرد را شنید، انگشتری بیرون آورد و گفت انگشتر را بگیرد و عوضش سفره را به او بدهد. پیرمرد پرسید به چه دردی می خورد؟ درویش تا این انگشتر را به دستت بکنی، دو تا دیو حاضر می شوند و هر کاری که بخواهی، می کنند. پیرمرد سفره را داد و انگشتر را گرفت. همین که درویش چند قدم رفت، چرخ را زد زمین و گفت چرخ اندوه، درویش کشته شود. این درویش مثل آن دو تا جان داد.پیرمرد سفره و چرخ و میخ طویله و انگشتر را برداشت و راه افتاد. اما بشنوید این پیرمرد سگی و کبوتری و گربه ای داشت. انگشتر را به دستش کرد و دیوها حاضر شدند. گفت بروند و قصر و دختر پادشاه را بیارند. دیوها زودی قصر را آوردند. پیرمرد رفت تو قصر و با دختر شروع کرد به حرف زدن تا شب شد. پیرمرد با دختر پادشاه خوابید. کبوتر نشست رو سینه اش و سگ پائین پا و گربه هم رو پایش، نصف شب که شد، دختر پادشاه چرخ و سفره و میخ طویله و انگشتر را برداشت و انگشتر را به دستش کرد. تا دیوها حاضر شدند، گفت این قصر را بگذارند آن طرف دریا و پیرمرد هم روزمین باشد. دیوها همین کار را کردند.
صبح که شد، پیرمرد دید نه چرخ هست، نه سفره و نه انگشتر و نه میخ طویله. خیلی ناراحت شد. با سگ و گربه و کبوتر راه افتاد. وسط راه رسیدند به قافله ای. به سگه گفت بدود جلو قافله و صدا کند. به کبوتر گفت بالا سرشان پرواز کند. به گربه گفت برود و خیک قورمه شان را بدزدد. سگه که دوید و صدا کرد، مردها او را زدند. گربه هم دوید خیک قورمه را برد و تو گودالی قایم کرد. قافله که رفت، سگ و گربه و پیرمرد شروع کردند به خوردن و کبوتر هم تو هوا می چرخید. سیر که شدند، حرکت کردند و رسیدند لب دریا، نزدیک قصر پادشاه. از قضا لشکر این پادشاه همه موش بودند. پیرمرد به گربه گفت برود و موش ها را بکشد. گربه رفت و به موش ها گفت اگر می خواهند جان شان را نگیرد، بروند و انگشتر را از زیر زبان دختر پادشاه در بیاورند. موش ها حرکت کردند، اما هر چه می خواستند بروند بالای قصر، نمی توانستند. آخر سر موشی با زحمت زیاد رفت بالای قصر و خودش را رساند به خوابگاه دختره و دمش را کرد تو دماغ دختر پادشاه. دختره عطسه ای کرد و انگشتر از زیر زبانش افتاد بیرون. موش انگشتر را برداشت و تا خواست برود، گربه گفت انگشتر را بدهد. موش گفت نمی دهد. سگ و گربه حرف شان شد و افتادند به جان هم و کتک کاری که می کردند، انگشتر افتاد تو دریا و رفت تو دهن یک ماهی، همین وقت مرغ ماهی خواری ماهی را گرفت و آورد بالا. نصف ماهی را خورد و نصفی اش را گذاشت. پیرمرد به گربه گفت برود و روده ها را بخورد. گربه رفت که بخورد، دید انگشتر آنجاست. از خوشحالی شروع کرد به رقصیدن و انگشتر را برداشت و داد به پیرمرد. پیرمرد انگشتر را به دستش کرد و دیوها حاضر شدند. پیرمرد دستور داد قصر را بیاورند. دیوها قصر را آوردند. پیرمرد رفت تو قصر و بنای بدگویی گذاشت و بعد دخترش را آورد و با دختر پادشاه شروع کرد به زندگی.
بازنوشته ی افسانه ی پیرمرد خارکن و سفره ی حضرت سلیمان، فرهنگ عامیانه ی مردم ایران، صادق هدایت، صص 328 - 330
منبع مقاله :
قاسم زاده، محمد؛ (1393)، افسانه های ایرانی (جلد دوم)، تهران: انتشارات هیرمند، چاپ دوم.